گنجور

 
بیدل دهلوی
 

کلاه هرکه فلک بر سماک می‌فکند

سرش چو آبله آخر به خاک می فکند

به‌ گم شدن چو نگین بی‌نیاز شهرت باش

که ناز نام تو را در مغاک می‌فکند

چو صبح تا ز گریبان سری برون آری

زمانه رخت‌ تو بر دوش‌ چاک می‌فکند

به‌ کارگاه تعین‌ که «‌لاشریک له‌» است

خلل اگر فکند اشتراک می‌فکند

ز جوش‌ گریهٔ مستانه‌ای‌ که دارد ابر

چه‌ شیشه‌ها که نه‌ در پای‌ تاک می‌فکند

ز امتلا مپسندید خواری نعمت

که شاخ میوه‌ ز سیری به خاک می‌فکند

عرق‌ که جبههٔ‌ تسلیم‌ سرفکندهٔ اوست

گره به رشتهٔ ما شرمناک می‌فکند

رهت‌ گل است به آهستگی قدم بردار

که جهد لکه به دامان پاک می‌فکند

ز عاجزی در اقبال امن زن بیدل

که طاقتت به جهان هلاک می‌فکند

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.