گنجور

 
اسیری لاهیجی

رهزنان چون رهنما پنداشتی

احمد و بوجهل چون هم داشتی

اشقیا از اولیا نشناختی

دین و دنیا را از آ ن درباختی

کرده ای اعمی تر از خود پیر راه

لاجرم هرگز ندانی ره ز چاه

غول را کردی تصور رهنما

تا که گشتی منکر اهل خدا

ساختی دجال را مهدی پیر

خر ز عیسی واندانی ای فقیر

خود نه پیرست او که شیطان رهست

از طریق رهروان کی آگهست

از کمال اهل معنی ره نبرد

بخش او از جام صورت بود درد

آنکه هرگز ره نداند ای رفیق

رهنمایی چون کند اندر طریق

اهل بدعت شیخ سنت کی بود

ره ندید او کی ترا رهبر شود

آنکه بازد عشق با روی بتان

رهنما نبود، بود از رهزنان

آن ک ه باشد دایماً صورت پرست

دامن معنی کجا گیرد به دست

هر که حیران جمال صورتست

اهل معنی نیست صاحب شهوتست

آنکه میلش سوی لهوست و سماع

وجد و حالاتش نباشد جز خداع

لاف فقر اندر جهان انداخته

رهبر و رهزن ز هم نشناخته

صد فسون و مکر دارد در درون

مخلص و صادق نماید از برون

رهزنی چون نام خود رهبین کند

عامیان را در هلاکت افکند

گوید او که من قلاووز رهم

وز منازلهای این ره آگهم

هر که با ور کرد آن مکر و دروغ

ماند از نور ولایت بیفروغ

گم شد و هرگز به منزل ره نبرد

در بیابان هلاکت زار مرد

کرده ای نفس و هوی را پیشوا

لاجرم بویی نیابی از خدا

نور عرفان در دل و جانت نتافت

تو همی گویی چو من عارف که یافت

نیستت از عارفان شرم و حیا

دعوی عرفان و تلبیس و هوی

وای آن طالب که در دامش فتاد

هر چه بودش نقد او بر باد داد

 
sunny dark_mode