گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۴

 
عطار
عطار » دیوان اشعار » غزلیات
 

چون عشق تو داعی عدم شد

نتوان به وجود متهم شد

جایی که وجود عین شرک است

آنجا نتوان مگر عدم شد

جانا می عشق تو دلی خورد

کو محو وجود جام‌جم شد

در پرتو نیستی عشقت

بیش از همه بود و کم ز کم شد

بر لوح فتاد ذره‌ای عشق

لوح از سر بی‌خوردی قلم شد

عشق تو دلم در آتش افکند

تا گرد همه جهان علم شد

دل در سر زلف تو قدم زد

ایمانش نثار آن قدم شد

دل در ره تو نداشت جز درد

با درد دلم دریغ ضم شد

رازی که دلم نهفته می‌داشت

بر چهرهٔ من به خون رقم شد

تا تو بنواختی چو چنگم

رگ بر تن من چو زیر و بم شد

عطار به نقد نیم جان داشت

وان نیز به محنت تو هم شد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

لیلی ضیایی نوشته:

مصراع دوم بیت ۵
لوح از سر بی خودی قلم شد (تصحیح تفضلی)

👆☹

گنجینهٔ گنجور