گنجور

 
عیوقی

بگفت این و آمد ز پیشش برون

ز دیده روان کرده دو جوی خون

بگفتار با خلق نگشاد لب

بپوشید دستی سلیح و سلب

ز خشم عم و بهر ننگ و نبرد

نشست از بر بارهٔ ره نورد

ز حی بنی شیبه بنهاد روی

سوی شام از بهر آن مهرجوی

گهی راند نرم و گهی راند گرم

به رخ برچکان از مژه آب گرم

دلش چون دو زلف بتان تافته

ز دل دار خود کام نایافته

بدین سان همی رفت بیگاه و گاه

بسه روز پوینده ده روزه راه

چو نزدیکی شام آمد فراز

برو گشت کوتاه راه دراز

در آن وقت گیتی دگر گشته بود

همه ره زدزدان پر از کشته بود

جهان از بد خلق ایمن نبود

ابی دزد و ره دار ممکن نبود

چو ورقه بر شهر نزدیک شد

برو روز رخشنده تاریک شد

ز دزدان چهل مرد گم بودگان

ازین راه داران بیهودگان

همه از کمین گاه برخاستند

به پرخاش تن را بیاراستند

همه پیش ورقه برون آمدند

طلب کار و جویای خون آمدند

یکی پیشش آمد از آن چل سوار

کشیده یکی خنجر آب دار

چنین گفت مر ورقه را کای جوان

مرا باد مال و ترا بادجان

فرود آی ز اسپ وره خویش گیر

مده جان، بده مال، پندم پذیر!

ستور و سلیحت همین جا بنه

ز چنگال مرگ ار حکیمی بجه

چو در پیش ورقه چنین کرد یاد

به پاسخش ورقه زبان برگشاد

بگفت ای فرومایهٔ تیره کیش

ترا بهتر از مال من جان خویش

شما هر چهل ار چهل لشکرید

به نزد من از کودکی کمترید

همی خواست از وی تمامی سلیح

ستور و سلب با حسام و رمیح

بدیشان چنین گفت آن سرفراز

که من شیر چنگم شما چون گراز

چو در کینه یازم به شمشیر چنگ

چه یک تن چه صد تن به پیشم به جنگ

ز دزدان نیندیشم و دزد را

بشایدش کشت از پی مزد را

بیا گر سلب خواهی و اسب و ساز

سوی کینه و جنگ ما دست یاز

که من ساختم دل به جنگ شما

کنم کند در جنگ چنگ شما

بگفت این و از بهر ننگ و نبرد

بر آن هر چهل مرد بر حمله کرد

بهر رخم مردی بدونیم کرد

چو زد تیغ با مرگ تسلیم کرد

چهل مرد صعلوک شمشیر زن

همه کشور آرای و لشکر شکن

گشادند بر یک تن از کینه دست

دمان در میان ورقه چون پیل مست

به نوک سر رمح و شمشیر تیز

برآورد از آن هر چهل رستخیز

ز چل مرد صعلوک سی را بکشت

دگردر هزیمت نمودند پشت

چو با دشمنش جنگ پیوسته شد

بده جای افزون تنش خسته شد

ز خونش دل خاک بیرنگ شد

ز سستی جهان بر دلش تنگ شد

همی رفت ازو خون چکان بر زمین

شده پر ز خونش نمد زین و زین

بدان حال شد تا در شهر شام

دلش ریش از عشق و تن از حسام

به دروازهٔ شهر دربنگرید

درختی و دو چشمهٔ آب دید

سوی چشمه راند اسپ را همچو باد

ز سستی که بود از فرس درفتاد

بدین حال در سایهٔ بید برگ

بیفتاد و بنهاد دل را به مرگ

جدا گشت ازو هوش و دور از خرد

چو شخصی کزو جان ز تن برپرد

ستوره ره انجام او رهبرش

بپای ایستاده فراز سرش

قضای خداوند را شاه شام

که بد شوی گلشاه فرخنده نام

همی آمد از دشت نخچیرگاه

ابا باز و با یوز و خیل و سپاه

چو از ره به نزدیک چشمه رسید

یکی مرد مجروح سرگشته دید

جوانی نکو قامت و خوب روی

همه روی رنگ و همه موی بوی

ز سنبل دمید خطی گرد ماه

فگنده بر آن خاک زار و تباه

شده غرقه در خون ز سر تا قدم

بپیچید مر شاه را دل ز غم

برو بر دل شاه کشور بسوخت

همی جانش از مهر او برفروخت

جوانمردیی بود در شه ز نسل

ابا نسل نیکو بود فضل و اصل

بفرمود تا بر گرفتند زود

مرو را از آن جایگه همچو دود

چو برداشتندش برفتند و برد

به قصر شه او را به خادم سپرد

کنیزک بد او را یکی کاردان

خردمند و هشیار و بسیاردان

مرو را به دست پرستار داد

بدو گفتش و مال بسیار داد

بگفتا برو بر همی بر بکار

دلش دور کن از غم روزگار

چو مسکین تن ورقه آمد بهوش

دل و دیده و مغزش آمد به جوش

بگفت ای جوامرد فرخنده روی

چه نامی تو و از کجایی بگوی

بر ورقه شد در زمان شاه شام

بخوشی بپرسید و کردش سلام

نهان کرد نام خود آن سرفراز

که بودش بدیدار آن بت نیاز

بدان تا کس او را نداند که کیست

نداند که احوال آن شیر چیست

بگفتش که من نصر بن احمدم

بحی خزاعه درون بخردم

به بازارگانی کنم قصد راه

به هر شهر و هر حی و هر جایگاه

کنون چون رسیدم بدین حد و بوم

به من باز خوردند دزدان شوم

به شمشیر کردند بر من کمین

بخستندم ای پادشاه زمین

به دم یک تن و راه داران بسی

نبد جز خداوند یارم کسی

زمانی به کینه برآویختم

چو بسیار گشتند بگریختم

ببردند گم بودگان مال من

چنین بود ایا پادشه حال من

به نزدیک گلشاه شد شاه شام

بگفت ای دلارام فرخنده نام

بره بر یکی خسته دل یافتم

مفاجا زِرَه سوی او تافتم

جوانی نکو روی و فرخنده رای

سرشته تنش زآفرین خدای

بیاوردم آن زار دل خسته را

مر آن گشته مجروح دل خسته را

ز چاهش مگر سوی گاه آوریم

به درمان تنش سوی راه آوریم

سزد گر برو مهربانی کنی

ورا چند گه میزبانی کنی

بدو گفت گلشاه چونین کنم

من این کار را خود به آیین کنم

کجا بر غریبان رنج آزمای

ببخشود باید ز بهر خدای

کی گلشاه از ایزد پدیرفته بود

بدانگه کجا ورقه زو رفته بود

کی هر گه کی آید غریبیش پیش

مرو را بداردش چون جان خویش

مگر ورقه را دیده باشد براه

ویا کرده باشد برویش نگاه

پرستنده ای بود گلشاه را

که ماننده بودی مر آن ماه را

بدو گفت گلشاه رو زی جوان

ز دل باش بر جان او مهربان

هر آنچ از تو خواهد ز بخت و سرشت

ز تلخ و ز شیرین و از خوب و زشت

نگر سر نتابی ز فرمان اوی

به خدمت گری تازه کن جان اوی

شه شام رفتش بر ورقه شاد

بگفت ای جوانمرد فرخ نژاد

همه انده از دل ستردم ترا

بدین هر دو خادم سپردم ترا

دو فرخ پرستار نام آورند

به خدمت ترا روز و شب درخورند

یکی چند گه باش مهمان من

فدای تو باد این تن و جان من

که بر مستمندی و مجروح و سست

از ایدر مرو تا نگردی درست

کنیزک به پیشش به خدمت میان

ببست آن پری چهرهٔ مهربان

به هر ساعتی چند ره سوی اوی

شدی و بدیدی نکو روی اوی

بگفتی که ای خستهٔ سال و ماه

ز من حاجتی و آرزویی بخواه

بدو ورقهٔ عاشق مبتلا

دعا کردی و گفتی اندر دعا

رساناد کدبانوت را خدای

بهرچ آن ورا آرزویست ورای

کنیزک چوزی بانوی بانوان

شدی یاد کردی حدیث جوان

سبک باز دادیش گلشه جواب

که ایزد کناد این دعا مستجاب

برآمد برین حال بر روز چند

ابر ورقه بر سخت تر گشت بند

بفرسود در عشق، صبرش نماند

پرستار گلشاه را پیش خواند

بگفتا بپرسم حدیثی ترا

چو گفتم جوابی بده مر مرا

کنیزک بگفت آنچه گویی بگوی

هر آنچ آرزویست از من بجوی

بگفتا که در شهر در حد شام

یکی خوب رویست گلشاه نام

تو جایی خبر یافتتی از وی؟

و یا هیچ دیدستی او را بروی؟

کنیزک بگفتا چه گویی همی!

بدین آرزو در چه جویی همی!

که این قصر گلشاه را مسکنست

زن شاه شامست و تاج منست

دل ورقه در بر تپیدن گرفت

سرشک از دو چشمش دویدن گرفت

بهریک که از شاه شام او ستد

یکی را بدو دادم امروز سد

ازین روی زاری همی کرد و گفت

که تا چون بود حال من در نهفت

بگفت ای کنیزک ز بهر خدای

برین خسته دل بر مشو تیره رای

مرا نزدت امروز یک حاجتست

که جان مرا اندرین راحتست

کنیزک بگفتا چه حاجت؟ بگوی!

چنین گفت ورقه که ای خوب روی

چه باشد که این نغز انگشتری

بگیری و نزدیک گلشه بری

کنیزک بگفتا که ای تیره رای

نداری همی هیچ شرم از خدای

که می بدسگالی بدین خاندان

ز تو زشت تر من ندیدم جوان

مرا یارگی کی بود کاین سخن

کنم عرضه در پیش آن سروبن

که او خود شب و روز از رنج و پیچ

نیاساید از درد وز ناله هیچ

ز ورقه شب و روز یاد آورد

گه و بیگه از بهر او غم خورد

نیارد ازو یاد کردنش شوی

زورقه است اورا همه گفت و گوی

ازین نام گوید همه روز و شب

نگوید جزین نام خود ای عجب

تو دانی که ورقه که باشد؟ بگوی

به میدان درافکن هلا زود گوی

بگفت این و از ورقه برتافت روی

بگفت این کی گفتی دگر ره مگوی

ز گفتار آن مهربان پرستار

ببد ورقه غمناک و بگریست زار

ز شادی هم آنگه برخ برشکفت

ز دلبر به دل بر حدیثان بگفت

به سجده درافتاد و گفت ای خدای

ازین گفته روشن تو کردیم رای

درین کار صبری ده اکنون مرا

که تا روز و شب شکر گویم ترا

ز عم من اکنون تو دادم بخواه

که وقتست تا عمر باشد تباه

که بشکست عهد من آن سنگدل

که گشتم از آن سنگدل تنگدل

نیامد بکار آن زر و سیم و مال

که من آوریدم ز نزدیک خال

ز تیمار دل دار سرگشته بود

زمین ز آب چشم وی آغشته بود

دل آن پرستار بر وی بسوخت

ز نالیدن او رخش برفروخت

نگفت این سخن هیچ در پیش اوی

برون رفت و از وی بتابید روی

چو سه روز ازین حال بگذشت بیش

دگر ره پرستار را خواند پیش

ز بهر کنیزک برآمد به پای

بگفت ای کنیزک ز بهر خدای

سخن بشنو و حاجتم کن روا

رها کن رهی را ز محنت رها

بگفتش همه حجت تو رواست

جز آن یک سخن کآن طریق خطاست

چنین گفت ورقه یکی جام شیر

به نزد من آر ای بت دست گیر

کی بر تو سخن گفتن و داوری

نهفته کنم در وی انگشتری

چو شیر آرزو آیدش پیش بر

به نزدیک کدبانوی خویش بر

که خورد عرب شیر و خرما بود

ازین دو عرب ناشکیبا بود

مگر چون خورد شیر بی داوری

ببیند به جام اندر انگشتری

همین است حاجت مرا سوی تو

ایا جان من بندهٔ روی تو

کنیزک بگفتا چو بیند چنین

چه گوید که چون اوفتادست این

بدو گفت ورقه که گفتی صواب

ازین خسته دل باز بشنو جواب

چو کدبانوت بیند انگشتری

اگر با تو جوید ره داوری

چنین گوی با بانوی بانوان

همانا فتادست ازین میهمان

که می شیر خوردست از لاغری

فتادست از انگشتش انگشتری

برو آنچ گفتم تو فرمان بکن

کزین شاد گردد دل سرو بن

کنیزک بدو گفت کاو مر ترا

چه داند و یا تو چه دانی ورا

نباید که بر جانت آید گزند

بخود بر ببخشای ای مستمند

که کدبانوم هست والامنش

گریزنده از مردم بد کنش

ولیکن مرا بر تو ای دل کئیب

همی رحمت آید کنون ای غریب