گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۱۲

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

اگر به افواج عزم شاهان سواد روم و فرنگ گیرد

شکوه درونش هر دو عالم به یک دل جمع تنگ‌گیرد

جو شمع ‌کاش از خیال شوکت طبیعت غافل آب‌ گردد

که سر فرازد به اوج‌ گردون و راه‌ کام نهنگ‌ گیرد

ز مکتب اعتبار دنیا ورق سیه‌کردن است و رفتن

درین خم نیل جامهٔ‌کس به جز سیاهی چه رنگ‌گیرد

گهر نی‌ام تا درین محیطم بود به عرض وقار سودا

حباب معذور بادسنجم ترازوی من چه سنگ‌ گیرد

ز خجلت اعتبار باطل اگرگذشتم ز من چه حاصل

کجاست دامن فرصت اینجا که با تو گویم درنگ‌ گیرد

ز حرف طاقت‌گداز لعلت دمی به جرات دچار گردم

که همچو یاقوتم آب و آتش عنان پرواز رنگ‌ گیرد

به پاس دل ناکجا خورد خون بهار نازی‌که ازلطافت

حنای‌دستش‌سیاهی آرد چو شمع ‌اگر گل به‌چنگ‌ گیرد

ز چنگ ‌آفت‌ کمین‌ گردون‌ کجا رود کس چه چاره سازد

پی رمیدن ‌گم است آنجاک ه راه آهو ، پلنگ‌ گیرد

ز تیره‌ طبعان وقت بگسل‌، مخواه ننگ وبال بز دل

ازبن‌که بینی نقوش باطل خوش‌ست آیینه زنگ‌گیرد

درین‌ جنون‌زار فتنه سامان‌، به شعله‌ کاران ‌کذب و بهتان

مجوش چندان‌ که عالمی را نفس به دود تفنگ ‌گیرد

مدم به طبع درشت ظالم فسون تاثیر مهربیدل

هزار آتش نفس‌ گدازد که آب خشکی ز سنگ ‌گیرد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور