گنجور

 
اسیری لاهیجی

مهر وصلت گر نتابد بر دلم ای ماه من

در فراقت شمع گردون را بسوزد آه من

دوزخ سوزان شود برمن چو جنات نعیم

در قیامت گر توباشی مونس و همراه من

بی رخت شد جان بفرزین بند هجران مبتلا

گر بوصلی در نیابی مات گردد شاه من

لشکر جور و جفا بر من ره شادی گرفت

تا نباشد جز بسوی محنت و غم راه من

تا دلم آگاه شد از لذت درد و غمت

جز بسویش نیست مایل این دل آگاه من

نور مه از آفتاب آمد همیشه وین عجب

نور یابد صد هزاران آفتاب از ماه من

از اسیری گر نداری باور این درد درون

شاهد است این دیده گریان و روی کاه من

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

می کند در پرده دل سیر دایم آه من

تا کسی واقف نگردد از غم جانکاه من

نیست چون گوهر مرا امروز داغ بی کسی

بود از گرد یتیمی خاک بازیگاه من

بسته ام یک روز با سیلاب احرام محیط

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه