گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

فلان سفیه که بر فضل من نهاد انگشت

به مجمع فضلا باز شد مراورا مشت

فضیحت ‌است که ‌تسخر زند به کهنه ‌شراب

عصیر تازه که‌نابرده‌ زحمت چرخشت

خطاست کز پس چل سال شاعری شنوم

ز بیست ساله ی ... نادرست حرف درشت

ز خدمت وطنی هیچ گونه دم نزنم

که گوژ گشت ز اندوه حادثاتم پشت

به نظم و نثر مجرّد چرا نیارم فخر

که تابناک ‌ترند از دلایل زردشت

فنون شاعری و نثر خوب‌ و نظم بدیع

مرا به ‌دست‌ چو انگشتری ‌است ‌در انگشت

برای خاطر پروین و اعتصام‌الملک

من و رشید و دگر خلق را نباید کشت