گنجور

 
عطار

ای عشق تو کیمیای اسرار

سیمرغ هوای تو جگرخوار

سودای تو بحر آتشین موج

اندوه تو ابر تند خون‌بار

در پرتو آفتاب رویت

خورشید سپهر ذره کردار

یک موی ز زلف کافر تو

غارتگر صد هزار دین‌دار

چون زلف به ناز برفشانی

صد خرقه بدل شود به زنار

آنجا که سخن رود ز زلفت

چه کفر و چه دین چه تخت و چه دار

تا بنشستی به دلربایی

برخاست قیامتی به یکبار

آن شد که ز وصل تو زدم لاف

اکنون من و پشت دست و دیوار

در عشق تو کار خویش هر روز

از سر گیرم زهی سر و کار

دستی بر نه که دور از تو

چون باد ز دست رفت عطار