گنجور

 
علی اشتری

راه میخانه عشاق، ز گمراهی به

بندگی در میخانه، ز صد شاهی به

در زمانی که شوند اهل خرد، سخره خلق

مستی و بیخبری هست ز آگاهی به

بر من، ار با تو دهد دست شبی تا بسحر

شب تاریک، ز انوار سحرگاهی به

راه منما بمن ای شیخ! که میخواندم دوش

دوری از زاهد گمراه، زهمراهی به

تو و اندیشه حور و، من و زلف ساقی

اینکه دادند مرا زآنچه تو میخواهی به

 
 
فصیحی هروی

ره گر اینست درین بادیه گمراهی به

خنده غفلتم از گریه آگاهی به

دامن مرحمت ای اشک ز رویم برچین

مکنش سرخ که رنگ چمنم کاهی به

چون طپد در هوس دست طلب دامن دوست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه