گنجور

 
اسیری لاهیجی

بشنواز اخبار قدسی این سخن

گفتۀ حق را چو در ّ در گوش کن

وحی فرموده است حق با اهل راز

گر گزارد بنده ای چندان نماز

گر گزارد اهل ارض و آسمان

روزه دارد نیز هم مانند آن

چون ملایک در نوردد او طعام

یا نپوشد هیچ چیزی والسلام

بودن ع ریان لباس او شود

موی جلد تن پلاس او شود

من که از سر ضمیرم با خبر

در دل او می کنم آنگه نظر

یا ستایش جوید و نام نکو

یا بزرگی را کند او آرزو

در جوار ما نیابد او مکان

ناورم نامش می ا ن دوستان

آینه جان و دلش سازیم تار

از چه این غفلت که شد زنگ و غبار

تاکند ما را فراموش آن دنی

تا نبیند او ز رویم روشنی

سازمش محروم در وقت نیاز

از حلاوت ه ای طاعات و نماز

لذت و ذوق مناجات و نیاز

وین نیابد هیچ در هنگام راز

ای خداوند کر یم کارساز

این دل بیچاره را ده برگ و ساز

یاد خود ک ن مونس جان و دلم

وارهان از قیدهای مشکلم

این چه استغنا چه بیباکیست این

با که بتوان گفت آخر چیست این

آتشی در جان عاشق می زند

عاشقان را در جهان رسوا کند

گاه گوید در نماز و روزه باش

باز گوید مست و عاشق باش فاش

گاه گوید عاقل و هشیار باش

گاه گوید این نمی ارزد به لاش

گاه گوید جمع گردان ملک ومال

باز گوید هر دو را کن پایمال

گه همی گوید بجو رزق حلال

گاه گوید رزق جویی شد وبال

گاه گوید حرفه کن نانی بجو

گاه گوید ترک خان و مان بگو

گه کند جویندۀ دنیای دون

گاه آرد میل عقبی در درون

گاه گوید عارف اسرار شو

گاه گوید از همه بیزار شو

گاه می گوید که ترک هر دو گو

جز جمال جانفزای ما مجو

گاه الکاسب حبیب اللّه گفت

گاه ترک کسب شرط راه گفت

هر زمان آرد دگر راهی به پیش

وه که بس حیرانم اندر کار خویش

گه مکانم می کند در لامکان

گه کند جانم اسیر خاکدان

گاه شیخ شهرم و گه رندمست

گه برد بالا گهی آرد به پست

گه در آرد در دلم صد دیو و دد

گاه خالی می کند از غیر خود

گه غریق بحر انوارم کند

گه اسیر قید پندارم کند

گه برون ن ُ ه فلک جایم دهد

گه درون خاک مأوایم دهد

گه چنان سازد که رشک آرد ملک

گه زنامم ننگ می آ رد فلک

گاه عاقل گاه مجنون می ک ند

گاه فارغ گاه مفتون می کند

گاه ساز همچو دود گلخنم

گاه دیگر سبز و تر چون گلشنم

گه ز طبع نفس بر ظلمت تنم

گاه از نور تجلی روشنم

گاه ملا گاه شیخ و گاه رند

گه ز روم و گه عرب گاهی ز هند