گنجور

حکایت خلیل‌الله که جان به عزرائیل نمی‌داد

 
عطار
عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق
 

چون خلیل الله درنزع اوفتاد

جان به عزرائیل آسان می‌نداد

گفت از پس شو، بگو با پادشاه

کز خلیل خویش آخر جان مخواه

حق تعالی گفت اگر هستی خلیل

بر خلیل خویشتن جان کن سبیل

جان همی باید ستد از تو به تیغ

از خلیل خود که دارد جان دریغ

حاضری گفتش که ای شمع جهان

ازچه می‌ندهی به عزرائیل جان

عاشقان بودند جان بازان راه

تو چرا می‌داری آخر جان نگاه

گفت من چون گویم آخر ترک جان

چونک عزرائیل باشد در میان

بر سر آتش درآمد جبرئیل

گفت از من حاجتی خواه‌ای خلیل

من نکردم سوی او آن دم نگاه

زانک بند راهم آمد جز اله

چون بپیچیدم سر از جبریل من

کی دهم جان را به عزرائیل من

زان نیارم کرد خوش خوش جان نثار

تا از و شنوم که گوید جان بیار

چون به جان دادن رسد فرمان مرا

نیم جو ارزد جهانی جان مرا

در دو عالم کی دهم من جان به کس

تا که او گوید، سخن اینست و بس

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جویان نوشته:

دوستان من یک سوال ویا نقدی درمورد هفت وادی عطار دارم وطلب جواب .بنا به گفته عطار عشق بعد ازطلب وقبل ازمعرفت است. چگونه تا معرفتی حاصل نشده عشق بدست می آید؟ آیا میتوان تابه شناخت ویاحقیقت چیزی دست نیافته عاشق آن شد ؟حال چه خداباشد ویا کس دیگر؟

روفیا نوشته:

معرفتی ما در درون خود داریم نسبت به دانایی، نکویی و زیبایی، و به گونه ای ذاتی این ویژگی ها را درک می کنیم و می ستاییم، هر کجا که آن را بیابیم. و میزان عشق و دلبستگی ما متناسب با حجم آن دانایی، نکویی و زیبایی است. می گویند فیلسوفی یک مساله هندسه را به دانشجویی تعلیم کرد تنها با یک سلسله پرسش!
مثلا از او پرسید مگر نمی دانی جمع زوایای مثلث چند درجه است و یا اینکه در مثلث متساوی الساقین عمود منصف دیگر چه ویژگی دارد!
اینچنین آن متعلم توانست تنها با دوباره به یاد آوردن یک سری اطلاعات پایه یک مساله دشخوار هندسه را حل کند!
داستان می خواهد بگوید ما نسبت به دانش ازلی یک معرفت و بینش ذاتی داریم ولی گاهی در اثر فراموشی یا بیماری یا سایر اشتغالات… راه گم می کنیم.
طبیعتا بزرگترین و تحسین برانگیزترین نمایشگاه دانش، زیبایی و خیر و برکت جهان آفرینش است با همه لوازم و ملزوماتش، معرفت ما نسبت به این مجموعه یا هر نیروی گردآورنده این مجموعه عشق آفرین است.
اگر پرسش جنابعالی این است که طلب، عشق و سپس معرفت ترتیب نامعقولیست گمان می کنم معرفت یک جریان پویاست، متوقف نمی شود، در آغاز بشر یک معرفت اجمالی در درون خود دارد ولی این معرفت در هیاهوی جهان کثرت تفصیل می یابد، نشانه بارز آن هر چه تخصصی تر شدن دانش ها در جهان معاصر است.
پس این درست است که ما نخست طلب می کنیم، طلب همه چیزهای خوب، ولی این طلب هم برخاسته از نوعی معرفت و بینش جزویست، آن عشق هم همین طور، به گمانم می توان گفت اولین سرمایه ای که ما در وجود خویش می یابیم همان معرفت است، نخست زیبایی را درک می کنیم، سپس دوستش می داریم، پس آنگاه می خواهیم آن را از آن خود کنیم، ولی سیر معرفت در این میان هیچ گاه متوقف نمی شود :
از محبت تلخها شیرین شود
از محبت مسها زرین شود
از محبت دردها صافی شود
از محبت دردها شافی شود
از محبت مرده زنده می‌کنند
از محبت شاه بنده می‌کنند
این محبت هم نتیجهٔ دانشست
کی گزافه بر چنین تختی نشست

روفیا نوشته:

این گونه هم می توان گفت :
ما بایک hard یا internal storage متولد می شویم که یک سری برنامه روی آن نصب شده است ( معرفت اجمالی ). سپس بسته به ظرفیت این hard برنامه های دیگری به کامپیوتر وجودمان اضافه می گردد. که اجرای آن ها نیز کمابیش بسته به همان برنامه های اولیه است. گاهی نیز به ظرفیت hard اولیه اکتفا نکرده از یک external hard نیز کمک می گیریم. مثل وقتی که از دانش یا تجربه دیگران استفاده می کنیم ( معرفت تفصیلی).

کانال رسمی گنجور در تلگرام