گنجور

 
اسیری لاهیجی

هان ای صبا ز لطف به شیراز کن گذر

زین جان بی‌نوا بر جانان پیام بر

کان مبتلای محنت غربت ز اشتیاق

دارد دلی پرآتش و پیوسته دیده تر

گوید دعا به صدق دل و از سر نیاز

دارد امید فاتحه هر شام و هر سحر

ای سالکان راه به همت مدد دهید

باشد رسیم باز به دیدار یکدگر

هستم امیدوار به لطفش که عاقبت

بینم جمال روضهٔ آن سیدالبشر

بار غم فراق عزیزان و رنج راه

بر جان کشم به بوی وصالش درین سفر

بگذر اسیریا به ره عشق او ز بیم

هر جا روی عنایت حق است راهبر

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

سروست و بت نگار من آن ماه جانور

ار سرو سنگ دل بود و بت حریر بر

فرخی سیستانی

باری ندانمت که چه خو داری ای پسر

تا نیستی مرا و ترا هیچ درد سر

همچون مه دو هفته برون آیی از وثاق

همچون مه گرفته درون آییم ز در

رغم مرا چو سرکه مکن چون بمن رسی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
عسجدی

اخگر هم آتشست ولیکن نه چون چراغ

سوزن هم آهنست ولیکن نه چون تبر

کلکش چو مرغکیست دو دیده پر آب مشک

وز بهر خیر و شر زبانش دو شاخ وتر

منوچهری

آن سوسن سپید شکفته به باغ در

یک شاخ او ز سیم و دگر شاخ او ز زر

پیراهنیست گویی دیبا ز شوشتر

کز نیل ابره استش و از عاج آستر

قطران تبریزی

تا بیشتر زند بدلم عشق نیشتر

باشد مرا بمهر بتان میل بیشتر

اندیشه یکی پسر اندر دلم فتاد

هرگز نیامده ببر من چنو پسر

تا عشق آن پسر بسرم بر نهاد رخ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه