گنجور

 
اسیری لاهیجی

چو از روز ازل رندی و قلاشی است آئینم

بجز عشق تو ورزیدن نباشد مذهب و دینم

ز شمع روی تو آتش فتاد اندر دل و جانم

مگر آب لب لعلت دهد زین سوز تسکینم

رخت از ظلمت زلفت اسیر قید می دانم

ز نور رویت آزادی ز هر قیدی همی بینم

ندارم خسرو خوبان ز دامان تو دست از چه

چو فرهاد از غم عشقت برآید جان شیرینم

عجب کز غمزه شوخت سلامت جان برم آخر

چنین کان چشم فتانت میان دربست برکینم

دل ریش مرا درد تو آمد مرهم ای دلبر

ز جان برخیزم ار یک لحظه بی درد تو بنشینم

زقید عشقم آزادی اسیری تا ابد نبود

چوبهر عاشقی حکم ازل کردست تعیینم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعدی

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم

به جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم

من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم

که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم

تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم

[...]

سیف فرغانی

مرا گر دولتی باشد که روزی با تو بنشینم

ز لبهای تو می نوشم ز رخسار تو گل چینم

شبی در خلوت وصلت چو بخت خود همی خفتم

اگر اقبال بنهادی ز زانوی تو بالینم

مرا گر بی توام غم نیست از هجران و تنهایی

[...]

کمال خجندی

چه خوش‌تر دولتی زینم که دایم با تو بنشینم

که سیری نیست از رویت مرا چندان که می‌بینم

به چشم ناتوان زین سان که بردی خوابم از مژگان

نبیند که به خواب اکنون که آید سر به بالینم

شب هجرانت از هر سو فشاندم اشک دور از تو

[...]

ناصر بخارایی

تو را ای ماه مهرافروز چندانی که می‌بینم

نخواهد در کنار آمد به جز اشک چو پروینم

مرا مستی بود آئین و آئینه می روشن

مگر آن لعبت ساقی نماید رو در آئینم

گریبان می‌درم چون گل به بوی سنبل زلفت

[...]

حافظ

به مژگان سیَه کردی هزاران رِخنه در دینم

بیا کز چَشمِ بیمارت هزاران دَرد برچینم

الا ای همنشینِ دل که یارانت بِرَفت از یاد

مرا روزی مباد آن دَم که بی یادِ تو بنشینم

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکُش فریاد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از حافظ
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه