گنجور

 
بیدل دهلوی
 

به‌شوخی زد طرب‌غم آفریدند

مکرر شد عسان سم آفریدند

نثار نازی از اندیشه گل کرد

دو عالم جان به یک دم آفریدند

به زخم اضطراب بسمل ما

ز خون رفته مرهم آفریدند

شکست عافیت آهنگ گردید

به هرجا ساز آدم آفریدند

جهان جوش بهار بی‌نیازیست

به یک صورت دو گل‌ کم آفریدند

به هرجا وحشت ما عرضه دادند

شرار و برق بی‌رم آفریدند

گل این بوستان آفت بهار است

شکست و رنگ توأم آفریدند

به تسکین دل مجروح بسمل

پر افشانده مرهم آفریدند

به پیری‌ گریه‌ کن‌ کایینه‌ ی صبح

برای عرض شبنم آفریدند

کریمان‌ خون شوید از خجلت جود

که شهرت خاص حاتم آفریدند

چون ماه نو خم وضع سجودم

ز پیشانی مقدم آفریدند

نه مخموری نه مستی چیست بیدل

دماغت از چه عالم آفریدند