گنجور

 
عطار نیشابوری
 

یکی پرسید از مجنون که چونی

که بس بیچارهٔ و بس زبونی

چنین گفت او که هستم من خری پیر

بدن سوراخ از بار گلوگیر

تنم گرچه نزار و ناتوانست

همه روزی همه بارش گرانست

وگر آسایشی را بعدِ صد غم

ز پشتش جامه برگیرند یک دم

هزاران خرمگس آید گزنده

همه در ریشِ او نیش اوفکنده

که گویم کاش این بیچاره هرگز

ندیدی از چنین آسایشی عز

اگر باشی تو کار افتادهٔ راه

چنین کارت بسی افتد باِکراه

چو کار افتادگی نبود بغایت

ترا بس خنده آید زین حکایت

چو مشغولی بناز و کامرانی

تو کار افتادگی را می‌ندانی

کسی باید مرا افتاده در کار

بروزی ماتم خود کرده صد بار

بحق زنده شده وز خویش مرده

نه از پس ماندگان کز پیش مرده

تو تا عاشق نگردی نیک جانباز

نیابی سرِّ کار افتادگان باز

کسی کو در میان ناز ماندست

ز جان بازانِ عاشق باز ماندست