گنجور

 
ابوالفضل بیهقی

و بهرام نقیب‌ را نامزد کرد بوسهل زوزنی با مثال توقیعی‌ و سوی جنکی‌ فرستاد به در کشمیر تا خواجه بزرگ، احمد حسن‌ را، -رَضِيَ اللّهُ عنه- در وقت بگشاید و عزیزاً مکرّماً به بلخ فرستد که مهمّات ملک را بکارست و جنکی با وی بیاید تا حقّ وی‌ را بگزارده‌آید بر آنکه این خواجه را امید نیکو کرد و خدمت نمود و چون سلطان ماضی گذشته شد، او را از دشمنانش نگاه داشت. و بهرام را ازیرا بر ایشان‌ فرستاده‌آمد که بوسهل به روزگار گذشته تنگ‌حال‌ بود و خدمت و تأدیب‌ فرزندان خواجه کرده‌بود و از وی بسیار نیکوییها دیده؛ خواست که در این حال مکافاتی‌ کند. و دشمنان خواجه چون از این حال خبر یافتند، نیک بترسیدند. و بیارم این قصّه که خواجه به بلخ به چه تاریخ و به چه جمله آمد و وزارت بدو داده‌شد.

و استادم خواجه بونصر مشکان سخت ترسان میبود و به دیوان رسالت نمی‌نشست.

و طاهر میبود به دیوان و کار بر وی میرفت. چون یک هفته بگذشت، سلطان مسعود -رَحِمَهُ اللّهُ- وی را بخواند و بنشاند و بسیار بنواخت و گفت: «چرا به دیوان رسالت نمی‌نشینی؟» گفت: «زندگانی خداوند دراز باد، طاهر آنجاست و مردی است سخت کافی‌ و بکارآمده و احوال و عادات خداوند نیک دانسته؛ و بنده پیر شده‌است و از کار بمانده و اگر رأی عالی بیند تا بنده به درگاه می‌آید و خدمتی میکند و به دعا مشغول میباشد.» گفت: «این چه حدیث است؟ من ترا شناسم و طاهر را نشناسم. به دیوان باید رفت که مهمّات ملک بسیار است و میباید که چون تو ده تن استی‌ و نیست و جز ترا نداریم. کی راست آید که به دیوان ننشینی؟ اعتماد ما بر تو ده چندان است که پدر ما را بوده‌است. به کار مشغول باید بود و همان نصیحت‌ها که پدرم را کرده‌ای، می‌باید کرد که همه شنوده‌آید که ما را روزگاری دراز است تا شفقت‌ و نصیحت تو مقرّر است.» وی رسم خدمت به جای آورد و با اعزاز و اکرام تمام وی را به دیوان رسالت فرستاد و سخت عزیز شد و به خلوتها و تدبیرها خواندن گرفت‌. و بوسهل زوزنی کمان قصد و عصبیّت‌ بزه کرد و هیچ بد گفتن به جایگاه نیفتاد؛ تا بدان جایگاه‌ که گفت «از بونصر سیصد هزار دینار بتوان استد.» سلطان گفت: «بونصر را این زر بسیار نیست و از کجا استد؟ و اگر هستی‌، کفایت او ما را به از این مال‌.

حدیث وی کوتاه باید کرد که همداستان‌ نیستم که نیز حدیث او کنید.» و با بوالعلاء طبیب بگفت و از بوسهل شکایت کرد که «در باب بونصر چنین گفت و ما چنین جواب دادیم». و او با بونصر بگفت.

و از خواجه بونصر شنودم، گفت: «مرا درین هفته یک روز سلطان بخواند و خالی کرد و گفت: «این کارها یکرویه شد بحمد اللّهِ و مَنِّه‌ِ. و رأی بر آن قرار میگیرد که بدین زودی سوی غزنین نرویم و از اینجا سوی بلخ کشیم‌ و خوارزمشاه را که اینجاست و همیشه از وی راستی دیده‌ایم و در این روزگار بسیار غنیمت است‌، از حد گذشته بنوازیم و بخوبی بازگردانیم و با خانیان‌ مکاتبت کنیم و ازین حالها با ایشان سخن گوییم تا آنگاه که رسولان فرستاده‌آید و عهدها تازه کرده‌شود، و بهارگاه‌ سوی غزنین برویم. تو در این باب چه گویی‌؟» گفتم: «هر چه خداوند اندیشیده‌است، عین صوابست و جز این که میگوید نشاید کرد.» گفت: «به ازین میخواهم. بی‌حشمت‌ نصیحت باید کرد و عیب این کارها بازنمود.» 

گفتم: «زندگانی خداوند دراز باد. دارم‌ نصیحتی چند، امّا اندیشیدم که دشوار آید که سخن تلخ باشد و سخنانی که بنده نصیحت‌آمیز بازنماید، خداوند باشد که با خاصّگان خویش بگوید و ایشان را از آن ناخوش آید و گویند: «بونصر را بسنده‌ نیست که نیکو بزیسته‌باشد؟ دست فرا وزارت و تدبیر کرد!» و صلاح بنده آن است که به پیشهٔ دبیری خویش مشغول باشد و چشم دارد که وی را از دیگر سخنان عفو کرده‌آید.» گفت: «البتّه همداستان نباشم و کس را زهره نیست که درین ابواب با من سخن گوید؛ چه محلّ هر کس پیداست‌.» گفتم: «زندگانی خداوند دراز باد. چون فرمان عالی بر این جمله است، نکته‌یی دو سه بازنماید و در بازنمودن آن، حقّ نعمت این خاندان بزرگ را گزارده‌باشد. خداوند را بباید دانست که امیر ماضی‌ مردی بود که وی را در جهان نظیر نبود به همه بابها و روزگار او عروسی آراسته را مانست‌ و روزگار یافت‌ و کارها را نیکو تأمّل کرد و درون و بیرون‌ آن بدانست و راهی گرفت و راه راست نهاد و آن را بگذاشت و برفت. و بنده را آن خوش‌تر آید که امروز بر راه وی رفته‌آید و گذاشته نیاید که هیچکس را تمکین‌ آن باشد که خداوند را گوید که «فلان کار بد کرد، بهتر از آن میبایست» تا هیچ خلل نیفتد. و دیگر که‌ این دو لشکر بزرگ و رأیهای مخالف، یکرویه و یک‌سخن گشت‌. همه روی زمین را بدیشان قهر توان کرد و مملکت‌های بزرگ را بگرفت؛ باید که برین جمله بازآیند و بمانند. امروز بنده این مقدار بازنمودم و معظم‌ این است. و بنده تا در میان کار است و سخن وی را محلّ شنودن باشد، از آنچه در آن صلاح بیند، هیچ بازنگیرد.» گفت «سخت نیکو سخنی گفتی و پذیرفتم که هم چنین کرده‌آید.» من دعا کردم و بازگشتم و حقّاً ثمّ حقّاً که دو هفته برنیامد و از هرات رفتن افتاد که آن قاعده‌ها بگردانیده‌بودند.»

 
 
 
گنجور برای ایرانیان داخل کشور
بخش ۲۵ به خوانش سعید شریفی
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم