گنجور

 
حکیم سبزواری
 

چولاله بی گل روی تو داغم

بود زهر از فراقت در ایاغم

چه در کعبه چه دردیر و خرابات

ترا جویا ترا اندر سراغم

درون تیره ام را ده فروغی

کز این ظلمت سرابخشد فراغم

شبم تار وره مقصود نایاب

چه باشد گر بر افروزی چراغم

نه از گل بشکفد خاطر نه از باغ

نه از مل واشود دل نه زراغم

هوای یار باشد در سراسرار

غرور عشق پیچد در دماغم