و دیگر روز سوم شوّال سلطان برنشست و بتعبیه براند سخت شادکام و بدو منزل سرخس رسید و روز پنجشنبه پنجم شوّال در پس جوی آبی برسان دریایی فرود آمدند. و طلیعه خصمان آنجا پدید آمدند و جنگی نکردند امّا روی بنمودند و بازگشتند. و شهر سرخس را خراب و یباب دیده آمد بدان خرّمی و آبادانی که آن را دیده بودیم. و امیر اندیشهمند شد که طلیعه خصمان را اینجا دیده آمد و با اعیان گفت:
«ازین شوختر مردم تواند بود؟ که [از] آن مالش که ایشان را رسیده است اندیشه ما چنان بود که ایشان تا کنار جیحون و کوه بلخان عنان بازنکشند .» گفتند: «هزیمت پادشاهان و ملوک چنین باشد، که خانیان از پیش سلطان ماضی هزیمت شدند، نیز یکی را از آن قوم کس ندید. و این قوم مشتی خوارجاند، اگر خواهند که بازآیند، زیادت از آن بینند که دیدند.» و نماز دیگر خبر رسید که خصمان بدو فرسنگی بازآمدند و حشر آوردند و آب این جوی میبگردانند و باز جنگ خواهند کرد. و امیر سخت تنگدل شد.
و شب را جاسوسان و قاصدان رسیدند و ملطّفههای منهیان آوردند و نبشته بودند که «این قوم بتدبیر بنشستند و گفتند صواب نیست پیش مصاف این پادشاه رفتن، رسم خویش نگاه داریم. و ما را به بنه و ثقل دل مشغول نه، چنین نیروئی بما باز رسید، بمیپراگنیم تا ضجر شود و اگر خواهد و اگر نه، بازگردد. و دی رفت و تموز درآمده است و ما مردمانی بیابانیایم و سختیکش، بر گرما و سرما صبر توانیم کرد و وی و لشکرش نتوانند کرد و چند توانند بود درین رنج، بازگردند » پس استادم این ملطّفهها بر امیر عرض کرد و امیر سخت نومید و متحیّر گشت. و دیگر روز پس از بار خالی کرد با وزیر و اعیان و این خبر بگفت و ملطّفهها بر ایشان خوانده آمد، امیر گفت: تدبیر چیست؟ گفتند: هر چه خداوند فرماید میکنیم. و خداوند چه اندیشیده است؟ گفت: آن اندیشیدهام که اینجا بمانم و آلت بیابان راست کنم و جنگی دیگر بمصاف پیش گیرم و چون بهزیمت شدند تا کران آب از دم ایشان باز نگردم. وزیر گفت: «اندیشهیی به ازین باید کرد، وقت بد است و خطر کردن محال است.» ایشان این سخن میگفتند که آب از جوی باز ایستاد و با امیر بگفتند، و وقت چاشتگاه بود، و طلیعه ما در تاخت که خصمان آمدند بر چهار جانب از لشکرگاه- و چنان تنگ و بر هم زده بودند خیمهها که از مواضع میمنه و میسره و قلب اندک مایه مسافت بود، چنانکه بهیچ روزگار من برین جمله ندیدم- امیر روی بدین اعیان کرد و گفت:
بسم اللّه، برخیزید تا ما بر نشینیم . گفتند: خداوند بر جای خود بباشد که مقدّمان ایشان که میگویند نیامدهاند، ما بندگان برویم و آنچه واجب است بکنیم و اگر بمددی حاجت آید، بگوییم. و بازگشتند و ساخته بر وی مخالفان شدند . و وزیر و استادم زمانی بنشستند و دل امیر خوش کردند و تدبیر گسیل کردن نامهها و مبشّران در وقف داشتند تا باز چه پیدا آید. و بازگشتند.
و آب روان از ما دور ماند و افتادیم بآب چاهها- و بسیار چاه بود اینجا که ما بودیم باندک مسافت شهر سرخس- و آنچه یخ باقی بود مانده، که نتوانستند آورد از تاختن و سخت گرفتن خصمان. و تا نماز دیگر جنگی سخت بود و بسیار مردم خسته و کشته شد از هر دو جانب. و بازگشتند قوم ما سخت غمگین. و چیرگی بیشتر مخالفان را بود، و ضعف و سستی بر لشکر ما چیره شد و گفتی از تاب میبشوند . و منهیان پوشیده که بر لشکر بودند این اخبار بامیر رسانیدند و اعیان و مقدّمان نیز پوشیده نزدیک وزیر پیغام فرستادند بر زبان معتمدان خویش و بنالیدند از کاهلی لشکریان که کار نمیکنند و از تنگی علف و بینوایی میبنالند و میگویند که «عارض ما را بکشته است از بس توفیر که کرده است» و ما میبترسیم که اینجا خللی بزرگ افتد، چون لشکر در گفت و گوی آمد و مخالفان چیره شوند، نباید که کار بجایی رسد . وزیر نماز شام برنشست و بیامد و خلوتی خواست و تا نماز خفتن بماند و این حالها با امیر بگفت و بازگشت، و با استادم بهم در راه با یکدیگر ازین سخن میگفتند، و بخیمهها بازشدند.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در روز سوم شوال، سلطان تصمیم به حرکت گرفت و به شهر سرخس رسید. در روز پنجشنبه، پس از عبور از یک جوی آبی، دشمنان خود را مشاهده کرد اما جنگی در نگرفت و دشمنان به عقب بازگشتند. شهر سرخس را خراب و ویران مشاهده کرد و امیر نگران شد و از مشاورانش خواست تا راهحلی بیابند. خبری رسید که دشمنان نزدیک شدهاند و در حال برنامهریزی برای جنگ هستند. امیر و مشاورانش درباره وضعیت دشوار لشکرشان و کمبود آب و غذا ابراز نگرانی کردند. جنگی سخت آغاز شد و بسیاری از مردم از هر دو طرف کشته شدند. در نهایت، لشکر امیر دچار ضعف و ناتوانی شد و مشاوران به او درباره خطرات ناشی از عدم اتحاد لشکریان هشدار دادند.
هوش مصنوعی: در روز سوم ماه شوّال، سلطان به تخت نشست و بسیار خرسند بود. او به سمت سرخس حرکت کرد و در روز پنجشنبه پنجم شوّال، در کنار جوی آبی به دریای نشان فرود آمدند. در آنجا دشمنان خود را مشاهده کردند، اما جنگی انجام ندادند و فقط ظاهر شدند و دوباره بازگشتند. شهر سرخس را به وضوح خراب و ویران دیدیم، در حالی که قبلاً آن را آباد و سرسبز دیده بودیم. امیر نیز اندیشهمند شد که دشمنان را در اینجا مشاهده کرده و با شخصیتهای مهم صحبت کرد.
هوش مصنوعی: آیا میتواند مردم شوخطبعتر از این باشند؟ که به مال و ثروتی که به آنها رسیده است، چنان فکر میکنند که انگار تا کنار جیحون و کوه بلخان دست از خواستههای خود برنمیدارند. گفتند: «این گونه شکست پادشاهان و ملوک است که سرداران از پیش سلطان قبلی فرار کردند و از آن قوم هیچ کس دیده نشد. این افراد گروهی از خوارج هستند و اگر بخواهند بازگردند، بیشتر از آنچه که قبلاً دیدهاند، خواهند دید.» و سپس خبری رسید که دشمنان به فاصله دو فرسخی بازگشتهاند و جمع شدهاند و آب این جوی را به گردش در میآورند و دوباره قصد جنگ دارند. امیر بسیار نگران و دلمشغول شد.
هوش مصنوعی: در شب، جاسوسان و پیامرسانان رسیدند و نامههایی آوردند که در آن نوشته شده بود: «این گروه در حال بررسی هستند و گفتند که پیشروی به سوی این پادشاه درست نیست و بهتر است به روال خود ادامه دهیم. بیایید تا اوضاع را بررسی کنیم و اگر شرایط مناسب بود، به جنگ برویم. ما در بیابان زندگی میکنیم و توانایی تحمل گرما و سرما را داریم، اما او و لشکرش نمیتوانند. چقدر میتوانند در این شرایط دوام بیاورند تا مجبور به بازگشت شوند؟» پس، سرپرست این نامهها را به امیر گزارش داد و امیر به شدت نگران و متحیر شد. روز بعد، پس از جمعآوری مشاوره با وزیر و دیگر بزرگان، این موضوع را مطرح کردند و نامهها را برایشان خواندند. امیر پرسید: «چه تدبیری باید اتخاذ کرد؟» پاسخ دادند: «ما هرچه خداوند بخواهد انجام میدهیم.» امیر ادامه داد: «و خداوند چه نظری دارد؟» گفتند: «نظرم این است که همینجا بمانیم و آماده جنگ شویم و حتی اگر دشمنان شکست خوردند، تا زمانی که از مرز آب دور نشوند، بازنخواهیم گشت.» وزیر گفت: «باید تدبیری بهتر از این اندیشید، شرایط مناسب نیست و ریسک کردن عاقلانه نیست.» در این حین، آب از جوی خشک شد و این خبر به امیر رسید. زمانی که صبحگاه فرارسید و دشمنان از چهار سمت به لشکرگاه حمله کردند، خیمهها به شدت در هم فشرده بودند و هیچگاه چنین وضعیتی را ندیده بودم. امیر به بزرگان نگریست و گفت:
هوش مصنوعی: به نام خدا، برخیزید تا ما بنشینیم. گفتند: خداوند در جای خود باقی باشد، زیرا پیشوایانی که میگویند نیامدهاند، ما بایستی برویم و وظایف خود را انجام دهیم و اگر به کمک نیاز داشته باشیم، اعلام خواهیم کرد. سپس برگشتند و مخالفان جمع شدند. وزیر و استاد مدتی نشسته و دل امیر را شاد کردند و تدبیر ارسال نامهها و مژدهدهندگان را در نظر داشتند تا ببینند چه پیش میآید. سپس دوباره برگشتند.
هوش مصنوعی: آب خوش از ما دور ماند و به چاهها افتادیم. در آنجا چاههای زیادی وجود داشت و فاصلهمان تا شهر سرخس هم زیاد نبود. هرچه یخ باقی مانده بود، نتوانستند به دلیل حملات و فشار دشمنان به دست بیاورند. تا زمان نماز دیگر، جنگی سخت ادامه داشت و بسیاری از مردم از هر دو طرف خسته و کشته شدند. قوم ما با اندوه بسیار بازگشتند. دشمنان برتری بیشتری داشتند و لشکر ما از ضعف و ناتوانی رنج میبرد. گویی لشکر از شدت خستگی در حال فروپاشی بود. فرماندهان مستنجدی که در لشکر بودند، این اخبار را به فرمانده رساندند و کسانی که مقامهای مهمتری داشتند نیز با پیغامی به وزیر رساندند و از بیتوجهی لشکریان و کمبود علف و وضعیت نابسامان شکایت کردند. آنها نگران بودند که اگر لشکر به گفتگو بیفتد و دشمنان برتری بگیرند، اوضاع بهخصوص بد شود. وزیر در زمان نماز شام به خلوت رفت و تا هنگام نماز خواب در آنجا ماند و این وضعیت را با فرمانده درمیان گذاشت. سپس برمیگشت و در راه با استادش درباره این موضوع صحبت کردند و چادرها باز شدند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.