هان ای صبا ز لطف به شیراز کن گذر
زین جان بینوا بر جانان پیام بر
کان مبتلای محنت غربت ز اشتیاق
دارد دلی پرآتش و پیوسته دیده تر
گوید دعا به صدق دل و از سر نیاز
دارد امید فاتحه هر شام و هر سحر
ای سالکان راه به همت مدد دهید
باشد رسیم باز به دیدار یکدگر
هستم امیدوار به لطفش که عاقبت
بینم جمال روضهٔ آن سیدالبشر
بار غم فراق عزیزان و رنج راه
بر جان کشم به بوی وصالش درین سفر
بگذر اسیریا به ره عشق او ز بیم
هر جا روی عنایت حق است راهبر



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از صبا میخواهد که به شیراز گذر کند و پیامی از او به جانان برساند. او از غربت و دوری عزیزانش میگوید و دلی پرآتش و چشمانی همواره اشکبار دارد؛ با دعا و امید به بازگشت به وصال جانان شب و روز را سپری میکند. شاعر به سالکان راه عشق درخواست میکند که به یکدیگر کمک کنند تا دوباره به دیدار یکدیگر برسند و در نهایت، به لطف الهی امیدوار است که به جمال محبوبش نائل شود و بر رنج فراق غلبه کند. در این مسیر، او برغم تمام سختیها، باز هم عشق و امید را در دل خود تحمل میکند.
هوش مصنوعی: ای نسیم، لطفاً به شیراز سر بزن و از این دل بیچاره پیغامی به محبوب برسان.
هوش مصنوعی: کسی که در درد و رنج دوری از سرزمین خود گرفتار است، دلی پر از آتش اشتیاق دارد و چشمانی همیشه اشکبار.
هوش مصنوعی: با نیت خالص و از روی نیاز دعا میکند و امیدوار است که در هر غروب و بامداد، موفقیت و درخوشی را دریافت کند.
هوش مصنوعی: ای رهروان مسیر، با تلاش و کمک یکدیگر، امیدوار باشید که دوباره به دیدار هم خواهیم رسید.
هوش مصنوعی: من به رحمت و لطف خدا امیدوارم که در نهایت زیباییهای بهشت را ببینم، آنجا که سید همه انسانها (پیامبر) قرار دارد.
هوش مصنوعی: من در این سفر، به بوی وصال معشوق به تحمل غم جدایی و رنج سفر دست میزنم و آن را بر دوش خود حس میکنم.
هوش مصنوعی: فراتر از اسیری و بندگی، عشق او را دنبال کن؛ زیرا به خاطر ترس از مشکلات، هرجا که توجه و لطف حق باشد، همانجا راهنمای تو خواهد بود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در کوی تو ابیشه همی گردم ای نگار
دزدیده تا مگرت ببینم به بام بر
سروست و بت نگار من آن ماه جانور
ار سرو سنگ دل بود و بت حریر بر
باری ندانمت که چه خو داری ای پسر
تا نیستی مرا و ترا هیچ درد سر
همچون مه دو هفته برون آیی از وثاق
همچون مه گرفته درون آییم ز در
رغم مرا چو سرکه مکن چون بمن رسی
[...]
اخگر هم آتشست ولیکن نه چون چراغ
سوزن هم آهنست ولیکن نه چون تبر
کلکش چو مرغکیست دو دیده پر آب مشک
وز بهر خیر و شر زبانش دو شاخ وتر
آن سوسن سپید شکفته به باغ در
یک شاخ او ز سیم و دگر شاخ او ز زر
پیراهنیست گویی دیبا ز شوشتر
کز نیل ابره استش و از عاج آستر
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.