گنجور

 
اسیری لاهیجی

گر وصال دوست می خواهی بیا

بنده شود این خواجۀ دل زنده را

خواجۀ دل زنده قطب عالم است

مرکز دوران چرخ اعظم است

مهدی و هادی ره آن کامل است

کز خودی وارسته با حق واصل است

ز آفرینش مقصد و مقصود اوست

اوست مغز و جمله عالم همچو پوست

رهنما آنست کو ره دیده است

گر منزلهای جان گر د ی ده است

منزل امن و خطر دانسته است

از بد و نیک جهان وارسته است

پیر می باید که داند علم دین

تا بود رهدان و رهبین از یقین

باشدش از هر مقامی صد نشان

نز شنیده بلکه از عین العیان

پیر آن باشدکه بینا شد به دوست

جملۀ عالم طفیل دید اوست

از دو عالم یار بیند او عیان

خودنبیند غیر او فاش و نهان

پیر آن باشد که از عین العیان

هر چه بیند حق در او بیند عیان

اینچنین رهبر چو بینی زینهار

دامنش را گیر و دست از او مدار

هر چه او گوید به صدق دل شنو

خاک او شو در ره غولان مرو

 
sunny dark_mode