گنجور

 
حکیم سبزواری
 

اَلا یا نَفسُ غُزتُک اَلاَمانی

چو صنعان تا بکی این خوکبانی

رفیقانت کشش دارند و کوشش

و کم فیک التقاعد و التوانی

به ترسا زادهٔ طبعی گرفتار

بدار القدس یهواک الغوانی

همه اهل حرم در انتظارت

بکلیاء شیدت المبانی

کتاب دیو کردی نامهٔ حق

وقد نبذت سدی سبع المثانی

تو اینجا تن زده تنها نشسته

حمام القدس تهتف با الاغانی

تو دانی شاه قدست همنشینست

تدانی انت دیدان الادانی

دلاگر گلشن ار گلخن ز خود جوی

فنارک اوجنانک فی الجنانی

هر آنروحی که پاک از لوث طبع است

جنان فی جنان فی جنانی

دلی طبعی که دور از نور روح است

هوان فی هوان فی هوانی

بیا فرمان ببر فرمان دهی کن

اطع تطلع بمرقی کن فکانی

خریداران یوسف را ببایست

بدرالعین متنظم الحمانی

که هر کاسد قماشی نیست لایق

لیوسف ماله فی الکون ثانی

الا یا ساقیاً خمراً طهوراً

بیاد دوست بخشا دوستکانی

نیابد ره باسرار حق الا

اسیر العشق فی الاسرار فانی