گنجور

 
مجیرالدین بیلقانی

ای صدر بکن هر چه توانی ز تغافل

تا روز خود از وعده تو می شمرم من

باشد که ادب گیرم و جایی ننشینم

چون سیلی مطل تو فراوان بخورم من

از شعر و تقاضا دل و مغزم به خلل شد

در وعده بی مغز تو تا کی نگرم من؟

در کیسه ندارم درم قلب و گر نی

خود را به خود از غصه تو باز خرم من

کو دادگری کز سر انصاف تو زند دم؟

تا پیرهن از جور تو در پای درم من

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اهلی شیرازی

او در دل و چون باد صبا در بدرم من

پرسم خبر از غیر و ز خود بیخبرم من

شکر بر طوطی فکن و گل سوی بلبل

آتش بمن انداز که مرغ دگرم من

خلقی همه نزدیک و تو مپسند که از دور

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه