گنجور

 
عسجدی مروزی
 

قوی قلعه او که خاکش به پاکی

چو قلعی ولیکن از او عاجز آذر

پر از زرکانی و تیغ یمانی

پر از شیر جنگی و ببر دلاور

ز ماهی فروترش بنیاد لیکن

گذشته سربارش از چرخ اخضر

شده سد یأجوج خوار از بروجش

ز دیوار او دیو حیران و مضطر