گنجور

 
ابوالفضل بیهقی

و نماز دیگر این قوم نزدیک امیر محمّد رسیدند، و چون ایشان را بجمله نزدیک خویش دید، خدای را -عزَّ وَ جلَّ- سپاس‌داری کرد و حدیث سوزیان‌ فراموش کرد.

و حاجب نیز دررسید و دورتر فرود آمد و احمد ارسلان‌ را فرمود تا آنجا بند کردند و سوی غزنین بردند تا سرهنگ کوتوال بوعلی او را به مولتان فرستد، چنانکه آنجا شهربند باشد. و دیگر خدمتگاران او را گفتند، چون ندیمان و مطربان، که «هر کس پس شغل خویش روید که فرمان نیست که از شما کسی نزدیک وی رود.» عبدالرّحمن قوّال گفت: «دیگر روز پراگنده شدند و من و یارم دزدیده با وی‌ برفتیم و ناصری و بغوی‌، که دل یاری نمیداد چشم از وی برداشتن، و گفتم «وفا را تا قلعت برویم و چون وی را آنجا رسانند، بازگردیم.» چون از جنگل‌آباد برداشتند و نزدیک کور والشت‌ رسیدند، از چپ راه، قلعت مندیش از دور پیدا آمد. راه بتافتند و بر آن جانب رفتند و من و این آزادمرد با ایشان میرفتیم تا پای قلعت. قلعه‌یی دیدیم سخت بلند و نردبان‌پایه‌های بی‌حدّ و اندازه‌، چنانکه بسیار رنج رسیدی تا کسی بر توانستی شد.

امیر محمّد از مهد به زیر آمد و بند داشت، با کفش و کلاه ساده و قبای دیبای لعل پوشیده‌ و ما وی را بدیدیم و ممکن نشد خدمتی‌ یا اشارتی کردن. گریستن بر ما افتاد، کدام آب دیده که دجله و فرات، چنانکه رود، براندند ناصری و بغوی که با ما بودند و یکی بود از ندیمان این پادشاه و شعر و ترانه‌ خوش گفتی؛ بگریست و پس بدیهه‌ نیکو گفت. شعر:

ای شاه چه بود این که ترا پیش آمد؟

دشمنت هم از پیرهن خویش‌ آمد

از محنتها محنت تو بیش آمد

از ملک پدر بهر تو مندیش آمد

و دو تن سخت قوی بازوی او گرفتند و رفتن گرفت سخت بجهد و چند پایه که بررفتی، زمانی نیک‌ بنشستی و بیاسودی. چون دور برفت و هنوز در چشم‌ دیدار بود، بنشست. از دور مجمّزی پیدا شد از راه. امیر محمّد او را بدید و نیز نرفت تا پرسد که مجمّز به چه سبب آمده‌است. و کسی را از آن خویش نزد بگتگین حاجب فرستاد. مجمّز دررسید با نامه، نامه‌یی بود به خطّ سلطان مسعود به برادر. بگتگین حاجب آنرا در ساعت‌ بر بالا فرستاد. امیر -رَضِيَ اللّهُ عنه- بر آن پایه‌ نشسته‌بود در راه و ما میدیدیم. چون نامه بخواند، سجده کرد، پس برخاست و بر قلعه رفت و از چشم ناپیدا شد. و قوم‌ را بجمله آنجا رسانیدند و چند خدمتگار که فرمان بود از مردان. و حاجب بگتگین و آن قوم‌ بازگشتند. من که عبدالرّحمن فضولی‌ ام، چنانکه زالان‌ نشابور گویند «مادرمرده و ده درم وام‌»، آن دو تن را که بازوی امیر گرفته‌بودند دریافتم‌ و پرسیدم که «امیر آن سجده چرا کرد؟» ایشان گفتند: «ترا با این حکایت چکار؟ چرا نخوانی آنکه شاعر گوید؟ و آن این است، شعر:

أَ یَعودُ أیّتُها الخِیامُ زمانُنا

أم لا سبیلَ إلیهِ بعدَ ذَهابِه‌ِ

گفتم: «الحق‌ روز این صوت‌ هست، اما آن را استادم‌ تا این یک نکته دیگر بشنوم و بروم.» گفتند: «نامه‌یی بود به خطّ سلطان مسعود به وی که علی حاجب که امیر را نشانده‌بود، فرمودیم تا بنشاندند و سزای او به دست او دادند تا هیچ بنده با خداوند خویش این دلیری نکند، و خواستم این شادی به دل امیر برادر رسانیده‌آید که دانستم که سخت شاد شود.» و امیر محمّد سجده کرد خدای را -تعالی- و گفت: «تا امروز هر چه به من رسید، مرا خوش گشت که آن کافرنعمت‌ بی‌وفا را فروگرفتند و مراد او در دنیا به سر آمد.» و من نیز با یارم برفتیم.»

و هم از استاد عبدالرّحمن قوّال شنودم، پس از آنکه این تاریخ آغاز کرده‌بودم به هفت سال‌، روز یکشنبه یازدهم رجب سنه خمس و خمسین و أربعمائه، و به حدیث ملک محمّد سخن میگفتم. وی گفت: «با چندین اصوات نادر که من یاد دارم، امیر محمّد این صوت از من بسیار خواستی، چنانکه کم مجلس‌ بودی که من این نخواندمی؛ و الابیات، شعر:

و لیسَ غدرُکم بدع و لا عجب‌

لکن وفاءُکم مِن أبدعِ البدع‌

ما الشّأنُ في غدرِکم، الشّأنُ في طمعي

و باعتدادي بقول الزّور و الخدع‌

و هرچند این دو بیت خطاب عاشقی است فرا معشوقی، خردمند را به چشم عبرت‌ درین باید نگریست که این فالی‌ بوده‌است که بر زبان این پادشاه -رحمةُ اللّهِ علیه- میرفت. و بوده‌است در روزگارش خیرخیرها و وی غافل، با چندان نیکویی که میکرد در روزگار امارت خویش با لشکری و رعیّت؛ همچون معنی این دو بیت؛ و المقدَّرُ کائنٌ و ما قَضَی اللّهُ عزَّ وَ جلَّ سیکونُ، نَبَّهَنا اللّهُ عن نومةِ الغافلینَ بِمَنِّه‌ِ. و پس ازین بیارم، آنچه رفت در باب این بازداشته به جای خویش.

 
 
 
فانوس خیال: گنجور با قلموی هوش مصنوعی
بخش ۲۸ به خوانش سعید شریفی
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم