دلم از دست غم زلف سیاه تو گرفت
سیلم از دیده برون آمد و راه تو گرفت
تا فکندی بسرم سایه ناز از سر مهر
جسد مرده من، جان بنگاه تو گرفت
تا برخسار دمید آن خط سبزت، فریاد
از نهادم بفلک رفت! که ماه تو گرفت
گفت با من دلم: آن لب که برخسار تو بود
آتشی بود که در خرمن کاه تو گرفت
تیره دیدم رخش از آن خط مشکین گفتم:
تار شد آینه ات، گفت که آه تو گرفت



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.