گنجور

(۴) حکایت لقمۀ حلال

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم
 

رفیقی گفت با من کان فلانی

حلالی می‌خورد قوت جهانی

که جزیت از جهودان می‌ستاند

وز آنجا می‌خورد، به زین که داند

بدو گفتم که من این می‌ندانم

من آن دانم که من ننگ جهانم

که باید صد جهود بس پریشان

که تا خواهند از من جزیت ایشان

تو گر کم کاستی خویش بینی

بسی از خود سگی را بیش بینی

وجودت با عدم درهم سرشتست

که این یک دوزخ و آن یک بهشتست

اگر یک بیخ ازین دوزخ نماندست

بسی سگ بستهٔ آن کخ بماندست

اگر صد بار روزی غُسل سازی

چو با خویشی نهٔ جز نانمازی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر