گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

رخ تو دخلی به مه ندارد

که مه دو زلف سیه ندارد

به هیچ وجهت قمر نخوانم

که هیچ وجه شبه ندارد

بیا و بنشین به کنج چشمم

که کس در این گوشه‌ ره ندارد

نکو ستاند دل از حریفان

ولی چه حاصل نگه ندارد

حریف کم‌ظرف‌ ز روی‌ معنی

بود سبویی که ته ندارد

حدیث حال تبه چه داند

کسی که حال تبه ندارد

بیا به ملک دل ار توانی

که ملک دل‌، پادشه ندارد

عداوتی‌ نیست‌ قضاوتی‌ نیست

عسس نخواهد، سپه ندارد

یکی‌ بگوید به‌ آن‌ ستمگر

بهار مسکین گنه ندارد