گنجور

تضمین قطعهٔ سعدی

 
ملک‌الشعرای بهار
ملک‌الشعرای بهار » مسمطات
 

شبی درمحفلی با آه وسوزی

شنیدستم که مرد پاره‌دوزی

چنین می گفت با پیر عجوزی

گلی خوش بوی در حمام روزی

رسید از دست محبوبی به‌دستم

گرفتم آن گل و کردم خمیری

خمیری نرم و نیکو چون حریری

معطر بود و خوب و دل‌پذیری

بدو گفتم که مشکی یا عبیری

که از بوی دلاویز تو مستم

همه گل‌های عالم آزمودم

ندیدم چون تو و عبرت نمودم

چو گل بشنید این گفت‌ و شنودم

بگفتا من گلی ناچیز بودم

ولیکن مدتی با گل نشستم

گل اندر زیر پا گسترده پر کرد

مرا با همنشینی مفتخر کرد

چو عمرم مدتی با گل گذر کرد

کمال همنشین در من اثر کرد

وگرنه من همان خاکم که هستم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

lpln نوشته:

شبی درمحفلی با آه وسوزی
شنیدستم که مرد پاره‌دوزی
چنین می گفت با پیر عجوزی
گلی خوش بوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به‌دستم

گرفتم آن گل و کردم خمیری
خمیری نرم و نیکو چون حریری
معطر بود و خوب و دل‌پذیری
بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم

همه گل‌های عالم آزمودم
ندیدم چون تو و عبرت نمودم
چو گل بشنید این گفت‌ و شنودم
بگفتا من گلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گل نشستم

گل اندر زیر پا گسترده پر کرد
مرا با همنشینی مفتخر کرد
چو عمرم مدتی با گل گذر کرد
کمال همنشین در من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم

👆☹

محمد نوشته:

۱/شبی درمحفلی با آه وسوزی
شنیدستم که مرد پاره‌دوزی
چنین می گفت با پیر عجوزی
گلی خوش بوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به‌دستم

گرفتم آن گل و کردم خمیری
خمیری نرم و نیکو چون حریری
معطر بود و خوب و دل‌پذیری
بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم

همه گل‌های عالم آزمودم
ندیدم چون تو و عبرت نمودم
چو گل بشنید این گفت‌ و شنودم
بگفتا من گلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گل نشستم

گل اندر زیر پا گسترده پر کرد
مرا با همنشینی مفتخر کرد
چو عمرم مدتی با گل گذر کرد
کمال همنشین در من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم

👆☹

لااااااا نوشته:

چندان به سر کوی خرابات خرابم

کاسوده ز اندیشهٔ فردای حسابم

گر کار تو فضل است چه پر وا ز گناهم

ور شغل تو عدل است چه حاصل ز ثوابم

افسانه دوزخ همه باد است به گوشم

تا ز آتش هجران تو در عین عذابم

آه سحر و اشک شبم شاهد حال است

کز عشق رخ و زلف تو در آتش و آبم

نخجیر نمودم همه شیران جهان را

تا آهوی چشمت سگ خود کرده خطابم

سر سلسله اهل جنون کرد مرا عشق

تا برده ز دل سلسلهٔ موی تو تابم

گر چشم سیه مست تو تحریک نمی‌کرد

آب مژه بیدار نمی‌ساخت ز خوابم

زان پیش که دوران شکند کشتی عمرم

ساقی فکند کاش به دریای شرابم

بر منظر ساقی نظر از شرم نکردم

تا جام شراب آمد و برداشت حجابم

گفتم که به شب چشمهٔ خورشید توان دید

گفت ار بگشایند شبی بند نقابم

از تنگی دل هر چه زدم داد فروغی

شکردهنان هیچ ندادند جوابم

👆☹

مصیب مهر آشیان مسکنی نوشته:

این تضمین کلا ناقص وخراب است ونصیحت پیر پاردوژ برای پیر عجوز خوباساست ..والی کفایت قزعه زیبای سعدی را ندارد…به همین سبب اورا تضمین نموده ام ..
که مطلع ان …ابنگونه شروع میشود….
جوانم توچراغ جان فروزی ….
.مگرد در گرد ،دونان بهرروزی
چنبن گفتا حکیم سبنه سوزی
گل خوشبوی درحمام روزی
وپنج بیت دیگر هم براین قطعه اضافه نموده ام..

👆☹

مرد پاک نوشته:

در مصراع {ندیدم چون تو و عبرت نمودم} عبرت نمودم به معنای تعجب کردن است،نه پند کسب کردن.و پیام کلی این شعر این است که اگر با همنشینان بد همنشینی کنیم نتایج بدی به دنبال دارد ولی اگر با همنشینان خوب همنشینی کنیم،همنشینی کنیم نتایج خوبی به دنبال دارد.

👆☹

امپرور نوشته:

سلام
مصیب مهر آشیان مسکنی اگه میشه ادامه شعر رو هم توی یه حاشیه بنویس

👆☹

عباس (مصیب) مهر آشیان مسکنی نوشته:

مسمط مسدس تضمین قطعه گل خوش بوی مصیب مهر آشیان

با سلام اینم تمام تضمین مسمط مسدس

جوانی شد چراغ جان فروزی
چو شمع حان به شبها بر فروزی
نمی گردد، به، ،دونان، بهر روزی
 چنین گفتا حکیم سینه سوزی
          گلی خوشبوی
        در حمام روزی
          رسیداز دست
        مخدومی بدستم

گلی باعطر وبوی دلپذیری
زَدَم بر جسم خود روی سریری
تنم شد در لطافت چون حریری
ز ریح الرّایحه گشتم  وزیری
بدوگفتم که مشکی یا عبیری
        که از بوی دل آویز
              تومستم

چنین نفح خوشت را آزمودم         شمیمت قوت جانم  نمودم
مگر من نافهِءِ آهو ربودم
که عطر خویش را دادی نمودم    
 بگفتا، من گلی ناچیز بو د م
            و لیکن مد تی،
             با گل نشستم

صبا با لطف خوش بر من گذر کرد
برویم برگ گل همواره پرکرد
 چو شمُّ الرّایحه در من اثر کرد
بسی ژاله و شبنم بیشتر گرکرد 
 کمال هم نشین در من  اثرکرد
        و گرنه من همان
        خاکم که هستم

خزان چون ساق گل را نا توان کرد       نگر درجسم من ریحانه جان کرد
 به اکسیرش چو قلبم راجوان کرد
چوسعدی پند نیکش را بیان کرد
بامعان خوشش مهر آشیان کرد
         مسمط را ببین
          اینگونه بستم

شش بیت یک مسدس کامل متعلق به خودم می باشدونام سعدی را من اورده ام

 

👆☹

محسن نوشته:

عباس (مصیب) مهر آشیان مسکنی
بهتره چند واحد ادبیات برداری عزیزم
شاید بتونی یک شعر درست و حسابی بگی، که بازم فکر نمیکنم

👆☹

بهنام مولایى نوشته:

یک شاعر گمنام مقام خاک رو بالاتر برده (و اینچنین میى امیزه و ربط میده ابیات اخرى رو با بیان کردن کل ماجرا از زبان مهر کربلا )
حسین از مکه چون عزم سفر کرد ،
به دشت کربلا فتح و ظفر کرد ،
مرا رنگین به خون دست و سر کرد ،
کمال همنشین در من اثر کرد ،
وگرنه من همان خاکم که هستم

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام