گنجور

 
ناصر بجه‌ای

از شکنج طره یک ره نافه‌ای بر ما فشان

خاک در چشم رقیب و دیده اعدا فشان

چون کند ناوک‌فشانی غمزه کافر دلت

گو کرم کن جمله بر جان من شیدا فشان

جان ما در آتش است از آرزوی روی تو

از وصال آخر نمی‌ بر آتش جان‌ها فشان

شربتی ده زآن دو نوشین لب خراب عشق را

یعنی از صهبای کوثر قطره‌ای بر ما فشان

روی چون گل برفروز و آتش اندر لاله زن

طره زنگی بتاب و مشک بر دیبا فشان

زلف را در شورش آر و پسته را در خنده آر

نافه تاتار ریز و لؤلؤ لالا فشان

گر چو ناصر عاشقی داری بگو از بهر عید

همچنین عقدی گهر بر ماه شهرآرا فشان

 
 
نسکبان اندروید