گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

پروانه و شمع و گل شبی آشفتند

در طرف چمن

وز جور و جفای دهر با هم گفتند

بسیار سخن

شد صبح‌، نه پروانه به جا بود و نه شمع

ناگاه صبا

برگل بوزید و هر دو با هم رفتند

من ماندم و من