در آن ساعت که این پرده برافتد
ترا آن دم نظر بر جوهر افتد
در آن ساعت که این پرده نماند
ترا جوهر بنزد خویش خواند
در آن دم باز بینی یار خود گم
که بودی کرده در دیدار قلزم
حجاب آن دم که برگیرندت از پیش
بجز یکی مبین چه پس چه از پیش
حجاب آن دم که برگیرند پیدا
شود اندر یقین ذرّات شیدا
حجاب آن دم که برگیرد نظر کن
دلت از اوّل و آخر خبر کن
حجاب آن دم که برگیرد به بینی
یکی اندر یکی گر در یقینی
حجاب آن دم که برگیرد از آن ذات
یکی گردد در آنجا و یکی ذات
یکی بنگر دوئی بگذار ای جان
که جانانت نبود غیر جانان
حجابی نیست مقصود من اینست
کسی داند که در عین الیقین است
حجابی نیست کل دیدار یارست
عدد بنموده یکی بیشمارست
حجابی نیست یکی بین زمانی
نخواهی یافت بهتر زین زمانی
حجابی نیست در عین شریعت
که یکسانست آخر در حقیقت
حجابی نیست امّا تو حجابی
که پیوسته تو درعین حسابی
حجابی نیست جز برگفتن ای دوست
وگرنه بیشکی میدان که کل اوست
حجابی نیست کاین سر بی حجابست
دل ذرّات با خود در حسابست
حجابی نیست ای دل چند گوئی
یکی داری یکی پیوند جوئی
چو پند تو با دیدار بایست
دل و جانت پر از اسرار بایست
ترا این راز بنمودست سرباز
مگو بسیار هان برخیز و سرباز
چووقت آمد که برداری حجابت
نماند هیچ اعداد و حسابت
چووقت آمد حسابت رفت خواهد
حقیقت بود تن اینجا بکاهد
چووقت آمد که با آن سر شوی باز
سزد کین سرّ ز جانان بشنوی باز
دمادم اقتلونی یا ثقاتی
پس آنگه اِنَّ فی قتلی حیاتی
حیات تست اندر کشتن تو
یقین تو بخون آغشتن تو
بخواهد کشت جانانت در آخِر
که آن مخفی ببینی دوست ظاهر
بخواهد کشت جانانت چنان زار
که آن دم باز بینی عین دیدار
چه باشد جان چو جانان رخ نماید
خوش آن ساعت که او پاسخ نماید
چه باشد تن ز بهر کشتن یار
هزاران جان چه باشد پیشش ایثار
چه باشد آنقدر گویم چه باشد
که عاشق پیش اقدام تو باشد
ترا چون من هزارانست اینجا
ز من سرگشته تو مجروح و شیدا
بکش جانا و کلّی وارهانم
مرا چه غم توئی جان و جهانم
بکُش جانا مرا تا چند سوزی
نماند مر مرا در بند سوزی
بکش جانا مرا در قرب قربت
که دیدستم بسی اندوه و محنت
بکش جانا مرا مراتا من نمانم
کتاب هجر بر تو چند خوانم
بکش جانا مرا تا کل تو مانی
که سرگردانم از دست معانی
مرا بی بود معنی کن که صورت
یقین دانم که خواهد شد ضرورت
چنان از دست معنی ماندهام من
اگرچه جوهرش افشاندهام من
چنان ازدست معنی من اسیرم
حقیقت زین اسیری دستگیرم
چنان ازدست معنی پای بندم
که مانده ناامید و مستمندم
چنان از دست معنی باز ماندم
که بی روی تو دل از راز ماندم
چنانم کرد معنی واله و مست
که صورت با نمود دوست پیوست
ولیکن عشق دید هرزه گویست
در این میدان بسرگردان چو گویست
در این میدان معنی تاختم پر
فشاندستم در این میدان بسی دُر
در این میدان ز دستم گوی وحدت
بهر معنی که بُد دلجوی حضرت
حقیقت معنی اینجا ره ندارد
که عشقش جز دل آگه ندارد
چو معنی نزد عشقش کاردان شد
ز پیدائی در او کلّی نهان شد
ندارد راه معنی سوی دلدار
بگفت و گو شده در کوی دلدار
حقیقت عشق و درد عشق دریاب
ز بود عشق خود یک دم خبر یاب
حقیقت عشق دریاب از معانی
که بنماید نشان بی نشانی
اگر عشقت نماید رخ در اینجا
دهد بیشک ترا پاسخ در اینجا
اگر عشقت نماید دوست یابی
نمود او درون پوست یابی
اگر عشق کند بیرنگ صورت
به بینی روی جانان در حضورت
حضور عشق اگر آری پدیدار
شود اشیا بدستت ناپدیدار
حضور عشق سالک را نداند
وگرداند بجای خود نماند
حضور عشق واصل یافت اینجا
مراد خویش حاصل یافت اینجا
حضور عشق آدم زاندم اوست
مسمّا کرد و گفت این دم دم اوست
حضور عشق جنّات نعیمست
در اینجاگه چه جاس ترس و بیمَست
حضور عشق اینجا رخ نمودست
که این دم در همه گفت و شنوداست
حضور عشق بیشک عین نورست
کسی داند کز آن دم با حضور است
حضور عشق بشناس ای دل ریش
بجز جانان تو منگر از پس و پیش
بجز جانان مبین در عشقبازی
حرامست از چنین جز عشقبازی
بجز جانان مبین در هیچ احوال
چو دیدی این زمان دیگر مزن قال
بجز جانان مبین تا راز دانی
نمود عشقبازی باز دانی
بجز جانان مبین وین پرده بردار
وگر یارت کند با پرده بردار
بجز جانان مبین مانند مردان
که مرادن باز دیدند روی جانان
بجز جانان مبین تو در نمودش
بکن چون جملهٔ مردان سجودش
بجز جانان مبین ای کاردان تو
همه جانان نگر در دید جان تو
بجز جانان مبین و در فنا باش
چو گشتی تو فنا در حق بقاباش
بجز جانان مبین ای جمله بودت
که حق کلّی توکّل در سجودت
ایا نادیده اینجا وصل جانان
بمانده در نمود خویش حیران
تو گر اینجا بیابی اصل آن بود
تو باشی بیشکی دیدار معبود
ایا نادیده وصل جان جانت
در این ظاهر گرفتار عیانت
ابا تست آنچه گم کردی چه جوئی
چو گم چیزی نکردی می چه جوئی
ابا تست آنچه جویانند جمله
ز آتش نیز گویانند جمله
ابا تست و ندیدی ای دل ریش
جمالش تا حجب برداری از پیش
ابا تست آنچه میجویند هر کس
ابا تست این بیان اوّلت بس
ابا تست و تو با اوئی همیشه
چرا در جستن و جوئی همیشه
ابا تست و ترا دیدار باشد
ترا او صاحب اسرار باشد
ابا تست ای سلوکت وصل گشته
نشاط جزو و کل در تو نوشته
چنان رخ را نمود است از نمودار
که در یکّی است کلّی لیس فی الدّار
همه رخ را نمود و گشت دیگر
همه اینجا فکنده اندر آذر
چو خود میگوید و خود روی بنمود
همو اینجاگره از کار بگشود
درون جمله و بیرون گرفتست
حقیقت جمله گردون گرفتست
فنا را در بقا پیوسته با خویش
همی بیخود دراو پیوسته با خویش
که هر کو بود من اینجای بشناخت
ز بود من در اینجا سر برافراخت
چو جز من نیست چیزی آشکاره
کنم اندر جمال خود نظاره
نظاره خود بخود اینجا کنم من
نمود جمله اینجا بشکنم من
حقیقت ذات بیچونی است اینجا
در اینجا بین که بیرون نیست اینجا
چو ناپیدا شود این جسم تحقیق
یقین برخیزد اینجا اسم تحقیق
چو جسم و اسم گردد ناپدیدار
حقیقت جان جان آید پدیدار
جمالش آفتاب عالم افروز
بود کاینجا از او جانست پیروز
جمالش آفتاب جان نموداست
که اندر جانها تابان نمود است
جمالش هست خورشید منوّر
کز او روشن شده اینجا سراسر
جمالش هست بر اشیا همه نور
از این خورشید ذرّاتند مشهور
از این خورشید جانها شد دلم مست
که عکس او درون این دلم هست
از این خورشید شهرآرای جانم
چنان روشن شدم کاندر فغانم
اگرچه محو شد سایه ز خورشید
چنان کام محو بنموداست جاوید
بشد سایه بیکبار از میانه
که خورشید است بیشک جاودانه
بیکباره چو خورشید حقیقی
ابا او کرد مر سایه رفیقی
حقیقت سایه در بود فنا شد
در آن خورشید کل عین بقا شد
درآن خورشید شد دیدار خورشید
چنان کز دید شد در نور جاوید
در آن خورشید دید او از سر ناز
اگر تو مرد رازی زود سرباز
درآن خورشید هر کو در فنا شد
بگویم با تو کل بیشک خدا شد
خدا شد هر که این اسراردریافت
بدان خورشید همچون ذرّه بشتافت
خدا شد هر که این سر باز دید او
چو منصور از حقیقت راز دید او
خدا شد هر که او دیدار دیدست
عجب گر بود اینجا او پدیدست
خدا شد آنکه این سر پی برد او
بجز یکی حقیقت ننگرد او
حقیقت جز خدا غیرست دریاب
همه ذرّات در سیرست دریاب
حقیقت در بر این چار عنصر
همی گردند در این بحر پُر در
ظهورش عنصر آمد در نمودار
دگر خواهد شدن کل لیس فی الدار
ظهورش عنصرآمد راز دیده
که خود در عنصرست او بازدیده
در این عنصر شده پیداست رویش
فتاده ذرّهها در گفتگویش
در این عنصر شناسان گرد و بشناس
جمال دوست را بیرنج وسواس
در این عنصر هر آنکو دید دلدار
بمانندت کسی از خواب بیدار
شود ناگاه باشد خواب دیده
نمود خویش در غرقاب دیده
دگر چون گشت بیدار او از آن خواب
رهائی یافت او از بحر و غرقاب
مثالت همچو خوابی دان و بنگر
که هستی از وجود خویش بر در
دگر ره بازگشته سوی صورت
خیال بود نزد تو نفورت
دگر چون بازهوش آئی دگر تو
بیابی اندر اینجاگه خبر تو
خبر یابی از آن بیهوشی خود
نمودی بینی ازمدهوشی خود
خیالت این جهان و آن جهان بین
خیالی در خیالی در عیان بین
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعر معروفی از عطار نیشابوری است که در آن به مسأله عشق، عشق الهی، و وحدت وجود پرداخته شده است. شاعر به توصیف حالاتی میپردازد که در آنها انسان پردهها و حجابهای دنیوی را کنار میزند و به عین حقیقت و جوهر خود پی میبرد. او اشاره میکند که عشق واقعی باعث میشود تا انسان حقیقت را درک کند و از قید و بندهای مادی رها شود.
در این اشعار، عشق به عنوان نیرویی توصیف میشود که انسان را به سوی وصل و آشنایی با حقیقت وجود میبرد. شاعر به صورت تلویحی اشاره میکند که در لحظههای خاصی از زندگی، انسان میتواند به درک عمیقتری از خود و یار معنوی خود برسد. این انتقال از حجاب به نور و حقیقت باعث میشود تا فرد درک کند که در واقع هیچ چیز جز عشق و حقیقت وجود ندارد.
در نهایت، نگاهی عمیق به مسئله وحدت وجود و حقیقت الهی دارد و خواهان آگاهی و شفافیت در درک عشق واقعی و معنوی است.
هوش مصنوعی: در آن لحظه که این پرده کنار برود، در آن زمان نگاه تو به حقیقت و ذات اصلی خواهد افتاد.
هوش مصنوعی: در آن لحظه که این حجاب کنار برود، تو به ذات و حقیقت خود دعوت خواهی شد.
هوش مصنوعی: در آن لحظه که به یار خود نگاه میکنی، ممکن است او را گم کرده باشی، چرا که در دیدار هم دیگر را فراموش کردهاید و درگیر زندگی شدهاید.
هوش مصنوعی: زمانی که حجاب را از چهرهات برمیدارند، تنها یک چیز را ببین؛ نه به گذشتهات نگاه کن و نه به آیندهات.
هوش مصنوعی: وقتی حجاب از میان برداشته شود، در آن لحظه یقین و حقیقت به وضوح نمایان میشود و ذرات وجود با درخشش و روشنی خود را نشان میدهند.
هوش مصنوعی: زمانی که حجاب برداشته شود، به دل خود نگاه کن و از ابتدا تا انتهای حقیقت آگاه شو.
هوش مصنوعی: زمانی که پردهها کنار برود و حقیقت به وضوح نمایان شود، اگر در حقیقت و یقین قرار داشته باشی، به درستی میتوانی آن را درک کنی.
هوش مصنوعی: زمانی که حجاب برداشته شود، آن ذات (خدا) و آن حقیقت به عنوان یک واحد شناخته میشوند و در آنجا همه چیز به یگانگی میرسد.
هوش مصنوعی: به خودت بگو که در این دنیا فقط باید به یک حقیقت توجه کنی و آن این است که جان تو جز عشق و محبت چیز دیگری نیست. پس باید دوگانگیها را کنار بگذاری و فقط به آنچه که واقعاً مهم است، یعنی عشق دل بسپاری.
هوش مصنوعی: هیچ مانعی وجود ندارد؛ منظور من این است که کسی باید بداند که در حقیقت و یقین واقعی است.
هوش مصنوعی: هیچ مانعی برای دیدن یار وجود ندارد، چون آنچه نشان داده شده تنها یک عدد است در میان بیشماری.
هوش مصنوعی: هیچ مانعی وجود ندارد و در دنیا، زمانی را پیدا نخواهی کرد که از این زمان بهتر باشد.
هوش مصنوعی: هیچ مانعی در دیدن حقیقت در دین وجود ندارد، زیرا در واقعیت همه چیز به طور یکسان است.
هوش مصنوعی: هیچ مانعی وجود ندارد، اما تو خود مانع هستی که همیشه در حالت محاسبه و سنجش هستی.
هوش مصنوعی: هیچ مانعی بین ما نیست جز اینکه تو باید بگویی، وگرنه به خوبی میدانی که همهچیز در دست اوست.
هوش مصنوعی: هیچ پردهای وجود ندارد که این سر بدون پوشش باشد و دل ذرات وجود خود را با خود محاسبه میکند.
هوش مصنوعی: ای دل، دیگر چه سخنها میگویی؟ هیچ مانعی وجود ندارد؛ تنها یکی هست و تو باید پیوندی با او پیدا کنی.
هوش مصنوعی: وقتی نصیحت تو را با دیدار و ملاقات پیوند میزنم، باید قلب و جانت پر از رازهایی باشد.
هوش مصنوعی: تو این راز را از سرباز دریافت کردی، پس زیاد صحبت نکن، بیدار شو و آماده برای عمل باش.
هوش مصنوعی: زمانی که وقتش فرا برسد، دیگر پردهها و حجابها کنار خواهد رفت و هیچ چیزی از شمارش و محاسبه باقی نخواهد ماند.
هوش مصنوعی: زمانی که وقت حسابرسی فرا برسد، حقیقت مشخص خواهد شد و این بدن در اینجا کاهش خواهد یافت.
هوش مصنوعی: وقتی زمان آن فرا برسد که دوباره با او روبرو شوی، شایسته است که این راز را از دل محبوب بشنوی.
هوش مصنوعی: مکرراً از من میخواهند که بمیرم، اما بگذارید که بگویم در مرگ من زندگی نهفته است.
هوش مصنوعی: زندگی تو در این است که بمیری و مطمئن هستی که این مرگ به خون تو آغشته شده است.
هوش مصنوعی: اگر بخواهد جان تو را در آخرین لحظات بگیرد، باید در آن زمان دوست را به وضوح ببینی که در حقیقت پنهان است.
هوش مصنوعی: اگر بخواهد جان تو را به شدتی بگیرد که در آن لحظه، واقعاً و به وضوح، او را مشاهده کنی.
هوش مصنوعی: وقتی محبوب ظهور کند، جان چه ارزشی دارد؟ خوشحال کننده است که او در آن لحظه پاسخ ما را بدهد.
هوش مصنوعی: تن برای کشتن محبوب هیچ ارزشی ندارد و جانهای بسیار کمتر از ایثار برای او هستند.
هوش مصنوعی: چه بگویم که عشق مرا به اقدام وادارد و به سوی تو برانگیزد؟
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به این است که به اندازهای که من به تو وابستهام، دیگران نیز به تو علاقهمند و مجذوب شدهاند. در حالی که من در عشق به تو دچار سرگشتگی و درد هستم، تو نیز تحت تأثیر آن قرار گرفتهای و در حال و هوای عاشقانهای به سر میبری.
هوش مصنوعی: عزیزم، مرا رنج بده و آزاد کن؛ چه غمی دارم وقتی تو هم جان منی و هم جهانم.
هوش مصنوعی: عزیزم، مرا بکش تا دیگر در عذاب نمانم؛ من را در درد و رنجی که احساس میکنم، رها کن.
هوش مصنوعی: عزیزم، مرا در نزدیکی خود بکش که در زندگی با غم و سختیهای زیادی روبهرو بودهام.
هوش مصنوعی: عزیزم، اگر مرا به مرگ بکشی، بهتر است چون در غیر این صورت نمیتوانم دیگر از شدت غم فراق تو تحمل کنم و خواندن کتابهای درباره جدایی از تو بیفایده خواهد بود.
هوش مصنوعی: ای معشوق، مرا بکش تا فقط تو باقی بمانی، زیرا من از مفاهیم و معانی گیج و سردرگم شدهام.
هوش مصنوعی: من را به گونهای معنا کن که برایم روشن باشد، زیرا میدانم که در آینده به چیزی ضروری تبدیل خواهد شد.
هوش مصنوعی: من به قدری از درک و فهم زندگی عقب ماندهام که حتی وقتی جوهر وجودم را پراکنده کردهام، هنوز نتوانستهام به معنای واقعی آن دست پیدا کنم.
هوش مصنوعی: من چنان در بند معنی خود گرفتارم که حقیقت این اسارت میتواند مرا نجات دهد.
هوش مصنوعی: به قدری تحت تأثیر و درگیر مفهوم این مسائل هستم که به شدت ناامید و نیازمند شدهام.
هوش مصنوعی: به قدری از درک حقیقت و معنی دور ماندهام که بدون حضور تو، دلتنگ رازهای ناپیدا هستم.
هوش مصنوعی: من را به حالتی عمیق و سرمست درآورد که چهرهام به ظاهر دوست گره خورد.
هوش مصنوعی: اما عشق مانند یک بازیگر بیهدف در این میدان پرسه میزند و همچون گوی، بینظم و بیهدف در حال چرخش است.
هوش مصنوعی: در این میدان معنای خود را به نمایش میگذارم و به دیگران نشان میدهم که در این عرصه چیزهای باارزشی را به نمایش گذاشتهام.
هوش مصنوعی: در این میدان، به خاطر دست خودم، گوی وحدت را برای هر مفهومی که بود، دیدهبان دلجوی حضرت میدانم.
هوش مصنوعی: در اینجا حقیقت و معنای واقعی وجود ندارد، چرا که عشق او فقط در دل افرادی که آگاهند، وجود دارد.
هوش مصنوعی: با آمدن عشق، فهم و درک او به کمال رسید و به همین دلیل او را نه تنها کشف کرد، بلکه تمامی آنچه در او پنهان بود، نمایان شد.
هوش مصنوعی: در دلتنگی و عشق، راهی برای درک معانی عشق وجود ندارد؛ هرچند در میان گفتگوهایی که در محفل معشوق است، این احساسات کاملاً ملموس و مشهود میشود.
هوش مصنوعی: واقعیت عشق و رنج ناشی از آن را درک کن و از وجود عشق خود در یک لحظه با خبر شو.
هوش مصنوعی: عشق را به درستی بشناس، از نشانههایی که خود را بدون شکل و نام نشان میدهند، درک کن.
هوش مصنوعی: اگر عشق تو در اینجا خود را نمایان کند، قطعا پاسخ محبت و عشق تو را نیز در همینجا خواهی یافت.
هوش مصنوعی: اگر عشق تو را هدایت کند، به نحوی خواهی یافت که در عمق وجود خود دوست را شناسایی کنی.
هوش مصنوعی: اگر عشق بدون هیچ رنگ و لعابی به صورت معشوق بنگرد، این نگاه در حضور تو میتواند جان را به وجد آورد.
هوش مصنوعی: اگر عشق در قلبت حضور داشته باشد، سایر چیزها به دستت دیگر اهمیت نخواهند داشت و از دیدهات محو میشوند.
هوش مصنوعی: حضرت عشق نمیداند که سالک در کجا است و او را به جایی میبرد که هیچ کجا نمانده است.
هوش مصنوعی: عشق در این مکان حضور یافته و کسی که به دنبال آرزوی خود بود، به آن دست یافته است.
هوش مصنوعی: عشق در وجود آدمی به طور عمیق و روشن تأثیر گذاشته است. این احساس به گونهای است که او را شگفتزده کرده و به او میفهماند که در این لحظه، تنها عشق و زیبایی در حال حاضر است.
هوش مصنوعی: حضور عشق در این مکان مانند بهشت و آرامش است، هرچند که ممکن است ترس و نگرانیهایی نیز در اینجا وجود داشته باشد.
هوش مصنوعی: حضور عشق در اینجا آشکار شده است، چون همین لحظه همه چیز در حال گفتگو و تبادل نظر است.
هوش مصنوعی: حضور عشق مانند نور است و فقط کسی میداند که در آن لحظه که عشق حضور دارد، چه حالتی را تجربه میکند.
هوش مصنوعی: ای دل! عشق را بشناس و به غیر از معشوق خودت هیچ چیز را نبین و به گذشته و آینده فکر نکن.
هوش مصنوعی: جز معشوق هیچچیز در دلدادگی مجاز نیست؛ از چنین امری جز دلدادگی انتظار نداشته باش.
هوش مصنوعی: در هیچ شرایطی جز معشوق، به کسی دیگر نگاه نکن و اگر این لحظه را دیدی، صحبت نکن.
هوش مصنوعی: غیر از معشوق خود، به دیگران نگاه نکن، چرا که تا زمانی که راز عشق را ندانستهای، نمیتوانی به عشق حقیقی پی ببری.
هوش مصنوعی: غیر از محبوب خود هیچ کس را نبین و پردهها را کنار بزن. و اگر دوستت با پردهنشینان روبرو شود، او را درک کن.
هوش مصنوعی: به جز محبوب، به هیچکس نگاه نکن همچنان که مردان از دور، چهره محبوب خود را مشاهده کردند.
هوش مصنوعی: به جز معشوق، بر هیچکس دیگر نگاه نکن و در برابر او همچون سایر مردان، سر سجده فرود آور.
هوش مصنوعی: به جز معشوق خود کسی را ملاحظه نکن، ای دانا! تمام توجه خود را به زیبایی معشوقت بسپار و در دل خود فقط او را ببین.
هوش مصنوعی: به غیر از معشوق، به هیچ چیز دیگر نگاه نکن و در مسیر فنا و زوال قرار بگیر، زیرا وقتی که خود را در حقیقت نابود کردی، به بقای او برس.
هوش مصنوعی: به جز معشوق، به هیچ چیز دیگر توجه نکنید؛ زیرا حقیقت تمامی اعتماد و توکل شما در عبادت شما نهفته است.
هوش مصنوعی: آیا تو نمیدانی که اینجا، ارتباط با محبوب، در چشمنوازش، ما را حیرت زده کرده است؟
هوش مصنوعی: اگر تو در اینجا حقیقت را بیابی، یعنی راهی هست که تو بدون تردید به دیدار معبود خود میرسی.
هوش مصنوعی: آیا در این ظاهر دنیوی که فقط به جلوهها مینگری، برقراری پیوند عمیق با جان جانت را از دست ندادهای؟
هوش مصنوعی: اگر چیزی را گم کردهای، دیگر چه چیزی را دنبال میکنی؟ چون اگر واقعاً گم کرده بودی، نباید در جستجوی آن باشی.
هوش مصنوعی: هر چه که مردم به دنبال آن هستند، حتی اگر از آتش بگویند، در حقیقت همه یک هدف را دارند.
هوش مصنوعی: ای دل، تو به خاطر او نگران نباش و نگذار که حجابها و موانع باعث شوند زیبایی او را نبینی و نشناسی.
هوش مصنوعی: هر کسی چیزی را که به دنبالش است، از تو میخواهد و این همان چیزی است که تو در ابتدا بیان کردهای.
هوش مصنوعی: تو همیشه با اویی و در جستجوی او هستی، ولی چرا همیشه در تلاش و کوشش برای پیدا کردن اویی؟
هوش مصنوعی: ای کسی که ملاقاتت برایم مقدر است، تو با صاحب رازها ارتباط داری.
هوش مصنوعی: ای عزیز، تو به مرحلهای از آرامش و وصال رسیدهای که شادی و سرزندگی به همه وجودت تسری یافته است. هر بخش از وجود تو پر از نشاط و برکت است.
هوش مصنوعی: چهرهاش آنقدر زیباست که وقتی به آن نگاه میکنی، احساسی کلی و جامع از زیبایی را در خود میبینی، به طوری که دیگر چیز دیگری در دنیا مهم نمیشود.
هوش مصنوعی: او تمام چهرهاش را نشان داد و دیگران همه در اینجا در آتش افتادند.
هوش مصنوعی: وقتی که فرد خودش صحبت میکند و خود را نشان میدهد، همان شخص میتواند در اینجا مسائل را حل کند.
هوش مصنوعی: حقیقت درون و بیرون هر چیز را در بر گرفته و همهچیز تحت تأثیر آن قرار دارد.
هوش مصنوعی: در زندگی، پیوسته از فراموشی و ناپایداری دنیا آگاه هستم، اما در عین حال، در حالتی از خودبیخود بودن به سر میبرم که همواره به دنبال پایداری و جاودانگی هستم.
هوش مصنوعی: هر کس که در اینجا با من آشنا شد و به وجود من پی برد، سرش را بالا میگیرد و از خودباوری و اعتماد به نفس احساس افتخار میکند.
هوش مصنوعی: هر چیزی را که جز من وجود ندارد، به وضوح نمایش میدهم تا دیگران در زیباییام تأمل کنند.
هوش مصنوعی: من خود به خود به تماشای اینجا مینشینم و همه چیز را در این مکان زیر و رو میکنم.
هوش مصنوعی: در اینجا بیان میشود که حقیقت و ماهیت واقعی چیزها، در عمق خود و در همین مکان وجود دارد و نیازی نیست که به دنبال آن در خارج از اینجا بگردیم. در واقع، حقیقت در درون این فضا و وجود قرار دارد و از آن جدا نیست.
هوش مصنوعی: وقتی این جسم ناپدید شود، یقین واقعی به وجود میآید و در اینجا نام یقین به حقیقت میپیوندد.
هوش مصنوعی: وقتی که جسم و نام به طور ظاهری محو شوند، حقیقت وجودی جان به وضوح نمایان میشود.
هوش مصنوعی: زیبایی او مانند خورشید درخشان است، و اینجا از او روحی پیروز و شاداب برخوردار است.
هوش مصنوعی: زیبایی او مانند آفتابی است که در جانها روشنایی میبخشد و نورافشانی میکند.
هوش مصنوعی: زیبایی او مانند خورشید است که به خاطر او، همه جا روشن و پر نور شده است.
هوش مصنوعی: زیبایی او مانند نوری است که بر روی تمام چیزها میتابد و این تابش همچون ذراتی از خورشید در عالم شناخته شدهاند.
هوش مصنوعی: به خاطر نوری که این خورشید به جانها میتابد، دل من سرمست شده است، زیرا تصویر او در دل من وجود دارد.
هوش مصنوعی: از این خورشید که جانم را زینت بخشیده، به قدری روشن شدم که در میان نالههایم نیز نور امیدی وجود دارد.
هوش مصنوعی: اگرچه سایه به خاطر تابش خورشید ناپدید شده، اما این حالت تو را به وضوح جاودانه نشان میدهد.
هوش مصنوعی: سایه ناگهان از میانه رفت، زیرا خورشید بیتردید همیشه برجا خواهد ماند.
هوش مصنوعی: ناگهان همانند خورشید واقعی، او دیگر به سایه یار خود توجهی نمیکند.
هوش مصنوعی: حقیقت مانند سایهای است که در وجود فانی از بین میرود و در پرتو خورشید وجود، به تجلی معنای ماندگاری میرسد.
هوش مصنوعی: در آنجا که خورشید به خورشید میرسد، چون نور جاویدان در دیدار قرار میگیرد، به گونهای که نورش پنهان نمیشود.
هوش مصنوعی: در آنجا خورشید را با ناز و لطافت دید، اگر تو مردی رازدار هستی، سریعتر خودت را معرفی کن.
هوش مصنوعی: در آنجا که هر چیزی در نابودی و زوال خود قرار دارد، میتوانم بگویم که همه چیز تنها با تو و به خاطر تو به کمال و حقیقت الهی دست یافته است.
هوش مصنوعی: هر کس که این رازها را درک کند، مانند ذرهای که به سوی خورشید میشتابد، به مقام خدایی میرسد.
هوش مصنوعی: هر کسی که حقیقت را به طور عمیق از آنچه در ظاهر دیده، درک کند، همانند منصور که به حقیقتی بزرگ دست یافته، به خداوند نزدیک میشود.
هوش مصنوعی: هر کسی که خدا را درک کرده و او را دید، جای شگفتی نیست اگر او در اینجا حاضر باشد.
هوش مصنوعی: خداوند کسی است که تنها به یک حقیقت پی میبرد و به هیچچیز دیگر نمینگرد.
هوش مصنوعی: درک کن که جز خداوند حقیقت دیگری وجود ندارد و همه ذرات عالم در حال حرکت و تغییر هستند. این تغییرات را درک کن.
هوش مصنوعی: حقیقت در این چهار عنصر همچنان در حال چرخش است، مانند اینکه در این دریا پر از عمق و رازها حرکت میکند.
هوش مصنوعی: ظهور آن حقیقت، مانند یک عنصر جدید است که در تغییر و تحول، به شکل و کیفیت دیگری در خواهد آمد. در واقع، هیچ چیز در این دنیا ثابت نیست.
هوش مصنوعی: ظهور او مانند یک عنصر است که در حقیقت، خود او نیز در آن عنصر وجود دارد و به همین دلیل به ما نشان داده میشود.
هوش مصنوعی: در این محیط، وجود ذراتی که به خاطر نور و زیباییاش بر زمین افتادهاند، به وضوح دیده میشود.
هوش مصنوعی: در این دنیا، با نگاه عمیق و آگاهی لازم، خصلتها و زیباییهای معشوق را بشناس و از نگرانی و وسوسههای بیمورد دوری کن.
هوش مصنوعی: اگر در این دنیا کسی را دیدی که مانند معشوق توست، بدان که او نیز از خواب غفلت بیدار است.
هوش مصنوعی: ناگهان انسان در خواب، خود را در حالتی میبیند که در میان آب غرق شده است.
هوش مصنوعی: زمانی که او از خواب بیدار شد، از مشکلات و سختیها رهایی یافت و به آزادی رسید.
هوش مصنوعی: شما خود را شبیه به خواب بدانید و نگاهی به وجود خود بیندازید که چقدر از وجود واقعیتان دورید.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که شخصی به یاد خاطرات و تصورات خود بازگشته و احساس میکند که بین او و آن تصویر خیالی فاصلهای وجود دارد، به طوری که دیگر نمیتواند به آن احساسات نزدیک شود.
هوش مصنوعی: وقتی دوباره هوشیار شوی، در این مکان خبر خود را خواهی یافت.
هوش مصنوعی: از حالت بیهوشی خود آگاهی پیدا کردی و دیدی که در حالت بههوشی چه چیزهایی وجود دارد.
هوش مصنوعی: ذهن تو درگیر تصورات این دنیا و آن دنیا است، در حالی که خودت در واقعیت و حقیقت قرار داری.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.