بگفت این و دادش به شوهر خبر
کجا ورقه کردهست قصد سفر
بر هر دو آمد سبک شاه شام
شده چشمش از غم چو چشم غمام
به گلشاه گفت: ای دلارام و دوست
چرا رفت باید؟ که خان آن اوست!
بگو تا بباشد برت ابن عم
که هرگز جدا تان ندارم ز هم
نشد هرگزم خود گرانی ازوی
نخواهم جز از زندگانی اوی
به پاسخ چنین گفت گلشه بدوی
که او شرمگین است و آزرم جوی
شه شام گفت: این چه بیگانگی ست؟
نه هشیاری است این که دیوانگی ست
سرا آن اوی است و جای آن اوست
مراد آن اوی است ورای آن اوست
به جبار دادار و پروردگار
به احمد پیام آور کردگار
که گر آیدم زو گرانی به دل
وزایدون بدم زو گرانی به دل
نباید مرو را ازیدر شدن
به ملک خود اندر بباید بدن
چنین گفت ورقه به سالار شام
که ای داد ده خسرو نیک نام
همه ساله ملک از تو آباد باد
دلت جاودان از غم آزاد باد
تو از فضل باقی نمانی همی
به جز مهربانی ندانی همی
ولیکن همی رفت باید مرا
بدین جای بودن نشاید مرا
شوم گور بابک زیارت کنم
وگر کرد باید عمارت کنم
فراوان نباشم بدان جایگاه
چو رفتم سبک باز گردم ز راه
ز گفتار او هر دو غمگین شدند
بره رفت او زرد و زرین شدند
چو آگه شدند آن دو نخل ببر
که ببرید خواهند از یک دگر
دل هر دو بیچاره مستی گرفت
تن هر دو از رنج سستی گرفت
جگر خسته گلشاه ایزد پرست
سوی پُختِ توشه بیازید دست
همی پُخت آن توشه را با شتاب
همی راند از دیدگان سیل آب
غریوان بر آن سان وفادار دخت
همه توشه از آب دیده بپُخت
چو ورقه سوی راه کردش بسیچ
ز تیمار گلشاه ناسود هیچ
به گلشه چنین گفت فرخنده شوی
که مرورقهٔ خسته دل را بگوی
که امروز باشد ابا تو بهم
نشینید شاد و گسارید غم
گسستی کنش فردا بصد عز و ناز
ابا زر و سیم و ابا اسپ و ساز
بشد شاد گلشاه و با ورقه گفت
که امشب بباش ای سزاوار جفت
نشاندش به مهر دل آن دل فریب
که از عاشقی بد دلش ناشکیب
سر و پای ورقه به آب و گلاب
بشست آن شکر پاسخ و خوش جواب
بدادش یکی خوب دستی سلیح
یکی تیغ هندی و یکی رمیح
یکی خوب مرکب باستام زر
بگفت: این بباید ز بهر سفر
غلامی نکو قد و پاکیزه روی
هم از بهر خلعت سپردش بدوی
نشستند یک روز و یک شب بهم
نخفتند یک ساعت از درد و غم
گه از هجر و تیمار کردند یاد
گهی برزدند از جگر سرد باد
گه آن بد ز بیچارگی باخروش
گهی این ز بی طاقتی شد ز هوش
بدین سختی و درد می زیستند
ابر یک دگر زار بگریستند
گه آن از تف دل شدی خشک لب
گه این کردی از خون دیده سلب
بدین حال بودند تا بود روز
پدید آمد آن شمع گیتی فروز
چو بگذشت شب ورقه آمد بپای
سرآسیمه، از مهر گم کرده رای
برآمد ز گلشه یکی باد سرد
که از ورقه بختش جدا خواست کرد
بپا آمد و حال بر وی بگشت
بیفتاد بی هش بر آن ساده دشت
دل هر دو مسکین بی صبر و هوش
چو دریای جوشان برآورد جوش
ز غم گشته مر هر دو را گوژپشت
سر شمعشان باد هجران بکشت
گه این گفت: ای دوست بدرودباش
گه آن گفت: ای بنده خشنود باش
به گلشاه بر ورقهٔ بآفرین
همی گفت ای دوست سیرم ببین
که فرسوده کردی دل زار من
برآسود گوشت ز آزار من
چو گردم ترا غایب از چشم سر
ز گم گشتنم زود یابی خبر
چو بر من اجل بگسلد بند سخت
بدار البقا افکنم زود رخت
برم مهر روی تو و خوی تو
بر آفرینندهٔ روی تو
تو از حالم ار هیچ یابی خبر
حق دوستی را به من برگذر
زمانی بر آن خاک من کن درنگ
که از کشتهٔ خویش نایدت ننگ
چنین گوی کی کشتهٔ زار من
ستم دیده یار وفادار من
ایا خستهٔ بستهٔ مهر من
شدی سیر نادیده از چهر من
بگو این و بر من بزاری بموی
کشنده توی، جز شهیدم مگوی
که من از تو در مهر گم ره ترم
به حال دل خویش آگه ترم
چو رفتن بود مرگ را بنده ام
ز دیدار روی تو من زنده ام
بگفت این و از هردوان بی درنگ
برآمد خروشی که خون گشت سنگ
شه شام از غم فرو پژمرید
چو بیچارگی آن دو مسکین بدید
ابا آن دو عاشق بهم یار شد
قرین غم و نالهٔ زار شد
همی بی مراد وی از چشم اوی
ببارید سیل و ببد زرد روی
همی گفت کین جور من کرده ام
که دو خسته دل را بیازرده ام
ایا کاشک زین غم برون جستمی
ابا مهر گلشه نپیوستمی
که اندر بلا به بود زیستن
که در دوست بیگانه نگریستن
بگفت این و پس دست ورقه به دست
گرفت و به سوگند خود را ببست
که خواهی به گلشاه اگر همتنی
طلاقش دهم تا کنی برزنی
وگر این نخواهی بباش ایدرا
نخواهم جداتان ز یک دیگرا
نشستنگه خود شما را دهم
که پاکست وز راستی گوهرم
به پاسخ ورا ورقهٔ نیک رای
چنین گفت: کت یار بادا خدای
تو کردی همه مردمیها تمام
جزایت به نیکی دهادا انام
ز گلشه مرا نام و دیدار بس
هوایی نجویم که نشنید کس
تو بدرود باش ای گران مایه مرد
که بد بودنی و قضا کار کرد
به گلشه نگه کرد و گفتش ز غم
تو بدرود باش ای مرا بنت عم
برون کرد پیراهنی یادگار
بدو داد گفتا مرا یاد دار
پس آنگاه گفت ای دل و جان من
مشو دور از عهد و پیمان من
که ما را بسی بد نخواهد درنگ
اجل بر تنم تیز کردهست چنگ
همه آرزوها شود در دلم
بماند چو رای از جهان بگسلم
همی مهر تو هر زمانی فزون
شود تا شود جانم از تن برون
بگفت این و کردش نشاط سفر
نشست از بر بارهٔ راه بر
دل آزرده گلشه دوید ای شگفت
به نزدیک ورقه و دستش گرفت
به رخ برنهاد و بمالید سخت
بگفتا که فریاد ازین تیره بخت!
شه شام با وی بسی جهد کرد
که ایدر بباش ای دل آزرده مرد
بدو گفت ورقه که ای نیک رای
مکافا دهادت به نیکی خدای
بگفت این و پس روی دادش به راه
همی راند و می کرد از پس نگاه
چو نومید شد گلشه از روی یار
ببارید اشک و بنالید زار
چو بیچاره ورقه بره دادروی
گهی نال نال و گهی موی موی
بشد زار آن عاشق مستهام
شد اندر سرای و برآمد به بام
پس ورقه چندان همی بنگرید
که تا او ز چشمش ببد ناپدید
همی راند ورقه چو آشفتگان
چو مهر آزمایان و دل رفتگان
چو یک روزه ره را بپیمود بیش
پزشکی خردمندش آمد به پیش
به طب و نجوم اندرون بد تمام
جوان بود و پس «باعلی» او به نام
«غراب الیمانی» بد او را لقب
چو رخسارهٔ ورقه دید، ای عجب
همی خواست با ورقه راندن سخن
که بر ورقه نو گشت رنج کهن
ز گلشاه یاد آمدش در زمان
ببستش دم و سست گشتش زبان
تپیده شدش دل ببر در ز جوش
بیفتاد وز وی جدا گشت هوش
غلام از غم خواجه بگریست زار
ببارید خونآبه را در کنار
غراب یمانی بگفت: ای غلام
که بد کرد با ورقه ابن الهمام؟
همی از چه نالد؟ بگوی ای پسر!
غلامش بگفتا ندارم خبر.
پراکند بر روی او سرد آب
درآمد از آن رنج و از تاب و خواب
غراب الیمانی زبان برگشاد
ز هرگونه گفتارها کرد یاد
به ورقه بگفت: ای بخود دوربین
مرا درد و غم کرد جانم حزین.
جوانمرد گفتش که ای ورقه بس!
که از غم نگردد چنین هیچ کس
بدو ورقه گفتش که ای پرهنر
به بیماری اندر زمانی نگر
غراب الیمانی بگفت: ای عجب
چو تو نیست داننده اندر عرب
ترا نیست علت نه درد و نه غم
همی خود کنی بر تن خود ستم
نه تب مر ترا کرده دارد تباه
نه غم مر ترا برده دارد ز راه
بگو تا ترا درد و علت ز چیست
بگو تا ترا رنج و محنت ز کیست؟
ز گفتار و کردار داننده مرد
برآمد ز ورقه یکی باد سرد
چنین گفت او را که ای پرهنر
درین کار اکنون که داری بصر
اگر به کنی مر مرا ای حبیب
نباشد چو تو گرد گیتی طبیب
جوابش چنین داد کای خوب روی
همانا شدی خستهٔ مهرجوی
دلی کز غم عاشقی گشت سست
به تدبیر و حیلت نگردد درست
بگفتا: سوی راستی تافتی
بده داروم چون خبر یافتی
بلی فرقتم بسته دارد چنین
دل آزرده و خسته دارد چنین
بگفت: این و برزد یکی باد سرد
به نوحه یکی شعر آغاز کرد
بگفتا: دریغا شدم مستمند
بدادم دل از دست و گشتم نژند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، داستان دو عاشق به نامهای ورقه و گلشاه روایت میشود. ورقه تصمیم به سفر میگیرد و به همسرش خبر میدهد. گلشاه از جدایی و غم سفر ورقه ناراحت است و هر دو عاشق از دوری یکدیگر رنج میکشند. ورقه به گلشاه اطمینان میدهد که عشق او را همیشه در دل خواهد داشت و از او میخواهد که در غیابش صبر کند.
گلشاه در این مدت به تهیه توشه و آمادهسازی برای سفر ورقه میپردازد و اشکهایش را به توشه تبدیل میکند. ورقه در حال سفر به یاد گلشاه است و از غم او رنج میبرد. با جدایی آن دو، غم و اندوه بر دلشان سایه میافکند و احساس میکنند که جدایی آنها را به آستانه مرگ میرساند.
در پایان، ورقه از غم دوری گلشاه به شدت دچار ناراحتی میشود و آرزوی وصال او را دارد. داستان با نشان دادن شدت عشق و دردهای ناشی از جدایی این دو شخصیت به پایان میرسد.
هوش مصنوعی: او گفت و به همسرش خبر داد که کجا نوشتهای از مسافرت کرده است.
هوش مصنوعی: هر دو بر او تاثیر گذاشتند، همانطور که شبنشینی یک شاه بر کسی اثر میگذارد، چشمانش از غم مانند چشمان ابر، پر از اشک است.
هوش مصنوعی: به گلشاه گفت: ای محبوب و عزیز، چرا باید بروی؟ که آنجا خان توست!
هوش مصنوعی: بگو تا همیشه برادرزادهات باشم و هرگز نمیخواهم که ما از یکدیگر جدا شویم.
هوش مصنوعی: هرگز نخواهم از او چیزی به جز خود زندگیاش را به دوش بگیرم و تحمل کنم.
هوش مصنوعی: گلشه به او گفت که او خجالت کشیده و در جستجوی شرم و حیا است.
هوش مصنوعی: شه شام گفت: این چه بیگانگیای است؟ این حالت نه عقلانی است و نه شناخت، بلکه نشاندهندهی دیوانگی است.
هوش مصنوعی: تمام وجود و کمالات الهی در عالم است، اما حقیقت و ماهیت او فراتر از آنچه در دنیا مشاهده میشود است. منظور از این حقیقت، نکتهای عمیقتر از آن چیزی است که در ظاهر دیده میشود.
هوش مصنوعی: به خداوند بزرگ و پروردگار عالم و همچنین به پیامبر احمد که فرستادهی خداست.
هوش مصنوعی: اگر از کسی که بار سنگینی بر دوشم دارد، دور شوم، سنگینی دل از بین میرود و اگر با او باشم، این سنگینی دوباره به وجود میآید.
هوش مصنوعی: نباید تو را از ورود به سرزمین خودت بازدارند، زیرا ورود به آنجا برایت ضروری است.
هوش مصنوعی: ورقه به سالار شام گفت: ای کسی که انصاف را به خوبی میدهی و نام نیکویی داری، به تو خطاب میکنم.
هوش مصنوعی: هر سال به خاطر تو این سرزمین سرسبز و آباد باشد و قلبت همیشه از غم دور و آزاد بماند.
هوش مصنوعی: تو از لطف و بزرگی فقط به مهربانی آشنایی و چیزی جز آن نمیدانی.
هوش مصنوعی: اما او در حال رفتن بود و نمیتوانستم در اینجا بمانم؛ این مکان برای من مناسب نیست.
هوش مصنوعی: میخواهم به زیارت قبر بابک بروم و اگر چنین شود، باید برای آن مکان تلاش و کوشش کنم تا آمادهاش کنم.
هوش مصنوعی: من در آن مقام زیاد نخواهم بود؛ وقتی بروم، با حالتی سبک و آزاد به مسیرم برمیگردم.
هوش مصنوعی: از سخنان او هر دو ناراحت شدند؛ بره، که زرد و طلایی رنگ بود، رفت.
هوش مصنوعی: وقتی آن دو نخل از همدیگر باخبر شدند، تصمیم گرفتند که به زودی یکدیگر را قطع کنند.
هوش مصنوعی: دل هر دو دچار شادی و نشئگی شده و جسم هر دوی آنها از زحمت و ناتوانی رنج میبرد.
هوش مصنوعی: دل خسته و دردمند گلشاه، ای خدای پرستش، به سوی پختن غذا و تهیه توشه تلاش کرده است.
هوش مصنوعی: با سرعت در حال پختن و آماده کردن خوراکی هستم و آب سیلابی آن را از دیدم دور میکند.
هوش مصنوعی: غریبان به همان اندازه که وفادار هستند، با اشکهای خود تمام کولهبار زندگی را آماده کردهاند.
هوش مصنوعی: به محض اینکه ورقه به سمت راه رفت، دیگر خبری از ناراحتی و درماندگی گلشاه نبود.
هوش مصنوعی: به گلشه (دوست یا عزیری) چنین گفت: ای خوشبخت، به کسی که دلش شکسته است و غمگین است، بگو تا او را آرام کنی.
هوش مصنوعی: امروز به خاطر تو کنار هم باشیم و شاد و خوشحال باشیم، نه اینکه غمگین باشیم.
هوش مصنوعی: فردا با لباس و زینتهای بیاندازه زیبا، به شکوه و عظمت خواهی درخشید، نه با طلا و نقره و نه با اسب و ساز.
هوش مصنوعی: گلشاه خوشحال شد و به ورقه گفت: "امشب بمان، تو لایق جفتی."
هوش مصنوعی: او را با محبت در دل نشاند که دلش به خاطر عاشقی، از شدت عشق بیتاب و ناآرام شده است.
هوش مصنوعی: سر و پای ورقه را با آب و گلاب شستند و آن شکر، پاسخدهنده و خوشزبان است.
هوش مصنوعی: به او یک دست توانمند و کارآمد دادند، همچنین یک شمشیر هندی و یک تیر.
هوش مصنوعی: یک آدم فرز و چابک در برابر من گفت: برای سفر، این مرکب خوب و زرین باید باشد.
هوش مصنوعی: یک جوان خوشقامت و باوقار که چهرهاش نیز زیباست، برای دریافت لباس فاخر و ارزشمند به پیشگاه کسی رفته است.
هوش مصنوعی: یک روز و یک شب، بدون خواب و استراحت، در کنار هم نشستند و به خاطر درد و غمهایشان بیتابی کردند.
هوش مصنوعی: گاهی از درد فراق و دلتنگی یاد میکنم و گاهی هم با شدت احساساتی که در دلم نهفته است، میزنم و خود را آرام میکنم.
هوش مصنوعی: گاهی از شدت ناتوانی فریاد میزنم و گاهی به خاطر عدم تحمل، حواسم پرت میشود.
هوش مصنوعی: در اینجا سخن از زندگی دشوار و پر از درد است که انسانها این شرایط را تحمل میکنند و حتی ابرها هم به خاطر این سختیها و غمها، به حالت زاری و گریه درمیآیند.
هوش مصنوعی: گاهی به خاطر درد و رنج دل، لبی خشک و بیحالت میشوی و گاهی از شدت گریه و اشک، چشمانت خالی از زندگی میگردد.
هوش مصنوعی: آنها به این وضع بودند تا زمانی که روز روشن شد و آن شمع فروزندهی جهان ظاهر گشت.
هوش مصنوعی: وقتی شب به پایان رسید، ورقهای (نوشتهای) آمد که نشاندهنده پریشانی از عشق است و حاکی از سردرگمی عاطفی است.
هوش مصنوعی: از باغ، نسیم سردی به راه افتاد که باعث شد از شانس و اقبال او جدا شود.
هوش مصنوعی: او بیدار شد و حالش تغییر کرد، سپس بدون آگاهی بر زمین افتاد و در آن دشت ساده قرار گرفت.
هوش مصنوعی: دل هر دو بیچاره پر از احساسات و هیجان است، مانند دریای طوفانی که موجها به سرعت و شدت فوران میکنند.
هوش مصنوعی: به خاطر غم و اندوه، هر دو دچار کمر درد و خمیدگی شدند. باد جدایی مانند شمعی که در حال سوختن است، آنها را از بین برد.
هوش مصنوعی: گاهی گفت: ای دوست وداع میکنم، و گاهی گفت: ای بنده، خوشحال باش.
هوش مصنوعی: در باغ گل، روی برگی زیبا گفتم: ای دوست، حالا که سیر و سیره را میبینی، به من تماشا کن.
هوش مصنوعی: دل زخمدار من را با بیتوجهی خود آرام کردی، حالا دیگر به درد و رنج من توجهی نداری.
هوش مصنوعی: وقتی که از نظرها دور میشوی، به سرعت از گمشدگیام خبر خواهی یافت.
هوش مصنوعی: وقتی که مرگ به سراغم بیاید و بندهای زندگیام را بگسلد، به سرعت بار و بندیل خود را جمع میکنم و به سفر میروم.
هوش مصنوعی: من عشق و محبت تو را به آفرینندهات هدیه میکنم.
هوش مصنوعی: اگر از حال من خبری پیدا کردی، لطفاً محبت حق را به من منتقل کن.
هوش مصنوعی: مدتی در آن سرزمین توقف کن تا از کشتهشدگان خود خجالت نکشی.
هوش مصنوعی: بگو که من قربانی عشق یار وفادارم که مورد ستم واقع شده است.
هوش مصنوعی: آیا تو از عشق من خسته شدهای و بیمیل به دیدن روی من هستی؟
هوش مصنوعی: بگو که اگر به خاطر موهای جذابت مرا فریب میدهی، فقط بگو که من به عشق تو جان میبازم و دیگر از کسی به غیر از من صحبت نکن.
هوش مصنوعی: من از محبت تو چنان درگیر شدهام که نمیدانم به کجا میروم، اما حال و احوال خود را بهتر میشناسم.
هوش مصنوعی: وقتی رفتن به معنای مرگ باشد، من به آن تسلیم میشوم، اما به خاطر دیدن چهره تو هنوز زندهام.
هوش مصنوعی: او این را گفت و به محض اینکه هر دو یکدیگر را شنیدند، صدای بلکه فریادی بلند شد که باعث شد خون در سنگ تبدیل شود.
هوش مصنوعی: شاه شب به خاطر غم، دچار اندوه و افسردگی شد وقتی که بیچارگی و حال دو الفتی که درگیر مشکلات بودند را مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: با وجود اینکه آن دو عاشق به هم نزدیک شدند، اما همراهی آنها پر از غم و گریه شد.
هوش مصنوعی: از چشم او، بارانی بیهدف و بیفایده میبارد و چهرهاش زرد و پژمرده به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: او میگفت که این نابرابری و ظلمی که من انجام دادهام، به خاطر این است که دو دل شکسته را رنجاندهام.
هوش مصنوعی: ای کاش از این غم و اندوه رهایی مییافتم و با محبت گل نازم پیوندی نمیزدم.
هوش مصنوعی: بهتر است در مشکلات زندگی با شجاعت و امید زندگی کنیم تا اینکه در کنار کسی باشیم که احساس نزدیکی و دوستی به او نداریم.
هوش مصنوعی: او این را گفت و سپس ورقهای را در دست گرفت و به وعدهاش پایبند شد.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی وارد باغ گل شوی، من او را طلاق میدهم تا بتوانی به کار خود برسی.
هوش مصنوعی: اگر این موضوع را نخواهی، پس من هم دیگر تو را نمیخواهم و از یکدیگر جدا خواهیم شد.
هوش مصنوعی: من در اینجا نشستهام تا به شما نشان دهم که پاک و با صداقت هستید و این ویژگی شما گوهر گرانبهایی است.
هوش مصنوعی: در پاسخ به او، برگهای با مضمون خوب و مثبت نوشته شد که به او گفت: دوستت همیشه با تو باشد، ای خدا.
هوش مصنوعی: تو تمام خوبیها و نیکیها را به من بخشیدی و همه ویژگیهای انسانی را در من به کمال رساندی.
هوش مصنوعی: از باغ گل من نام و تصویر تو به یاد دارم؛ اما دمی آرامش نمیجویم که کسی صدای مرا نشنیده است.
هوش مصنوعی: ای مرد با ارزش، به تو خداحافظی میکنم، چرا که نتایج بدی از تقدیر و سرنوشت رقم خورده است.
هوش مصنوعی: به گلش نگاه کرد و گفت: "از غم تو خداحافظ، ای دخترعمویم."
هوش مصنوعی: پیراهنی را که یادگاری از او بود، بیرون آورد و به من داد و گفت: مرا به یاد داشته باش.
هوش مصنوعی: سپس به خودم گفتم، ای دل و جانم، از عهد و پیمان من دور نشو.
هوش مصنوعی: مرگ به من نزدیک است و زمان زیادی برای زندگی ندارم، اما این امر برای من ترسناک نیست.
هوش مصنوعی: تمام آرزوهایم در دل میماند، اگر از این دنیا دست بکشم.
هوش مصنوعی: هر لحظه محبت تو در دل من بیشتر میشود تا جایی که جانم از بدنم جدا شود.
هوش مصنوعی: او این را گفت و حال سفر را به او داد، سپس بر روی بار سفر نشست.
هوش مصنوعی: دل پریشانی گلشه بهسرعت به سمت ورقه رفت و دستش را گرفت.
هوش مصنوعی: برخاست و به شدت خود را به زمین کوبید و گفت: آه از این روزگار تاریک!
هوش مصنوعی: سلطان شب را برای آرامش دل آزردهاش بسیار تلاش کرد و به او گفت: "در اینجا بمان."
هوش مصنوعی: ورقه به او گفت: ای فرد نیکوکار، هر کار نیک که انجام دهی، خداوند نیز در مقابل آن به تو پاداش نیکی خواهد داد.
هوش مصنوعی: او این را گفت و سپس به راه خود ادامه داد و از پشت سر نگاهی به او انداخت.
هوش مصنوعی: وقتی گل از روی محبوب خود ناامید شد، اشک ریخت و به شدت نالید و غمگین شد.
هوش مصنوعی: وقتی که آدمی در سختی و فشار قرار میگیرد، گاهی ناله و فریاد میزند و گاهی نیز با دلخوری فقط تار موهایش را میکشد.
هوش مصنوعی: عاشق مجذوب و بیتابی به خانهی خود رفت و بر بام آن خانه قرار گرفت.
هوش مصنوعی: پس او آنقدر به ورقه نگاه کرد تا اینکه از دیدش محو شد.
هوش مصنوعی: برگها به سمت جلو حرکت میکنند، همچون افرادی که در تلاطم هستند و مانند کسانی که در جستجوی تجربه و عشق به سر میبرند.
هوش مصنوعی: روز اول، او مسیر را بهسرعت طی کرد و در ادامه، پزشک دانایی به او نزدیک شد.
هوش مصنوعی: او در علم پزشکی و نجوم بسیار ماهر و با استعداد بود و پس از آن به نام «باعلی» شناخته شد.
هوش مصنوعی: غراب یمنی لقب بد او بود، چون چهرهٔ زیبا و برقدار او را دید، چه تعجبی!
هوش مصنوعی: او میخواست با نوشتن روی کاغذ، حرفهایش را بیان کند، تا بر روی کاغذ جدیدی، رنجهای قدیمی را بیان کند.
هوش مصنوعی: از باغ گل یادش آمد و در آن لحظه، نفسش را حبس کرد و زبانش بیحال شد.
هوش مصنوعی: دل او به شدت تپید و از شدت هیجان به حالت جنون درآمد و هوش و فکرش را از دست داد.
هوش مصنوعی: یک غلام به خاطر غم و اندوه آقا اش به شدت گریه کرد و اشکها و خون دلش را بر زمین ریخت.
هوش مصنوعی: غراب یمانی گفت: ای خدمتکار، چه کسی با ورقه ابن الهمام بدی کرد؟
هوش مصنوعی: چرا او (ناله و شکایت) میکند؟ بگو پسر! غلامش گفت که من هیچ اطلاعاتی ندارم.
هوش مصنوعی: آب سرد بر روی او پاشیده شد و این به خاطر رنجی بود که در خواب و بیداری متحمل شده بود.
هوش مصنوعی: غراب یمنی به زبان آمد و از هر نوع سخنی سخن گفت.
هوش مصنوعی: به کاغذ گفتم: ای تصویرگر، غم و درد مرا به شدت پریشان کرده است و جانم را ناراحت کرده.
هوش مصنوعی: جوانمرد به او گفت که ای ورقه، بس است! چون هیچ کس به اندازه غم تو دچار کنجاندگی نمیشود.
هوش مصنوعی: به او گفت: ای با استعداد و هنرمند، در این زمان به بیماری و مشکلات توجه کن.
هوش مصنوعی: غراب یمنی گفت: چه شگفت است که در میان عربی، کسی به دانایی مانند تو وجود ندارد.
هوش مصنوعی: تو هیچ دلیلی برای درد و ناراحتی نداری، اما خودت به خودت ظلم میکنی.
هوش مصنوعی: نه بیماری تو را خراب کرده و نه غم تو را از مسیرت منحرف کرده است.
هوش مصنوعی: بگو تا بفهمم که درد و مشکل تو از چیست و بگو چه کسی باعث رنج و زحمت تو شده است؟
هوش مصنوعی: ز صحبت و عمل یک شخص با دانایی، به راحتی میتوان به ماهیت او پی برد؛ مانند اینکه از ورق خنکی میوزد.
هوش مصنوعی: او به او گفت: ای با هنر، در این کار اکنون که بینا هستی.
هوش مصنوعی: اگر تو مرا ترک کنی ای محبوب، در دنیای پر از درد و رنج، هیچ کس نمیتواند مانند تو درمانگری برای من باشد.
هوش مصنوعی: به او گفتم: ای زیبای نیکو، دلم از عشق و جستجوی محبت خسته شده است.
هوش مصنوعی: دل وقتی که از غم عشق ضعیف و ناتوان میشود، با هیچ تدبیر و حیلهای درست نمیشود.
هوش مصنوعی: گفت: به سمت حقیقت حرکت کن و داروی خود را بده، چون که از خبر مطلع شدی.
هوش مصنوعی: بیشک، دل آزرده و خستهٔ او نشاندهندهٔ تفاوتهای عمیق و جدی در زندگیاش است.
هوش مصنوعی: او گفت: این را گفت و ناگهان باد سردی وزید و یکی شروع به نوحهخوانی و شعر گفتن کرد.
هوش مصنوعی: او گفت: افسوس، من در وضعیت نیازمند شدن هستم؛ دل خود را از دست دادم و حالا غمگین و ناراحت شدهام.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.