گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۳۲

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

گر طمع دست طلب وامی‌کند

بر قناعت خنده لب وامی‌کند

گرم می‌جوشی به لذات جهان

این شکر دکان تب وامی‌کند

موج گوهر باش کارت بسته نیست

ناخنی دارد ادب وامی‌کند

فتح باب عافیت وقف ‌کسی‌ست

کز جبین چین غضب وامی‌کند

شیشه مشکن ورنه دل هم زین بساط

راه کهسار حلب وامی‌کند

سایهٔ طوبی نباشد گو مباش

جای ما برگ عنب وامی‌کند

ای چراغ محفل شیب و شباب

صبح ته ‌گیر آنچه شب وامی‌کند

شرم‌کم دارد ز ناموس عدم

هر که طومار نسب وامی‌کند

پنبه از مینا به غفلت برمدار

این پری بند قصب وامی‌کند

بی‌ادب بر غنچه نگشایید دست

این‌ گره را گل به لب وامی‌کند

عقده ناپیداست در تار نفس

لیک بیدل روز و شب وامی‌کند



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.