دلم از دست غم زلف سیاه تو گرفت
سیلم از دیده برون آمد و راه تو گرفت
تا فکندی بسرم سایه ناز از سر مهر
جسد مرده من، جان بنگاه تو گرفت
تا برخسار دمید آن خط سبزت، فریاد
از نهادم بفلک رفت! که ماه تو گرفت
گفت با من دلم: آن لب که برخسار تو بود
آتشی بود که در خرمن کاه تو گرفت
تیره دیدم رخش از آن خط مشکین گفتم:
تار شد آینه ات، گفت که آه تو گرفت