گنجور

 
حکیم سبزواری
 

خاک در تو ما را به ز آب زندگانی

در سر هوای سرورت عمریست جاودانی

هر درد و غم که داری خواهم بجان که باشد

دردازتوعافیت ها غم از تو شادمانی

دست شکستگان گیر ای صاحب مروت

فریاد خستگان رس ای آنکه میتوانی

نبود پناه ما را جز خاک آستانت

رو بر درکه آریم گر از درت برانی

آن بخت کو که باشم چون بندگانت بخدمت

وان شاه حسن باشد بر تخت حکمرانی

گر تند باد غم داد گلزار عمر بر باد

یا رب نبیند آسیب آن تازه ارغوانی

ترکان چشم مستت غارتگر دل و دین

باشد کرشمهٔ هایت آفات آسمانی

این کاروان آهم از کعبه دل آیند

لعل سرشک اسرار آورده ارمغانی