گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

ملک جهان چون سویس باغ ندارد

لالهٔ باغ سویس داغ ندارد

جز دل ایرانیان خسته درین ملک

یک دل غمگین کسی سراغ ندارد

مست نشاطند خلق و جز من بیمار

کیست که دایم به کف ایاغ ندارد

یک دل افسرده در تمام ژنو نیست

یک گل پژمرده هیچ باغ ندارد

وادی بی‌آب و سنگلاخ نیابی

غیر گلستان و باغ و راغ ندارد

شهر و ده اینجاست غرق نور ولیکن

مرکز ایران به شب چراغ ندارد

بلبل گویا به باغ گرم سرود است

لاشخور و کرکس و کلاغ ندارد

عاشق آزرده از رقیب نباشد

بلبلش آشفتگی ز زاغ ندارد

از غم ایران دلم گرفته به‌نوعی

کز پی درمان خود فراغ ندارد

جای غزل گفتن بهار همین‌جاست

حیف که مسکین ملک دماغ ندارد