علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷ - خلوت چشم

بس که در خلوت، دو چشمم خون به دامان می‌کند

از صفای دیدنم کم کم پشیمان می‌کند

با گلی دل‌خوش، چه حاصل؟ در بهاری کاینچنین

برق حاصل‌سوز، تاراج گلستان می‌کند

نشکفد در غنچه آن گل، چون دل خونین من

کز حیا، روی از نسیم صبح پنهان می‌کند

پنجهٔ بگشادهٔ سخت هوس باید به کار

شانه هر زلفی که می‌یابد پریشان می‌کند

بعد از این از خلق و تزویرش بر آرم سر به کوه

با دل ما کی کند دیو آنچه انسان می‌کند؟

گر مرا نازی در این وحشت‌سرا باید کشید

از اجل باید که هر دشواری آسان می‌کند