گنجور

 
آذر بیگدلی

گفتا که: بسینه ز منت کینه نماند؟!

گفتم که: نه، این سینه بآن سینه نماند!

بیش از همه شب، در شب آدینه کشم می؛

در میکده می تا شب آدینه نماند!

آیا بچه رو می نگری سوی من آن روز

کز خجلت خط، در کفت آیینه نماند؟!

کی جان برم از میکده، گر رخت برم؟ کاش

من مانم و این خرقه ی پشمینه نماند!

جز راز محبت، که شد آذر ز دلم فاش

کس گنج ندیده است بگنجینه نماند!