گنجور

 
علی اشتری

گر دل از دام زلف تو آزاد کنم

حاش لله که زعهد تو دگر یاد کنم

دل آشفته کنم از گره زلف تو باز

گر گذر از طرف کوی تو چون باد کنم

خرم آنروز که از دام غمت بگریزم

دل غمدیده بسودای دگر شاد کنم

کوس رسوائی تو، بر سر هر بام زنم

پیش هرکس روم، از دست تو فریاد کنم

از هوای ری و از اهل ریم دل بگرفت

بود آیا که چو سعدی ره بغداد کنم

میروم زار و برآنم که تخلص در شعر

یادگار لب شیرین تو، فرهاد کنم

 
 
بیدل دهلوی

کو فضایی که نفس را ز دل آزاد کنم

خانه تنگ است برون آیم و فریاد کنم

شرم بی‌حاصلی عمر نمی ساز نکرد

تا جبینی ز ندامت عرق آباد کنم

بر نمی‌داردم از خاک تلاشی که مراست

[...]

مشتاق اصفهانی

گرنه از وصل تو در هجر گهی یاد کنم

به چه تقریب دگر خاطر خود شاد کنم

کودک مکتب عشقم بجفا خوش دارم

هرگز اندیشه کی از سیلی استاد کنم

گر ز جور تو خموشم ز شکیبائی نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه