گنجور

 
اسیری لاهیجی

زاد راه او فغان و زاریست

عزت و دولت همه در خواریست

گر تو خواهی دولت دیدار یار

باش گریان همچو ابر نوبهار

گریه و زاری نشان درد بود

هر که سوز و درد دارد مرد بود

دیدۀ بی گریه خود ناید به کار

ناله و زاریست عاشق را شعار

زاد راه ع شق عجزست و نیاز

گر درین ره می روی بگذر ز ناز

وصف عاشق ذلت و بیچارگی است

نیستی و غربت و آوارگی است

روز و شب می شو به زاری و فغان

گ ر همی خواهی که یابی زو نشان

هر که بیدردست از حق غافلست

دردمند عشق با سوز دلست

سوز جان و درد و غم باید بسی

تا در ین ره بو که گردی تو کسی

من نخواهم جاه و مال و طمطراق

درد خواهم سوز عشق و اشتیاق

از عمل وز علم و زهدت سود نیست

جز شکست و نیستی بهبود نیست