گنجور

 
بیدل دهلوی

چشم واکردم به خویش اما ز آغوش شرار

غوطه خوردم در دم خواب فراموش شرار

از شکوه آه عالمسوز من غافل مباش

گلخنی خوابیده است اینجا در آغوش شرار

فرصت هستی گشاد و بست چشمی بیش نیست

این شبستان روشن است از شمع‌ خاموش شرار

با همه کم فرصتی دیگ املها پخته‌ایم

برق هوشی‌کوکه برداربم سرپوش شرار

نیست صبح هستی ما تهمت‌آلود نفس

دود نتواند شدن خط بناگوش شرار

کسوت دیگر ندارد خجلت عریان تنی

می‌دهد پوشیدن چشم از بر و دوش شرار

داغ نیرنگم‌که در اندیشهٔ رمز فنا

منتظر من بودم و گفتند در گوش شرار

یک دل اینجا غافل از شوق تو نتوان یافتن

سنگ هم دارد همان خمخانهٔ جوش شرار

ساقی این محفل عبرت ز بس‌کمفرصتی‌ست

می‌کشد ساغر ز رنگ رفته مدهوش شرار

کو دماغ الفتی با این و آن پرداختن

کز دماغ خویش لبریزم چو آغوش شرار

نیست آسان از طلسم خویش بیرون آمدن

بیدل اینجا محمل سنگ است بر دوش شرار