گنجور

 
بیدل دهلوی

جهان گرفت غبار جنون‌تلاشی ما

چو صبح تاخت به گردون جگرخراشی ما

حریر کسوت تنزیه فال شوخی زد

به بوی پیرهن آمیخت بدقماشی ما

دل از تعلق اسباب قطع راحت کرد

نفس به ناله کشید از قفس‌تراشی ما

نداشت گرد دگر آستان یکتایی

خیال قرب شد احکام دورباشی ما

چه ظلم داشت در این انجمن تمیز فضول

که خودپرست عیان کرد خواجه‌تاشی ما

کسی مباد خجل از تعلق اغراض

عرق به جبهه دماند از نیازپاشی ما

در آتشیم چو شمع از ضعیفی طاقت

که رنگ رفته نجسته‌ست از حواشی ما

به هر زمین که فتادیم، برنخاست غبار

جهات تنگ شد از پهلو‌ی‌فراشی ما

ز نشئهٔ می تمکین ما مگو بیدل!

قدح در آب گهر زد ادب‌معاشی ما

 
 
غزل – کتابخانه و آموزش شعر فارسی
غزل شمارهٔ ۲۵۶ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
جویای تبریزی

بود دو نرگس آن شوخ بی تحاشی ما

ز جنبش مژه در کار دلخراشی ما

به نرگس تو که بیهوش ساغر ناز است

اثر نکرد گلاب نیاز پاشی ما

جنون ما نمک شور صد قیامت شد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه