چو از روز ازل رندی و قلاشی است آئینم
بجز عشق تو ورزیدن نباشد مذهب و دینم
ز شمع روی تو آتش فتاد اندر دل و جانم
مگر آب لب لعلت دهد زین سوز تسکینم
رخت از ظلمت زلفت اسیر قید می دانم
ز نور رویت آزادی ز هر قیدی همی بینم
ندارم خسرو خوبان ز دامان تو دست از چه
چو فرهاد از غم عشقت برآید جان شیرینم
عجب کز غمزه شوخت سلامت جان برم آخر
چنین کان چشم فتانت میان دربست برکینم
دل ریش مرا درد تو آمد مرهم ای دلبر
ز جان برخیزم ار یک لحظه بی درد تو بنشینم
زقید عشقم آزادی اسیری تا ابد نبود
چوبهر عاشقی حکم ازل کردست تعیینم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و وابستگی عمیق شاعر به معشوق است. شاعر از رندی و قلاشی به عنوان ویژگیهای خود یاد میکند و میگوید که مذهب و دینش تنها عشق معشوق است. او احساس میکند که آتش عشق در دلش شعلهور شده و فقط لبان معشوق میتوانند به این سوز آرامش دهند. شاعر خود را در قید زلف معشوق میداند و آزادیاش را در نور وجود او میبیند. او به شدت به عشقش وابسته است و از غم عشقش چندان رنج میبرد که حاضر است جانش را فدای آن کند. در نهایت، شاعر بیان میکند که آزادیاش در عشق وجود ندارد و این عشق از آغاز برای او مقدر شده است.
هوش مصنوعی: از آغاز جهان، خوی من آزادگی و شوریدگی بوده است و جز عشق تو هیچ آیین و مذهبی برایم باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: آتش عشق تو در دل و جانم شعلهور شده است، اما فقط آب لبهای لعلایت میتواند از این سوز و آتش مرا آرام کند.
هوش مصنوعی: من در دام تاریکیهای موهایت گرفتار شدهام، اما از نور چهرهات آزادی را احساس میکنم و میبینم که از هر قیدی رهایی یافتهام.
هوش مصنوعی: من از دامان تو چیزی ندارم، پس چطور میتوانم مانند فرهاد از عشق تو برآیم و جان شیرینم را حفظ کنم؟
هوش مصنوعی: عجب این است که با چشمهای فریبنده و نازک، جانم را میبردی. در نهایت، این حال و هوای تو باعث میشود که من به راحتی از این دنیا جدا شوم.
هوش مصنوعی: درد تو درمانی برای دل زخمی من شده است، ای معشوق. اگر یک لحظه بدون درد تو استراحت کنم، از جانم میگذرم.
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق از قید و بندها آزاد شدهام، اما تا ابد در اسارت آن عشق خواهم ماند؛ زیرا از نخستین روزگار، سرنوشت من مشخص شده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم
به جز رویت نمیخواهم که روی هیچ کس بینم
من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم
تو را من دوست میدارم خلاف هر که در عالم
[...]
مرا گر دولتی باشد که روزی با تو بنشینم
ز لبهای تو می نوشم ز رخسار تو گل چینم
شبی در خلوت وصلت چو بخت خود همی خفتم
اگر اقبال بنهادی ز زانوی تو بالینم
مرا گر بی توام غم نیست از هجران و تنهایی
[...]
چه خوشتر دولتی زینم که دایم با تو بنشینم
که سیری نیست از رویت مرا چندان که میبینم
به چشم ناتوان زین سان که بردی خوابم از مژگان
نبیند که به خواب اکنون که آید سر به بالینم
شب هجرانت از هر سو فشاندم اشک دور از تو
[...]
تو را ای ماه مهرافروز چندانی که میبینم
نخواهد در کنار آمد به جز اشک چو پروینم
مرا مستی بود آئین و آئینه می روشن
مگر آن لعبت ساقی نماید رو در آئینم
گریبان میدرم چون گل به بوی سنبل زلفت
[...]
به مژگان سیَه کردی هزاران رِخنه در دینم
بیا کز چَشمِ بیمارت هزاران دَرد برچینم
الا ای همنشینِ دل که یارانت بِرَفت از یاد
مرا روزی مباد آن دَم که بی یادِ تو بنشینم
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکُش فریاد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.