و روز پنجشنبه هفت روز مانده از ماه خبر رسید و رستاخیز و نفیر از علیاباد بخاست. امیر فرمود تا لشکر حاضر آید و اسبان از دره گز بیاوردند و حاجب سباشی بازآمد با لشکر، امیر، رضی اللّه عنه، از بلخ برفت روز پنجشنبه غره رجب و به پل کاروان فرود آمد و لشکرها دررسیدند. و آنجا تعبیه فرمود - و من رفته بودم- و برفت از آنجا با لشکری ساخته و پیلی سی بیشتر مست .
[جنگ امیر با ترکمانان در علیاباد]
و روز دوشنبه نهم ماه مخالفان پیدا آمدند بصحرای علیاباد از جانب بیابان، و سلطان ببالایی بایستاد و بر ماده پیل بود، و لشکر دست بجنگ کرد و هر کسی میگفت که اینک شوخ و دلیر مردی که اوست! بیبرادر و قوم و اعیان روبروی پادشاهی بدین بزرگی آمده است. و جنگ سخت شد از هر دو روی. من جنگ مصاف این روز دیدم در عمر خویش، گمان میبردم که روز بچاشتگاه نرسیده باشد که خصمان را برچیده باشند لشکر ما، که شش هزار غلام سرایی بود بیرون دیگر اصناف مردم.
خود حال بخلاف آن آمد که ظنّ من بود که جنگ سخت شد و در میدان جنگ کم پانصد سوار کار میکردند و دیگر لشکر بنظاره بود که چون فوجی مانده شد، فوجی دیگر آسوده پیش کار رفتی. و برین جمله بداشت تا نزدیک نماز پیشین. امیر ضجر شد، اسب خواست و از پیل سلاح پوشیده باسب آمد و کس فرستاد پیش بگتغدی تا از غلامان هزار مبارز زرهپوش نیک اسبه که جدا کرده آمده است بفرستاد و بسیار تفاریق نیز گرد آمدند، و امیر، رضی اللّه عنه، بتن خویش حمله برد بمیدان و پس بایستاد و غلامان نیرو کردند و خصمان بهزیمت برفتند، چنانکه کس مر کس را نه ایستاد . و تنی چند از خصمان بکشتند و تنی بیست دستگیر کردند. و دیگران پراگنده بر جانب بیابان رفتند و لشکر سلطانی خواستند که بر اثر ایشان روند، امیر نقیبان فرستاد تا نگذاشتند که هیچ کس بدم هزیمتی برفتی، و گفتی «بیابان است و خطر کردن محال است، و غرض آن است که جمله را زده آید. و اینها که آمده بودند دستبردی دیدند.» و اگر بطلب دم شدی، کس از خصمان نرستی، که پس از آن بیک ماه مقرّر گشت حال که جاسوسان و منهیان ما باز نمودند که خصمان گفته بودند که «پیش مصاف این پادشاه ممکن نیست که کس بایستد، و اگر بر اثر ما که بهزیمت برفته بودیم، کس آمدی، کار ما زار بودی.» و اسیران پیش آوردند و حالها پرسیدند، گفتند «داود بیرضا و فرمان طغرل آمد برین جانب، گفت : یکی برگرایم و نظاره کنم.» امیر فرمود تا ایشان را نفقات دادند و رها کردند. و امیر بعلیاباد فرود آمد یک روز و پس بازگشت و ببلخ آمد روز شنبه هفدهم رجب و آنجا ببود تا هر چه زیادت خواسته بود از غزنین دررسید .
و نامه رسید از بوریتگین با رسول و عذرها خواسته و امیر جوابی نیکو فرمود، که این مرد چون والی چغانیان گذشته شد بدان جوانی و از وی فرزندی نماند برفت و به پشتی کمیجیان چغانیان بگرفت و میان وی و پسران علی تگین مکاشفتی سخت عظیم بپای شد و امیر چون شغلی در پیش داشت جز آن ندید بعاجل الحال که میان هر دو گروه تضریب باشد تا الکلاب علی البقر باشد و ایشان بیکدیگر مشغول شوند و فسادی در غیبت وی ازین دو گروه در ملک وی نیاید. و آخر نه چنان شد، و بیارم که چه سان شد، که عجایب و نوادر است، تا مقرّر گردد که در پرده غیب چه بوده است و اوهام و خواطر همگان از آن قاصر.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در روز پنجشنبهای که هفت روز به پایان ماه مانده بود، خبر رستاخیز در علیاباد منتشر شد و امیر دستور داد لشکر جمعآوری شود. لشکر در مناطق مختلف مستقر شدند و آماده جنگ شدند. در روز دوشنبه نهم ماه، مخالفان از صحرا به میدان جنگ آمدند و جنگ سختی رخ داد. نیروهای امیر که شش هزار نفر بودند، در ابتدا در میدان جنگ ناتوان به نظر میرسیدند و فقط حدود پانصد سوار کار میکردند.
با این حال، امیر به میدان رفت و به یاری غلامانش حمله کرد و در نهایت ارتش دشمن را شکست داد. تعدادی از دشمنان کشته و بیست نفر دستگیر شدند. پس از جنگ، امیر به علیاباد رفت و سپس به بلخ بازگشت.
در این میان، نامهای از بوری تگین رسید که عذرخواهی کرده بود و امیر جواب نیکویی به او داد. در نهایت، امیر تصمیم گرفت از بروز فتنه بین دو گروه جلوگیری کند و به این ترتیب، اوضاع تحت کنترل او باقی ماند.
هوش مصنوعی: در روز پنجشنبه که هفت روز به پایان ماه مانده بود، خبری از رستاخیز و نفیر از علیاباد رسید. امیر دستور داد تا نیروها حاضر شوند و اسبها را از دره گز بیاورند. حاجب سباشی نیز با لشکر بازگشت. امیر، که خدا از او راضی باشد، از بلخ خارج شد و در روز پنجشنبه اول رجب به پل کاروان رسید و لشکرها نیز به آنجا رسیدند. آنجا تدابیری اندیشید و من نیز آنجا رفته بودم. سپس با لشکری قوی و پیلی بیشتر از شصت، از آنجا حرکت کرد.
هوش مصنوعی: امیر در منطقه علیاباد با ترکمانان به نبرد پرداخت.
هوش مصنوعی: در روز دوشنبه نهم ماه، مخالفان در صحرای علیآباد از سمت بیابان ظاهر شدند. سلطان با جلال و شکوه بر روی فیل مادهای استوار ایستاد و لشکر به جنگ پرداخت. هر کسی میگفت که در این میدان، مردی شجاع و بیهمتا وجود دارد که به تنهایی و بدون حمایت برادر و قومش به مقابل پادشاهی با این بزرگی آمده است. جنگ به شدت از هر دو طرف در گرفت. من در طول عمرم شاهد چنین جنگی بودم و گمان میکردم که هنوز به وقت چاشت نرسیده و لشکر ما موفق به شکست دشمنان نشده است، در حالی که شش هزار غلام و افراد دیگر در میدان بودند.
هوش مصنوعی: وضعیت بهگونهای پیش رفت که با تصور من متفاوت بود. جنگ به شدت در جریان بود و در میدان جنگ نزدیک به پانصد سوار مشغول بودند، در حالی که دیگر سربازان فقط نظارهگر بودند و هنگامی که یک گروه به میدان میرفت، گروه دیگری آرام و بیهزینه پیش میآمد. این وضعیت تا نزدیک زمان نماز پیشین ادامه داشت. امیر، که به شدت نگران شده بود، خواستار اسبش شد و با زره و سلاح خود وارد میدان جنگ شد و به یک شخص دیگر دستور داد تا هزار مبارز زرهپوش را که آماده بودند به میدان بفرستد. همچنین، تعدادی دیگر نیز به نیروهای امیر پیوستند. امیر به میدان حملهور شد و اسبها و سربازان را به جلو هدایت کرد و دشمنان به شدت عقبنشینی کردند، به طوری که هیچکس جرئت ایستادن نداشت. در این میانه، تعدادی از دشمنان کشته شدند و حدود بیست نفر نیز دستگیر شدند. سایرین فرار کردند و سربازان سلطانی تصمیم به تعقیب آنها گرفتند. امیر، نقیبان را فرستاد تا اجازه ندهند کسی از دشمنان فرار کند و گفت: "این بیابان خطرناک است، هدف ما باید نابود کردن کامل دشمنان باشد." در ادامه، کاوشهایی انجام شد و جاسوسان گزارش دادند که دشمنان گفتهاند "در مقابل این پادشاه کسی نمیتواند بایستد و اگر کسی به دنبال ما بیاید، شرمان بر دوش ما خواهد بود." سپس اسرای دشمن را به نزد امیر آوردند و او از آنها خواست تا اطلاعاتی در مورد وضعیت بیاورند. آنها گفتند که "داود به همراه فرماندهاش طغرل به این سو آمدهاند و گفتهاند مایلند نگاهی به اوضاع بیندازند." امیر دستور داد تا هزینهای به آنها داده شود و سپس آنها را آزاد کرد. امیر بعد از یک روز در علیاباد فرود آمد و سپس به بلخ بازگشت و در روز شنبه هفدهم رجب در آنجا ماند تا هر آنچه که از غزنین انتظار داشت، به او برسد.
هوش مصنوعی: نامهای از بوریتگین به امیر رسید که در آن عذرخواهی کرده بود. امیر هم پاسخی خوب فرستاد. این مرد قبلاً والی چغانیان بوده و بعد از رفتن به جوانی از او هیچ فرزندی باقی نمانده بود. او به کمیجیان چغانیان پناه برد و در این میان نزاعی جدی بین او و فرزندان علی تگین در گرفت. امیر با توجه به مشغلهای که داشت، تنها به این فکر کرد که در حالی که هر دو گروه درگیر یکدیگرند، در غیبت او هیچ فساد و ناآرامی در سرزمینش ایجاد نشود. اما در نهایت اوضاع به گونهای پیش رفت که حوادث و اتفاقات شگفتانگیزی رقم خورد. این موضوع به گونهای است که در پرده غیب چه رخ داده، قابل درک نیست و هیچکس نمیتواند به روشنی درباره آن نظر دهد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.