گنجور

 
عطار نیشابوری
 

مگر سنگ و کلوخی بود در راه

بدریائی در افتادند ناگاه

بزاری سنگ گفتا غرقه گشتم

کنون با قعر گویم سرگذشتم

ولیکن آن کلوخ از خود فنا شد

ندانم تا کجا رفت و کجا شد

کلوخ بی زبان آواز برداشت

شنود آوازِ او هر کو خبر داشت

که از من در دو عالم من نماندست

وجودم یک سر سوزن نماندست

ز من نه جان و نه تن می‌توان دید

همه دریاست، روشن می‌توان دید

اگر همرنگ دریا گردی امروز

شوی در وی تو هم دُرّ شب افروز

ولیکن تا تو خواهی بود خود را

نخواهی یافت جان را و خرد را

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.