و پس ازین پوشیدهتر معتمدان فرستاد تا جمله خزینهها را از زر و درم و جامه و جواهر و دیگر انواع هر چه بغزنین بود حمل کنند و کار ساختن گرفتند. و پیغام فرستادند بحرّات : عمّات و خواهران و والده و دختران که «بسازید تا با ما بهندوستان آیید، چنانکه بغزنین هیچ چیز نماند که شمایان را بدان دل مشغول باشد.» و اگر خواستند و اگر نه، همه کار ساختن گرفتند و از حرّه ختّلی و والده سلطان درخواستند تا درین باب سخن گویند؛ ایشان گفتند و جواب شنودند که «هر کس که خواهد که بدست دشمن افتد بغزنین بباید بود» بیش کس زهره نداشت که سخن گوید. و امیر اشتران تفریق کردن گرفت. و بیشتر از روز با [بو] منصور مستوفی خالی داشتی درین باب. و اشتر میبایست بسیار، و کم بود، از بسیاری خزینه.
و اولیا و حشم پوشیده با من میگفتند که «این چیست؟» و کس زهره نداشتی که سخن گفتی. روزی بو سهل حمدوی و بو القاسم کثیر گفتند: بایستی که وزیر درین باب سخن گفتی، که خوانده باشد از نامه وکیل ؛ گفتم باشد که او داندی و لکن نتواند نبشت بابتداء تا آنگاه که امیر با وی بپراگند . اتّفاق را دیگر روزنامه فرمود با وزیر که «عزیمت قرار گرفت که سوی هندوستان رویم و این زمستان به ویهند و مرمناره و پرشور و کیری و آن نواحی کرانه کنیم. باید که شما هم آنجا باشید تا ما برویم و به پرشور برسیم و نامه ما بشما رسد، آنگاه بتخارستان بروید و زمستان آنجا باشید و اگر ممکن گردد ببلخ روید تا مخالفان را از پا بیندازید.»
این نامه نبشته آمد و گسیل کرده شد و من بمعمّا مصرّح باز نمودم که «این خداوند را کاری ناافتاده بشکوهیده است و تا لاهور عنان بازنخواهد کشید و نامهها پوشیده رفت آنجا تا کار بسازند و مینماید که بلاهور هم باز نه ایستد. و از حرم بغزنین نمیماند و نه از خزائن چیزی. و این اولیا و حشم را که اینجااند دست و پای از کار بشده است و متحیّر ماندهاند و امید همگان بخواجه بزرگ است، زینهار زینهار! تا این تدبیر خطا را بزودی دریابد و پوست بازکرده بنویسد، که از ما بر چند منزل است و فراخ بتوان نبشت، مگر این تدبیر ناصواب بگردد .» و با محتشمان حضرت بگفتم پوشیده که بوزیر نامه فرمود چنین و چنین، نبشتم، و معمّا از خویشتن چنین و چنین نبشتم. گفتند: سخت نیکو اتّفاقی افتاده است، ان شاء اللّه تعالی، که این پیر ناصح نامهیی مشبع نویسد و این خداوند را بیدار کند.
جواب این نامه برسید و الحق سخنهای هول باز نموده بود اکفاءوار و هیچ تیر در جعبه بنگذاشته و مصرّح بگفته که «اگر خداوند حرکت از آن میکند که خصمان بدر بلخ جنگ میکنند، ایشان را آن زهره نبوده است که فرا شهر شوند که مردم ما بر ایشان چنان چیرهاند که از شهر بیرون میآیند و با ایشان جنگ میکنند. اگر خداوند فرمان دهد، بندگان بروند و مخالفان را از آن نواحی دور کنند. خداوند را بهندوستان چرا باید بود؟ این زمستان در غزنی بباشد که بحمد اللّه هیچ عجز نیست که بنده بوریتگین را برین قوم آغالید و او بخواهد آمد. و یقین بداند که اگر خداوند بهندوستان رود و حرم و خزائن آنجا برد و این خبرها منتشر گردد و بدوست و دشمن برسد، آب این دولت بزرگوار ریخته شود، چنانکه همه کس را طمع زیادت گردد.
و نیز بر هندوان اعتماد نیست که چندان حرم و خزائن بزمین ایشان باید برد که سخت نیکوکار نبوده باشیم براستای هندوان . و دیگر بر غلامان چه اعتماد است که خداوند را خزائن در صحرا بدیشان باید نمود ()؟ و خداوند تا این غایت چندان استبداد کرد و عاقبت آن دید و این رای و استبداد کردن بر همه بگذشت . و اگر خداوند برود، بندگان دل شکسته شوند. و بنده این نصیحت بکرد و حقّ نعمت خداوند را بگزارد و از گردن خود بیفگند. و رای رای خداوند راست.»
امیر چون این نامه بخواند، در حال مرا گفت که این مرد خرف شده است و نداند که چه میگوید. جواب نویس که «صواب این است که ما دیدهایم. و خواجه بحکم شفقت آنچه دید باز نمود. و منتظر فرمان باید بود تا آنچه رای واجب کند فرموده آید.» که آنچه من میبینم شما نتوانید دید. جواب نبشته آمد و همگان این بدانستند و نومید شدند، و کار رفتن ساختن گرفتند .
و بو علی کوتوال از خلج باز آمد و آن کار راست کرده، روز دوشنبه غرّه ماه ربیع الأوّل پیش امیر آمد و نواخت یافت و بازگشت. و دیگر روز تنها با وی خلوتی کرد و تا نماز پیشین بداشت و شنودم که شهر و قلعت و آن نواحی بدو سپرد و گفت ما بهارگاه باز خواهیم آمد، نیک احتیاط باید کرد تا در شهر خللی نیفتد که فرزند مودود و وزیر با لشکری گران بیروناند، تا این زمستان خود حال مخالفان چون گردد، آنگاه بهارگاه این کار را از لونی دیگر پیش گیریم، که این زمستان طالع خوب نیست، که حکیمان این حکم کردهاند. کوتوال گفت: حرم و خزائن بقلعتهای استوار نهادن مگر صوابتر از آنکه بصحرای هندوستان بردن. جواب داد که صلاح آنست که ایشان با ما باشند. [کوتوال گفت] که ایزد، عزّ ذکره، صلاح و خیر و خوبی بدین سفر مقرون کناد، و بازگشت نماز دیگر اعیان لشکر نزدیک کوتوال رفتند و بنشستند و مجلسی دراز بکردند و هیچ سود نداشت و ایزد، عزّ ذکره، را درین حکمی و تقدیری است پوشیده تا چه خواهد بود. گفتند: فردا سنگ با سبوی باز خواهیم زد تا چه پدید آید. گفت: هر چند سود ندارد و ضجرتر شود، صواب آمد .
و دیگر روز امیر پس از بار خالی کرد با [بو] منصور مستوفی، که اشتری چند در میبایست تا از جای بر توان خاستن و نبود و بدین سبب ضجرتر میبود. و بدرگاه اعیان بیامدند [با بو الحسن] عبد الجلیل، و خواجه عبد الرزّاق ننشست با ایشان و گفت:
مرا برگ آن نیست که سخن ناروا شنوم؛ و بازگشت. و این قوم فرود در آهنین بر آن چهار طاق بنشستند و بر زبان من پیغام دادند که ما با سلطان حدیثی داریم، رو و بگوی. رفتم، امیر را در آن زمستان خانه خالی با [بو] منصور مستوفی یافتم، پیغام بدادم، گفت: دانم که مشتی هوس آوردهاند، پیغام ایشان بشنو و بیا تا با من بگویی.
نزدیک ایشان باز آمدم و گفتم: الرّائد لا یکذب اهله، پیغامی ناشنوده سخن برین جمله گفت که مشتی هوس آورده باشند. گفتند: رواست امّا ما از گردن خویش بیرون کنیم، و در ایستادند و پیغامی دراز دادند هم از آن نمط که وزیر نبشته بود و نیز گشادهتر. گفتم که من زهره ندارم که این فصول برین وجه ادا کنم، صواب آن است که بنویسم که نبشته را ناچار تمام بخواند. گفتند: نیکو میگویی. قلم برداشتم و سخت مشبع نبشته آمد و ایشان یاری میدادند، پس خطها زیر آن نبشتند که این پیغام ایشان است. و پیش بردم و بستد و دوبار بتأمّل بخواند و بگفت «اگر مخالفان اینجا آیند، بو القاسم کثیر زر دارد، بدهد و عارض شود و بو سهل حمدوی هم زر دارد، وزارت یابد و طاهر و بو الحسن همچنین. مرا صواب این است که میکنم. بباید آمد و این حدیث کوتاه میباید کرد.» بیامدم و آنچه شنیده بودم بگفتم، همگان نومید و متحیّر شدند.
کوتوال گفت: مرا چه گفت، گفتم: و اللّه که حدیث تو نکرد. و برخاستند و گفتند که آنچه بر ما بود بکردیم، ما را اینجا حدیثی نماند. و بازگشتند. و پس ازین پیغام بچهار روز حرکت کرد.
و این مجلّد بپایان آمد و تا اینجا تاریخ براندم، رفتن این پادشاه را، رضی اللّه عنه، سوی هندوستان بجای ماندم تا در مجلّد دهم نخست آغاز کنم و دو باب خوارزم و جبال برانم هم تا این وقت، چنانکه شرط تاریخ است، آنگاه چون از آن فارغ شوم، بقاعده تاریخ باز گردم و رفتن این پادشاه بهندوستان تا خاتمت کارش بگویم و برانم. ان شاء اللّه عزّ و جلّ
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، توطئهای برای انتقال خزائن و خانوادههای حاکم به هند شکل میگیرد. معتمدان میفرستند تا تمام داراییها از بغزنین به هند منتقل شود و از خنجر زدن به دشمنان در بلخ و مبارزه با مخالفان سخن میگویند. در این میان، پیامها و مشاورههای مختلفی بین اطرافیان حاکم رد و بدل میشود و آنها نگرانیهایی از احتمال تضعیف قدرت و تهدید خزائن و خانوادهها در هند دارند. در نهایت، با وجود مخالفتها و شرایط نامناسب، امیر تصمیم قطعی به رفتن به هند میگیرد و این ماجراها منجر به حرکت او به سوی هند میشود. داستان به پایان خود نزدیک میشود و نویسنده اشاره میکند که ادامهی رویدادها را در مجلد بعدی خواهد نوشت.
هوش مصنوعی: پس از آن، معتمدان پنهانی فرستاده شدند تا تمام خزینهها شامل طلا، نقره، پارچه، جواهرات و دیگر اشیاء را از بغزنین خارج کنند و اقدام به جمعآوری کردند. همچنین پیامی برای عمهها، خواهران، مادر و دختران فرستادند و از آنها خواستند که «بزنید و خود را برای سفر به هند آماده کنید، تا در بغزنین چیزی نماند که دل شما را مشغول کند.» در صورتی که آنها مایل بودند یا نه، فرآیند جمعآوری ادامه یافت. از حرت ختلی و مادر سلطان درخواست کردند تا صحبت کنند؛ آنها گفتند و جواب شنیدند که «هر کسی بخواهد به دست دشمن بیفتد، باید در بغزنین بماند.» دیگر کسی جرات نکرد که چیزی بگوید. امیر نیز شروع به تقسیم اشتران کرد. در روز بیشتر از زمانی که با منصور مستوفی در این زمینه صحبت میکرد، صرف شد. اشتران باید بسیار بودند، اما تعدادشان کم بود و خزینهها زیاد بود.
هوش مصنوعی: اولیا و خدمتکاران با من صحبت میکردند و میپرسیدند: «این چه چیزی است؟» و هیچکس جرات نداشت چیزی بگوید. روزی بو سهل حمدوی و بو القاسم کثیر گفتند: «باید که وزیر در این مورد صحبت کند، زیرا باید نامه وکیل را خوانده باشد.» من گفتم شاید او بداند، اما نمیتواند ابتدا چیزی بنویسد تا وقتی که امیر با او صحبت کند. بعداً امیر به وزیر دستور داد که «تصمیم گرفتهایم به سوی هند برویم و این زمستان را در هند و نواحی اطراف آن بگذرانیم. باید شما هم آنجا باشید تا ما برویم و به پرشور برسیم و نامه ما به شما برسد. سپس به تخارستان بروید و زمستان را در آنجا بگذرانید. اگر ممکن باشد، به بلخ بروید تا مخالفان را شکست دهید.»
هوش مصنوعی: این نامه نوشته شده و ارسال گردیده و من به صورت معماگونه توضیح دادم که «این خداوند کار مهمی در پیش دارد و تا زمانی که به لاهور نرسد، نامهها هم به آنجا خواهند رفت تا کار انجام شود و به نظر میرسد که بلخ نیز از این موضوع بینصیب نخواهد ماند. از حرم بغزنین چیزی نمیماند و نه از خزائن. این اولیا و خدمهای که اینجا هستند، دست و پایشان از کار بسته شده و متحیر ماندهاند و همه امیدشان به این بزرگوار است، زنهار که هر چه زودتر این تدبیر نادرست را درک کند و با صداقت بنویسد، زیرا ما چند منزل از هم فاصله داریم و مطمئناً میتواند با دقت بیشتری بنویسد، به شرطی که این تدبیر نادرست به اتمام برسد.» همچنین با محترمانهای که حضور داشتند به شکل غیرمستقیم گفتم که به وزیر گفتهام چنین و چنان، و معما از جانب خودم نیز همین شکل را بیان کردهام. آنها گفتند: اتفاق خوبی افتاده است، ان شاء اللّه تعالی، که این پیر ناصح نامهای واضح و روشن بنویسد و این خداوند را آگاه کند.
هوش مصنوعی: به این نامه پاسخ بدهید. واقعاً حرفهای ترسناکی زده شده است. هیچ ابزاری برای دفاع در نظر نگرفته و صریحاً بیان کرده که اگر خداوند اراده کند که دشمنان در بلخ به جنگ بپردازند، آنها توانایی ورود به شهر را نخواهند داشت زیرا مردم ما به قدری قوی هستند که میتوانند از شهر خارج شده و با آنها مبارزه کنند. اگر خداوند دستور دهد، بندگان میتوانند به مناطق مخالفان بروند و آنها را دور کنند. چه نیازی به حضور خداوند در هند است؟ بهتر است این زمستان را در غزنی بگذرانیم، چون بحمدلله هیچ ناتوانی وجود ندارد و بنده بوریتگین میتواند بر این گروه سلطه یابد و او هم میخواهد بیاید. همچنین یقین داشته باشید که اگر خداوند به هند برود و حرم و خزائن را به آنجا ببرد و این خبرها پخش شود و به دوست و دشمن برسد، این دولت بزرگ و معتبر با خطر مواجه خواهد شد و همه به طمع خواهند افتاد.
هوش مصنوعی: اعتماد بر هندیها نامعقول است، زیرا اگر قرار باشد که خزائن و مکانهای مقدس زیادی به زمین آنها منتقل شود، حتماً باید از نیکوکاران برخوردار باشند. همچنین، نمیتوان به غلامان اعتماد کرد، چون خداوند خزائنش را در صحرا به آنها نشان نمیدهد. خداوند تا به این حد استبداد و تصمیمگیری کرده و این روند برای همه قابل مشاهده است. اگر خداوند برود، بندگان دلشکسته خواهند شد. من این نصیحت را به عمل آورده و نعمتهای خداوند را محترم شمردم و ایثارگرانه از خود بیفکنم. در نهایت، مشیت خداوند، حاکم بر همه چیز است.
هوش مصنوعی: امیر وقتی این نامه را خواند، به من گفت که این مرد دیوانه شده و نمیداند چه میگوید. نویسنده جواب داد که «درست این است که ما آنچه را که دیدهایم میگوییم. و خواجه به خاطر شفقتی که دارد، آنچه را دیده بازگو کرده است. و باید منتظر دستور باشیم تا آنچه را که لازم است بدانیم، به ما بگویند.» او افزود که آنچه من میبینم شما نمیتوانید ببینید. پاسخ نوشته شد و همه از آن آگاه شدند و ناامید شدند و شروع به انجام کارهای لازم کردند.
هوش مصنوعی: بو علی کوتوال از منطقه خلج بازگشت و کارها را به درستی انجام داد. در روز دوشنبه اول ماه ربیعالأول به حضور امیر رفت و مورد استقبال قرار گرفت و سپس به خانه برگشت. در روز بعد، او بهطور خصوصی با امیر ملاقات کرد و تا زمان نماز عصر در کنار هم بودند. از آنچه شنیدم، امیر مسئولیت شهر، قلعه و نواحی اطراف را به کوتوال سپرد و گفت که در بهار دوباره برمیگردند و باید با احتیاط عمل کنند تا در شهر مشکلی پیش نیاید، زیرا فرزند مودود و وزیر با لشکری بزرگ در حال حرکت هستند. تا زمانی که وضعیت مخالفان در این زمستان مشخص شود، آنها در بهار برنامهریزی دیگری خواهند داشت، چون زمستان زمان خوبی نیست و حکیمان نیز این را تأکید کردهاند. کوتوال گفت که نگهداری حرم و خزائن در قلعههای مستحکم بهتر از انتقال آنها به مناطق بیابانی هند است. اما امیر پاسخ داد که بهتر است آنها در کنار ما باشند. کوتوال دعا کرد که خداوند این سفر را موفق کند. پس از نماز، برخی از فرماندهان لشکر به نزد کوتوال رفتند و دراز نشستند و جلسهای طولانی برقرار کردند که هیچ فایدهای نداشت و تنها خدا میداند که سرنوشت چه خواهد شد. آنها گفتند که فردا سنگ با سبو خواهند زد تا ببینند چه نتیجهای خواهد داشت. کوتوال گفت که هرچند فایدهای ندارد و ممکن است نگرانکننده باشد، اما این کار مناسب به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: یک روز امیر بعد از اینکه بار را خالی کرد، با منصور مستوفی گفتگو کرد. چند شتر باید میآوردند تا از جای خود بتوانند برخیزند، اما نبودند و به همین دلیل، حالش ناراحتتر بود. سپس به درگاه اعیان رفتند که با بو الحسن عبد جلیل همراه بودند. خواجه عبد الرزاق با آنها ننشست و گفت:
هوش مصنوعی: من تحمل شنیدن سخنان ناپسند را ندارم و به همین دلیل بازگشتم. گروهی که در دشت نشسته بودند، به من پیغام دادند که ما با سلطان موضوعی برای گفت و گو داریم، برو و این را بگو. من به سمت امیر رفتم و او را در خانهای خالی در زمستان با منصور مستوفی یافتم. پیغام را به او رساندم و او گفت: میدانم که آنها چیزی جذاب برای گفت و گو آوردهاند، پیام آنها را بشنو و بیا تا با من صحبت کنی.
هوش مصنوعی: نزدیک آنها رفتم و گفتم: پیشوای قوم هیچگاه دروغ نمیگوید. آنها پاسخی دادند که پیامی ناشنیده در آن نهفته است و گفتند که نیازی به آن نداریم و از آن صرفنظر کردیم. سپس پیغامی طولانی به من دادند که شبیه به آن چیزی بود که وزیر نوشته بود، اما با جزئیات بیشتری. من گفتم که جرئت ندارم این موارد را به این صورت بیان کنم و بهتر است که تمام نوشته را بخوانند. آنها گفتند: حرفتان درست است. قلم را برداشتم و به خوبی مشغول نوشتن شدم و آنها مرا همراهی کردند تا زیر نوشته مؤید کنند که این پیام از آنهاست. بعد به آنها دادم تا بخوانند و دو بار با دقت خواند و گفت: «اگر مخالفان اینجا بیایند، بو القاسم دارای پول زیادی است، باید به او مراجعه کنیم. همچنین برای بو سهل حمدوی هم پول هست که میتواند به عنوان وزیر منصوب شود و او، طاهر و بو الحسن نیز همینطور. من فکر میکنم باید این کار را انجام دهیم و این مسئله را به سرعت حل کنیم.» من بازگشتم و همه آنچه را که شنیده بودم بیان کردم و همه در حیرت و ناامیدی ماندند.
هوش مصنوعی: کوتوال گفت: او چه گفت؟ من پاسخ دادم: به خدا قسم هیچ خبری از تو نگفتم. سپس آنها بلند شدند و گفتند: هر کاری که باید انجام میدادیم، انجام دادیم و دیگر چیزی برای گفتن نداریم. بعد از آن به راه خود ادامه دادند و بعد از چهار روز دوباره حرکت کردند.
هوش مصنوعی: این کتاب به پایان رسید و تا اینجا تاریخ این پادشاه، که خداوند او را رحمت کند، را روایت کردم. تصمیم دارم سفر او به هندوستان را در مجلّد دهم آغاز کنم و همچنین دو فصل مربوط به خوارزم و کوهستان را تا این مرحله بررسی کنم، همانطور که در تاریخنگاری معمول است. وقتی که از این موضوعات فراغت یافتم، دوباره به روند تاریخنگاری برمیگردم و به سفر این پادشاه به هندوستان و پایان کارش میپردازم. ان شاء الله.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.