شرح احوال علی قهندزی و گرفتاری او
در آن نواحی مردی بود که او را علی قهندزی خواندندی، و مدّتی در آن ولایت بسر برده و دزدیها و غارتها کردی و مفسدی چند، مردمان جَلد با وی یار شده و کاروانها میزدند و دیهها غارت میکردند. و این خبر بامیر رسیده بود، هر شحنه که میفرستاد، شرّ او دفع نمیشد. چون آنجا رسید این علی قهندزی جایی که آن را قهندز گفتندی و حصاری قوی در سوراخی بر سر کوهی داشت بدست آورده بود که بهیچ حال ممکن نبود آن را بجنگ ستدن و آنجا باز شده و بسیار دزد و عیّار با بنهها آنجا نشانده. و درین فترات که بخراسان افتاد بسیار فساد کردند و راه زدند و مردم کشتند و نامی گرفته بود، و چون خبر رایت عالی شنید که بپروان رسید، درین سوراخ خزید و جنگ را بساخت، که علف داشت سخت بسیار و آبهای روان و مرغزاری بر آن کوه و گذر یکی، و ایمن که بهیچ حال آن را بجنگ نتوان ستد.
امیر، رضی اللّه عنه، بر لب آبی درین راه فرود آمد و تا این سوراخ نیم فرسنگ بود. لشکر بسیار علف گرد کرد و نیاز نیامد، که جهانی گیاه بود، و اندازه نیست حدود گوزگانان را که مرغزاری خوش و بسیار خوب است. و نوشتگین نوبتی بحکم آنکه امارت گوزگانان او داشت، آن جنگ بخواست. هر چند بیریش بود و در سرای بود، امیر اجابت کرد و وی با غلامی پنجاه بیریش خویش که داشت بپای آن سوراخ رفت، و غلامی پانصد سرایی نیز با او برفتند و مردم تفاریق نیز مردی سه چهار هزار چه بجنگ و چه بنظاره . و نوشتگین در پیش بود، و جنگ پیوستند.
و حصاریان را بس رنجی نبود و سنگی میگردانیدند .
و غلام استادم، بایتگین، نیز رفته بود با سپری بیاری دادن- و این بایتگین بجای است مردی جلد و کاری و سوار، بشورانیدن همه سلاحها استاد، چنانکه انباز ندارد ببازی گوی ؛ و امروز سنه احدی و خمسین و اربعمائه که تاریخ را بدین جای رسانیدم خدمت خداوند سلطان بزرگ ابو المظفّر ابراهیم، انار اللّه برهانه، میکند خدمتی خاصتر و آن خدمت چوگان و سلاح و نیزه و تیر انداختن و دیگر ریاضتهاست، و آخر فرّ و شکوه و خشنودی استادم وی را دریافت تا چنین پایه بزرگ وی را دریافته آمد - این بایتگین خویشتن را در پیش نوشتگین نوبتی افگند، نوشتگین گفت:
کجا میروی که آنجا سنگ میآید، که هر سنگی و مردی، و اگر بتو بلائی رسد، کس از خواجه عمید بو نصر باز نرهد. بایتگین گفت: پیشترک روم و دستگرایی کنم، و برفت، و سنگ روان شد و وی خویشتن را نگاه میداشت، پس آواز داد که برسولی میآیم، مزنید. دست بکشیدند و وی برفت تا زیر سوراخ. رسنی فروگذاشتند و وی را برکشیدند. جایی دید هول و منیع با خویشتن گفت: بدام افتادم. و بردند او را تا پیش علی قهندزی و بر بسیار مردم گذشت همه تمام سلاح . علی وی را پرسید، بچه آمدهای؟ و بو نصر را اگر یک روز دیدهای، محال بودی که این مخاطره بکردی، زیرا که این رای از رای بو نصر نیست. و این کودک که تو با وی آمدهای کیست؟ گفت: این کودک که جنگ تو بخواسته است امیر گوزگانان است و یک غلام از جمله شش هزار غلام که سلطان دارد. مرا سوی تو پیغام داده است که «دریغ باشد که از چون تو مردی رعیّت و ولایت بر باد شود، بصلح پیش آی تا ترا پیش خداوند برم و خلعت و سرهنگی ستانم.» علی گفت: امانی و دلگرمییی میباید. بایتگین انگشتری یشم داشت بیرون کشید و گفت: این انگشتری خداوند سلطان است، بامیر نوشتگین داده است و گفته که نزدیک تو فرستد. آن غرچه را اجل آمده بود، بدان سخن فریفته شد و برخاست تا فرود آید. قومش بدو آویختند و از دغل بترسانیدند و فرمان نبرد و تا نزدیک در بیامد و پس پشیمان شد و بازگشت و بایتگین افسون روان کرد و اجل آمده بود و دلیری بر خونها چشم خردش ببست تا قرار گرفت بر آنکه زیر آید . و تا درین بود غلامان سلطان بیاندازه بپای سوراخ آمده بودند و در بگشادند و علی را بایتگین آستین گرفته فرو رفت. و فرود رفتن آن بود و قلعت گرفتن، که مردم ما برفتند و قلعت بگرفتند بدین رایگانی و غارت کردند و مردم جنگی او همه گرفتار شد. و خبر بامیر رسید. نوشتگین گفت: این او کرده است و نام و جاهش زیادت شد؛ و این همه بایتگین کرده بود. بدان وقت سخت جوان بود و چنین دانست کرد، امروز چون پادشاه بدین بزرگی، ادام اللّه سلطانه، او را برکشید و بخویشتن نزدیک کرد، اگر زیادت اقبال و نواخت یابد، توان دانست که چه داند کرد.
و حقّ برکشیده استادم که مرا جای برادر است نیز بگزاردم و شرط تاریخ بستدن این قلعت بجای آوردم. امیر فرمود که این مفسد ملعون را که چندان فساد کرده بود و خونها ریخته بناحق، بحرس بازداشتند با مفسدان دیگر که یارانش بودند. و روز چهارشنبه این علی را با صد و هفتاد تن بر دارها کشیدند، دور از ما، و این دارها دو- رویه بود از در آن سوراخ تا آنجا که رسید و آن سوراخ بکندند و قلعت ویران کردند تا هیچ مفسد آن را پناه نسازد.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: علی قهندزی مردی بود که در نواحی خراسان زندگی میکرد و با گروهی از دزدان و مفسدین کاروانها و دیهها را غارت میکرد. او با قدرتی در یک قلعه بر روی کوه مستقر شده بود که دسترسی به آن بسیار دشوار بود. وقتی خبر فسادهای او به امیر رسید، او تلاش کرد تا علی را نابود کند، اما علی با استفاده از پناهگاه خود از حملات مصون ماند.
با این حال، بایتگین، یکی از غلامان امیر، بهتنهایی به سراغ علی رفت و سعی کرد او را متقاعد کند که تسلیم شود و به صلح بیاید. علی ابتدا به این پیشنهاد پاسخ مثبت داد، اما در نهایت تحت تأثیر گروهش قرار گرفت و از انجام صلح منصرف شد. بایتگین که هنوز تلاش میکرد، موفق شد علی را به دام انداخته و به امیر تحویل دهد.
علی و یارانش به دلیل جرایمشان دستگیر شدند و در نهایت در روز چهارشنبه، علی به همراه هفتاد نفر دیگر به دار آویخته شدند و قلعه او ویران شد تا دیگر هیچ مفسدی نتواند در آنجا پناه گیرد. این داستان نشاندهنده قدرت و نفوذ علی و در نهایت سقوط او بهدلیل دسیسهها و خیانتهایش است.
هوش مصنوعی: علی قهندزی فردی است که با مشکلات و چالشهای خاصی در زندگیاش روبرو شده است. او به نوعی درگیر مسائل مختلفی شده که ممکن است شامل مشکلات اقتصادی، اجتماعی یا خانوادگی باشد. این گرفتاریها تأثیرات زیادی بر روی زندگی او گذاشته و ممکن است باعث ایجاد نارضایتی یا تردید در زندگیاش شده باشند. علی به دنبال راههایی است تا از این وضعیت خارج شود و زندگی بهتری برای خود بسازد.
هوش مصنوعی: در آن ناحیه مردی به نام علی قهندزی زندگی میکرد که مدتی را در آنجا گذرانده و دست به دزدی و غارت زده بود. او افرادی را به خود جلب کرده و کاروانها را مورد حمله قرار میداد و روستاها را غارت میکرد. این خبر به مقامهای بالا رسید و هر کسی که برای مقابله با او فرستاده میشد، نمیتوانست او را متوقف کند. علی قهندزی در مکانی به نام قهندز، که دارای دژ مستحکمی در بالای کوه بود، پناه گرفته و دزدان بسیاری را با خود جمع کرده بود. در این زمان که به خراسان حمله کرده بود، فساد و ناامنی زیادی به راه انداخت و مردم را میکشت. او شهرت زیادی پیدا کرده بود و وقتی خبر پرچم سلطنتی به او رسید، در دژ خود مخفی شد و از جنگ پرهیز کرد، زیرا آنجا منابع طبیعی و آب فراوانی داشت و عبور از آن بسیار سخت بود.
هوش مصنوعی: امیر، که خدا از او راضی باشد، در کنار آبی در این مسیر توقف کرد و تا یک سوراخ نیم فرسنگ فاصله داشت. لشکری بزرگ از علف جمعآوری کردند و نیازی به درخواست نداشتند چون زمین پر از گیاه بود و حدود گوزنها نامشخص بود و مرتع بسیار خوب و خوشی بود. نوشتگین با توجه به اینکه فرماندهی گوزنها در اختیار او بود، برای جنگ آماده شد. هرچند بیریش بود و در منزل بود، امیر دعوت او را پذیرفت و او به همراه پنجاه نوچه خود که بیریش بودند به پای آن سوراخ رفت، و همچنین غلامی با پانصد نفر دیگر هم با او همراه شدند و تعداد دیگری از مردم حدود سه یا چهار هزار نفر نیز به تماشای جنگ آمدند. نوشتگین در خط مقدم قرار داشت و جنگ آغاز شد.
هوش مصنوعی: حصاریان هیچ دردسری نداشتند و به راحتی سنگی را به حرکت در میآوردند.
هوش مصنوعی: غلام استادم، بایتگین، همچنین به همراه سپر و ابزار دیگر رفته بود. بایتگین مردی چابک و کاردان بود، او تمامی سلاحها را به خوبی به کار میبرد، به گونهای که هیچکس نتوانست با او رقابت کند. امروز سال 451 هجری است و من این متن را به خدمت سلطان بزرگ ابومظفر ابراهیم میرسانم. او در حال حاضر در حال انجام فعالیتهای خاصی است مثل چوگان، استفاده از سلاح، پرتاب نیزه و تیر و دیگر ورزشها، که نشاندهندهی قدرت و افتخار اوست. بایتگین این افتخارات را بر دوش میکشد و به تعبیر دیگر، برای خود در این مسیر پیشرفت میکند.
هوش مصنوعی: کجا میروی که آنجا سنگ میآید؟ هر سنگ و مردی، و اگر بلایی بر تو بیفتد، کسی از خواجه عمید بو نصر کمک نخواهد کرد. بایتگین گفت: من به سمت روم میروم و دست به کار میشوم، و رفت. در این حین، سنگی به سمت او آمد و او خود را از آن دور نگهداشت. سپس فریاد زد که کمک میطلبد و مزنید. آنها دست کشیدند و او تا زیر سوراخ رفت. ریسمانی انداختند و او را بالا کشیدند. در آن جا، هول و هراس را با خود احساس کرد و گفت: "به دام افتادم." او را نزد علی قهندزی بردند و در حضور جمعی از مردم که سلاح به دست داشتند، قرار گرفت. علی از او پرسید: "چرا آمدهای؟ اگر یک روز بو نصر را دیده باشی، هرگز جرات نمیکردی که چنین کاری بکنی، زیرا این کار از عقل بو نصر به دور است. و این کودک که با توست کیست؟" او پاسخ داد: "این کودک که جنگ را از تو خواسته، امیر گوزگانان است و یکی از شش هزار غلام سلطان. او مرا نزد تو فرستاده و پیغام داده که 'ناراحت نشو، اگر چنین مردی رعیّت و ملک را به خطر بیندازد، باید به صلح بیایی تا من تو را نزد خداوند برسانم و خلعت و مقام فرماندهی به تو دهم.'" علی گفت: "به نمایش امانت و دلگرمی نیاز است." بایتگین انگشتری یشم داشت و آن را خارج کرد و گفت: "این انگشتری از سوی سلطان است و برای تو فرستاده شده." آن شخص به سخن فریب خورد و برخاست تا پایین بیاید. اما قومش به او نزدیک شدند و او را از فریب ترساندند، تا اینکه به نزد در آمد و سپس پشیمان شد و بازگشت. بایتگین افسون کرد و او که در حال نزدیک شدن به مرگ بود، دلیری در دلش جمع کرد. تا این حادثه، غلامان سلطان به تعداد زیادی به پای سوراخ آمده بودند و در را گشودند و علی را بایتگین گرفت و پایین آمد. پایین آمدن آنها به معنای تصرف قلعه بود که مردم ما رفتند و قلعه را تصرف کردند و غارت کردند و مردم جنگجوی او گرفتار شدند. خبر به امیر رسید و نوشتگین گفت: "این کار او بوده و نام و مقامش افزایش یافته است؛ همه اینها کار بایتگین بود." در آن زمان او هنوز جوان بود و چنین تدبیر کرد. امروز که پادشاه به این عظمت، او را برکشید و به خود نزدیک کرد، اگر مورد توجه بیشتری قرار بگیرد، میتوان فهمید که چه کارهایی انجام خواهد داد.
هوش مصنوعی: و استاد بزرگوارم را برگزیدهام که مرا به جای برادرش قرار دهد و تاریخ تحویل این قلعه را نیز تعیین کردهام. امیر دستور داد که این مفسد ملعون که فسادهای زیادی انجام داده و بیدلیل خونها ریخته بود، به همراه دیگر مفسدانش که از یارانش بودند، بازداشت کنند. در روز چهارشنبه، این علی را با صد و هفتاد نفر دیگر بر دار آویختند، دور از ما. این دارها از دو طرف باز بود و از جایی که سوراخی داشت تا آنجا که رسید، سوراخش کردند و قلعه را ویران کردند تا هیچ مفسدی نتواند در آن پناه گیرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.