بخش ۲۷ - در حکایت پدر و پسر و در کشتی نشستن و مقالات ایشان با یکدیگر فرماید
چنین دارم من از آن پیر خود یاد
کز این معنی او شد جان من شاد
که وقتی در ره چین بود مردی
که در دریا سفر بسیار کردی
قضای حق بُد آن پیر پُر اسرار
مر او را یک پسر چون ماه انوار
بخوبی همچو خورشیدِ منوّر
بزیبائی چو ماهی بود دلبر
دو چشمش همچو نرگس مست و شهلا
قدش چون سرو رعنا روش زیبا
بغایت در لطافت دل ربودی
که چون او در همه عالم نبودی
بزیبائی او دیگر نیاید
چو او دیگر جهان دون نزاید
قضا را با پدر عزم سفر کرد
که همچون باب بود او صاحب درد
ز تقوی او بمعنی پاکرو بود
بمعنی و بصورت حیّ معبود
مر او را آفریده با سعادت
مر او را داده بودش عزّ و قربت
بغایت آن پسر فرمانبرِ دوست
هر آن کو این چنین کردست نیکوست
ز حسّ خویش برخوردار از خود
نمیدانست جز حق نیک یا بد
چو در نزدیکی دریا رسیدند
نظر کردند و دریا را بدیدند
پدرگرچه سفر کرده بسی بود
پسر در صورت و معنی کسی بود
تمامت تاجران آنجا بماندند
ز بهر خویش در غوغا بماندند
شده آنجای سرگردان تمامت
گرفته در برِ دریا قیامت
نبُد کس را فراغ و هیچکس سود
که تا واقف شوند آنجا درس بود
ز ملّاحان یکی آواز در داد
که آیید این زمان کامد عجب باد
که خواهد رفت کشتی تا ممانید
شتابی آورید از کار و آئید
همه بیخود میان بحر و کشتی
همه جستند چون موشان دشتی
ز خوف و ترس دریا میشدندش
بهر جانب همی پنهان شدندش
پدر نیز و پسر آنجای رفتند
درونِ کشتیِ غوغای رفتند
چوکار جملگیشان راست آمد
پسر را از پدر دلخواست آمد
که ای بابا در این دریا چه بینی
در این خوف و بلا چون مینشینی
برو تا باز گردیم این زمان ما
شویمش شاد دل سوی دکان ما
که خوف آمد در این دریا فرا بین
نمود عقل ما را رهنما بین
کجاعاقل در این کشتی نشیند
که عاقل نیز آن دریا نبیند
برو تا بازگردیم از چنین جای
شویم ما فارغ اندر جای و مأوایی
که الهامی مرا آمد در این دم
که بی سرّی نباشد کار عالم
همی گفتند و میشد کشتی از جا
درونِ بحر پر از شور و غوغا
پدر گفت ای پسر طفلی مکن تو
بگو تا چند گوئی این سخن تو
بگو تا چند گویی اندر این درد
که هم طاقت نیارد نیز هم مرد
من از بهر تماشا آمدستم
میان شور و غوغا آمدستم
پسر گفت ای پدر چون مال داری
چرا عمرت بضایع میگذاری
که این قومند مانند تو غافل
بصد پاره چو تو هستند غافل
کسی کاین سیم و زر دارد فراوان
چرا بر خون خود گردد شتابان
در این کشتی نهد بیعقل این مال
بماند پایمال ازکلّ احوال
چه جای خوف باشد او چگونه
چو کشتی گردد اینجا باژگونه
شود غرقه بیک لحظه در اینجا
نباشد ذرّهٔ اینجا هویدا
پدر گفت ای پسر گفتن چه چیز است
بزرگی جهان مال عزیز است
یکی را سود ده آید پدیدار
در این دریا ز بعد رنج بسیار
بودسود و زبان رفته از پیش
شود اندک ترش از مشتری بیش
همه از بهر زر حیران شدستند
ز بهر مال سرگردان شدستند
چو بعد از مدّتی با خوف دریا
ببیند سود بسیاری ز کالا
همه از بهر سود خود بکارند
در اینجا خواجگان بیشمارند
همه با نعمت و زرها تمامند
ز بهر این به دنیا نیکنامند
پسر گفت ای پدر اکنون تو دانی
چو ایشان کی بیابی نیکنامی
طلب کن نیکنامی بقا تو
چرا در بحر باشی در فنا تو
چو ایشان طالبانند از زر و سیم
فتاده این چنین در خوف و در بیم
ز بهر این جهان ایشان بکارند
ز بهر آخرت تخمی نکارند
مرا کردی تو سرگردان چو ایشان
شدستم ای پدر خوار و پریشان
ندارم راه تا بیرون روم من
پدر گفت ای پسر اکنون تو تن زن
نبایست آمدن چون آمدی تو
سزد گر قول بابا بشنوی تو
دل از جان خود اکنون زود برگیر
مر این پند پدر از جان تو بپذیر
که دنیا جای کس هرگز نباشد
وجود جمله زو عاجز نباشد
که از بهر تفرّج سالها من
بسی دانسته ام احوالها من
در این دریا پسر بسیار رفتم
در این کشتی به شب بسیار خفتم
تماشای فراوان دیده ام من
ز درد خویش صاحب دیده ام من
ز جمله فردم و جوهر تو دارم
بجز دیدار تو چیزی ندارم
تو دارم در همه عالم تو دارم
که بی رویت دمی طاقت نیارم
بجز تو من ندارم هیچ مالی
که چون ایشان نمایم پایمالی
ز بهر دیدن تو پایمالم
چو توهستی نخواهم هیچ مالم
کنون دارم ترا از هر دو عالم
بتو شادانم اینجاگاه و خرّم
همه بر مال و سیم و زر چنین زار
شده غرقه فتاده اندر این بار
من از بهر تو ای دلدار و ای جان
سوی دریا شدم دریاب و میدان
که بابا جز تو چیزی میندارد
ولی اینجا نمود جمله دارد
من اندر بحر میبینم جمالت
درون بحر میبینم جلالت
همه از تو بمن پیدا نمود است
ز تو دارم که این دریا نمودست
پدر بی روی تو عالم نخواهم
بجز دیدار تو این دم نخواهم
من اندر عشق رویت بیقرارم
که از سودای تو حیران و زارم
ز مادر دورت افکندم بر خویش
ترا دانم بعالم دلبر خویش
چرا از باب خود می بازگردی
کنون شاید که صاحب رازگردی
سفر کن ای پسر مشتاب از من
نمود جزو کل دریاب از من
چو هر دو باهمیم و نی جدائیم
ز دید یکدگر ما پادشائیم
نهد گر جان بابا در دل و جان
در این بحر حقیقت رازها دان
سفرکن جان بابا تا توانی
نظر میدار ایّام جوانی
سفر کن جان بابا سوی دریا
ولی اینجای باش از عشق شیدا
سفر کن با پدر چندی دگر تو
که همچون من شوی جان پدر تو
که جوهر اندر این دریاست بی مر
بدست افتد بسی اندر سفر در
ولی در خانه می چیزی نیابی
اگرچه چند هر سویی شتابی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر داستانی از رابطه پدر و پسری را روایت میکند که در دریا سفر میکنند. پدر، جوانی زیبا و خوش اخلاق دارد که از نظر فکری درگیر نقطه نظرهای مختلف درباره زندگی و خطرات دریا است. پس از ورود به دریا، پسر نگران غرق شدن و خطرات است و از پدر میخواهد که سفر را متوقف کند تا جان خود را حفظ کنند و به خانه برگردند. پدر اما با تجربه خود در دریا به پسرش میآموزد که ارزش مشاهده و تجربه زندگی بیشتر از مادیات است و به او میگوید که هیچ چیز در زندگی بیشتر از عشق و ارتباط با یکدیگر نمیتواند اهمیت داشته باشد.
در نهایت، پسر انزجار خود از بلندپروازی مادی را درک کرده و متوجه میشود که تجربه و عشق مهمتر از مال و ثروت است. این شعر در نهایت بر اهمیت رابطه انسانی و ارزشهای معنوی تأکید دارد و نشان میدهد که زندگی تنها به دنبال ثروت نیست، بلکه به تجربیات و روابط عمیق بستگی دارد.
هوش مصنوعی: از آن پیر خود درسی گرفتهام که به خاطر این یاد، جانم شاداب شده است.
هوش مصنوعی: مردی که در دریا سفرهای زیادی کرده، حالا در راه چین قرار دارد.
هوش مصنوعی: قضا و قدر الهی آن بود که آن مرد پیر و پرخبر را پسر دار کرد، پسری که چنان خوشچهره و درخشان بود که مانند ماه میدرخشید.
هوش مصنوعی: دلبر من به زیبایی مانند خورشید روشن و مانند ماه است.
هوش مصنوعی: چشمانش مانند نرگس، خمار و جذاب است و قامتش همچون سرو، زیبا و دلفریب به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: به طرز فوقالعادهای با زیبایی و لطافت، دل مرا تسخیر کردی، زیرا هیچکس در تمام دنیا به زیبایی تو وجود ندارد.
هوش مصنوعی: زیبایی او چنان است که هیچ کس دیگری مانند او نخواهد آمد و جهان پستتری از او به وجود نخواهد آمد.
هوش مصنوعی: سرنوشت به همراه پدر برای سفر آماده شد، زیرا او همانند پدرش دارای رنج و درد بود.
هوش مصنوعی: از پارسایی او، به معنای پاکی و خلوص درونش است و به شکل زنده پرستیده شده است.
هوش مصنوعی: خداوند او را با خوشبختی خلق کرده و به او مقام و نزدیکی عطا کرده بود.
هوش مصنوعی: پسر خوب و مطیع دوست، هر کسی که به این شکل عمل کرده باشد، نیکو و شایسته است.
هوش مصنوعی: او از احساسات خود آگاه نبود و جز حقیقت نیکو یا بد را نمیشناخت.
هوش مصنوعی: وقتی به نزدیکی دریا رسیدند، نگاه کردند و دریا را دیدند.
هوش مصنوعی: پدر هرچند که سفر کرده، اما پسر در ظاهر و باطن مثل اوست.
هوش مصنوعی: تمامی بازرگانان در آنجا ماندند تا برای خودشان تلاش کنند و در هیاهو و شلوغی باقی ماندند.
هوش مصنوعی: به جایی رسیدهام که هر گوشهاش پر از حیرت و سردرگمی است و همه چیز شبیه روز قیامت در بر من طوفان شده است.
هوش مصنوعی: هیچکس در آنجا وقت آزاد نداشت و هیچکس هم سودی نمیبرد، زیرا همه مشغول یادگیری و آموختن بودند.
هوش مصنوعی: یکی از ملّاحان فریاد زد که بیایید، چون این بار باد عجیبی آمده است.
هوش مصنوعی: کشتی در حال حرکت است و اگر میخواهید به سفر بپیوندید، باید کمی عجله کنید و کارهایتان را انجام دهید تا به موقع برسید.
هوش مصنوعی: همه دریا را به همراه کشتی رها کردهاند و در حال بیهدف پرسهزدن هستند، همانطور که موشها در دشت حرکت میکنند.
هوش مصنوعی: از ترس دریا، آنها به سرعت به سمتهای مختلف فرار کردند و خود را پنهان کردند.
هوش مصنوعی: پدر و پسر به جایی رفتند که در کشتی سر و صدای زیادی وجود داشت.
هوش مصنوعی: زمانی که همه کارها به درستی و به خوبی انجام شد، پسر تصمیم گرفت تا از پدر خود درخواست کند.
هوش مصنوعی: دوست عزیز! در این دریا، در میان این ترس و مشکلات، وقتی که مینشینی، چه چیزهایی میتوانی ببینی؟
هوش مصنوعی: برو، تا بعداً برگردیم و در این زمان دلشاد شویم و به سمت دکان ما بیاییم.
هوش مصنوعی: وقتی ترس به این دریا آمد، عقل ما را در مسیر درست هدایت کرد.
هوش مصنوعی: چه کسی میتواند در این کشتی بنشیند که حتی عقلش هم قادر به دیدن این دریا نیست؟
هوش مصنوعی: برو تا زمانی که از این مکان دور شویم و آزادانه در جایی دیگر ساکن شویم.
هوش مصنوعی: در این لحظه، احساس کردم که هیچ کاری در جهان بدون راز و اسرار نیست.
هوش مصنوعی: آنها میگفتند و به طرز شگفتانگیزی کشتی در آب به حرکت درآمد و درون دریا پر از هیجان و سر و صدا شد.
هوش مصنوعی: پدر به فرزندش میگوید: "فرزند، تو دیگر نباید به این حرفها ادامهدهی. بکنید نگذاری و بگذار تا پایان این گفتگو!"
هوش مصنوعی: بگو تا کی در مورد این درد صحبت میکنی، در حالی که نه خودت تاب تحملش را داری و نه دیگران میتوانند آن را تحمل کنند.
هوش مصنوعی: من برای تماشا و مشاهده به این مکان آمدهام و در میان هیاهو و سروصدا حضور دارم.
هوش مصنوعی: پسر به پدرش گفت: پدر جان، وقتی که ثروت داری، چرا زمانت را بیهوده میگذرانی؟
هوش مصنوعی: این افراد نیز مانند تو بیخبرند و مانند تو در بیخبری به سر میبرند.
هوش مصنوعی: کسی که دارای ثروت و دارایی زیاد است، چرا باید به سرعت به نابودی و آسیب خودش فکر کند؟
هوش مصنوعی: در این کشتی، فردی نادان اموال را به خطر میاندازد و آنها به دور از مراقبت و بدون بهرهوری خواهند ماند.
هوش مصنوعی: نگران نباش، چگونه ممکن است با وجود قدرت او، اینجا وضعیتی برعکس و نامساعد ایجاد شود؟
هوش مصنوعی: کسی که در یک لحظه به شدت غرق در احساسات و تجربهها شود، دیگر در این مکان جایی ندارد و نشانهای از او باقی نمیماند.
هوش مصنوعی: پدر گفت: پسرم، صحبت درباره چیست؟ بزرگی و عظمت دنیا به خاطر ثروت و دارایی با ارزش است.
هوش مصنوعی: کسی که پس از تحمل سختیها و رنجهای زیاد، به سودی دست مییابد، این سود به وضوح در زندگیاش نمایان میشود.
هوش مصنوعی: هر چه بود و هست، کم کم از بین میرود و ممکن است در این میان، حس تلخی از تجربهی خرید یا آشنایی بیشتر به وجود بیاید.
هوش مصنوعی: همه به خاطر پول و ثروت گیج و سردرگم شدهاند و به دنبال مال هستند.
هوش مصنوعی: زمانی که پس از مدتی که از ترس دریا گذشته، شخص ببیند که از فروش کالای خود سود زیادی به دست آورده است.
هوش مصنوعی: همه افراد به دنبال منافع خود در تلاش و فعالیت هستند و در این مکان افراد ثروتمند و با نفوذ فراوانی وجود دارند.
هوش مصنوعی: همه به خاطر نعمتها و ثروتهایشان در دنیا معروف و مطرح هستند.
هوش مصنوعی: پسر به پدرش گفت: اکنون تو میدانی که چگونه میتوانی خوشنامی را به دست آوری و این افراد کی به تو کمک خواهند کرد.
هوش مصنوعی: از خوب بودن و ماندن در یاد دیگران درخواست کن، چراکه تو در گذر زمان و عدم ماندگاری نخواهی بود.
هوش مصنوعی: چون آنها به دنبال مال و ثروت هستند، بنابراین در این وضعیت، دچار ترس و اضطراب شدهاند.
هوش مصنوعی: آنها برای رسیدن به لذتهای دنیوی تلاش میکنند، اما برای آخرت خود تلاشی نمیکنند.
هوش مصنوعی: من را پریشان و سرگردان کردی، مانند دیگران که این گونهاند، ای پدر.
هوش مصنوعی: من راهی برای خروج ندارم، پدر گفت: "ای پسر، اکنون تو باید در این وضعیت باقی بمانی."
هوش مصنوعی: شما نباید به دنیا بیایید، اما اگر آمدید، بهتر است که حرفهای پدر را گوش بدهید.
هوش مصنوعی: عزیزم، از جان و دل خود به سرعت دل بکش و این نصیحت پدرت را با تمام وجود بپذیر.
هوش مصنوعی: دنیا هیچگاه مکان یا جایگاهی برای هیچکس نیست و همه در برابر آن ناتوانند.
هوش مصنوعی: به خاطر تفریح و خوشگذرانی، سالهای زیادی از زندگیام را صرف شناخت و آگاهی در مورد وضعیتها و حالتم کردهام.
هوش مصنوعی: در این دریا سفرهای زیادی کردهام و در این کشتی شبهای زیادی را خوابیدهام.
هوش مصنوعی: من تجربههای زیادی از درد خودم دارم و به این درد عمیقاً آگاه هستم.
هوش مصنوعی: من از جمله انسانها هستم و تنها چیزی که دارم، وجود و ملاقات توست. چیزی جز دیدن تو برای من اهمیت ندارد.
هوش مصنوعی: من در تمام دنیا تنها تو را دارم و بدون تو حتی لحظهای طاقت ندارم.
هوش مصنوعی: جز تو، هیچ چیز باارزشی ندارم که بخواهم مانند آنها مورد ستم و تضییع قرار دهم.
هوش مصنوعی: به خاطر دیدن تو، خود را پایمال میکنم و چون تو در کنارم هستی، هیچ چیز دیگری برایم اهمیت ندارد.
هوش مصنوعی: امروز بسیار خوشحالم که تو را دارم و از وجودت در این دنیا لذت میبرم.
هوش مصنوعی: همه به خاطر ثروت و دارایی دچار مشکل شده و در زیر بار سنگین آن غرق شدهاند.
هوش مصنوعی: برای تو ای معشوق و ای جان، به سمت دریا رفتم، تو نیز مرا درک کن و بفهم.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که پدر فقط بر روی تو تکیه دارد و هیچ چیز دیگری برای او مهم نیست، اما در اینجا همه چیز به وضوح بیان شده است.
هوش مصنوعی: در میانهی دریا، زیبایی تو را میبینم و در عمق دریا، عظمت و جلال تو را مشاهده میکنم.
هوش مصنوعی: همه چیزهایی که به من مربوط میشوند، از تو سرچشمه میگیرند. من از تو میدانم که این دریا نمایان شده است.
هوش مصنوعی: اگر تو را نداشته باشم، برایم در دنیا هیچ چیز دیگر ارزشی ندارد و تنها در این لحظه آرزو دارم که تو را ببینم.
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق به چهرهات بیقرار و ناآرامم، و از آرزوی تو گیج و غمگین شدهام.
هوش مصنوعی: من از مادرم دور افتادم و حالا تو را میشناسم؛ تو را در دل خود به عنوان محبوبم میشناسم.
هوش مصنوعی: چرا اکنون از درِ خود دور میشوی؟ شاید که به دانشی دست یابی که پنهان است.
هوش مصنوعی: برو، ای پسر! به شتاب از من سفر کن و جزئیاتی که به تو نشان میدهم را به عنوان بخشی از کل ببین.
هوش مصنوعی: وقتی که هر دو در کنار هم هستیم و از یکدیگر جدا نیستیم، در واقع ما در نظر یکدیگر مانند پادشاهی هستیم.
هوش مصنوعی: اگر روح پدر را در دل بگذاری و جان را در این دریای حقیقت، اسرار را خواهی دانست.
هوش مصنوعی: عزیزم، از سفر کن و در این مسیر تلاش کن تا در روزهای جوانی خود بیشترین بهرهوری را داشته باشی و از لحظات لذت ببری.
هوش مصنوعی: به سفر برو و به سوی دریا برو، اما در اینجا بمان و از عشق شگفتانگیز لذت ببر.
هوش مصنوعی: مدتی دیگر با پدرت سفر کن، چرا که تو نیز همانند من برای پدرت عزیز و ارجمند خواهی شد.
هوش مصنوعی: مفهوم این بیت این است که در دریا چیزی بسیار ارزشمند و بینظیر وجود دارد که در سفر به آنجا میتوان به بسیاری از این ارزشها دست یافت.
هوش مصنوعی: در خانه چیزی پیدا نخواهی کرد، هرچقدر هم که در اطراف تلاش کنی و برای یافتن آن عجله کنی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.