گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار

پادشهی بود به عهد قدیم

شیفتهٔ خوردنی و زر و سیم

لاغر پنداری و فربه بری

ای عجب آکنده بر لاغری

فربهی مرد به مغز سر است

فربه بی‌مغز بلی لاغر است

فربه بی‌مغزکدویی است خوار

لاغر پر مایه دُر شاهوار

از دو جهان سیم و زر او را و بس

وز ملکی تاج سر او را و بس

فسحت ملکیش ز اندازه بیش

با نظری تنگ‌تر از مشت خویش

حاصل مردم شده هر سو به‌باد

لیک شه از مزرعه خویش شاد

مملکت از جور وزیران تباه

لیک نکو حاصل مزروع شاه

زارع گرینده بر احوال خویش

شاه‌ خوش از حاصل امسال خویش

سیم و زر آورده بهم چون جهود

داده پس آنگاه به تربیح و سود

نی غم خلق و نه غم مملکت

بی‌خبر از بیش و کم مملکت

سود خور و زر طلب‌و چشم‌تنگ

بی‌عظمت‌چون ‌نم‌خون‌ روز جنگ

نه ز پی صلح‌، وزیری هژیر

نه ز پی جنگ‌، سواری دلیر

کف لئیمش نشد ازحرص و آز

جز ز پی زر ستدن هیچ باز

بسته جز از زر ز دو گیتی نظر

زر و دگر زر و دگر باز زر

پرطمع و کوردل و تیره‌جان

پادشه و زارع و بازارگان

چون که تجارت کند و زرع‌، شاه

تاجر و زارع به که جوید پناه‌؟‌!

شاه بکوشد ز پی سیم و زر

لیک کند بخش بر اهل هنر

گه به سپه‌،‌ تا به رهش سر دهند

گه به رعیت‌، که بدو زر دهند

شه که‌به یک‌دست دهد سیم و زر

باز ستاندش به دست دگر

بندهٔ دینار و عبید دِرم

شاه رعیت نبود لاجرم

گنج برآورد و سپه کرد پست

بی‌سپهی نظم ولایت شکست

ملک برآشفت و سیه گشت روز

گشت نهان اختر گیتی‌فروز

خلق شتابان سوی درگه به خشم

رخت فروبسته شه تنگ‌چشم

با دو سه فراش جگر سوخته

با دو سه صندوق زر اندوخته

برکتف هر یک صندوق زر

خم شده از بار گرانشان کمر

یک‌تن از آن سه ز تعب شد فکار

آه برآورد و بیفکند بار

گفت به صندوق که ای گنج زر

حاصل خون جگر رنجبر

خلق رسیدند و برآشفت کوی

هان به خداوند خود از من بگوی

کانچه در اینجاست اگر شهریار

بخش نمودی به سلاح و سوار

حالتش امروز به از این بُدی

خفت و خواریش نه چندین ‌بُدی

گنج که سرمایهٔ سالاری است

چون‌ نشود خرج‌، گرانباری است