راه میخانه عشاق، ز گمراهی به
بندگی در میخانه، ز صد شاهی به
در زمانی که شوند اهل خرد، سخره خلق
مستی و بیخبری هست ز آگاهی به
بر من، ار با تو دهد دست شبی تا بسحر
شب تاریک، ز انوار سحرگاهی به
راه منما بمن ای شیخ! که میخواندم دوش
دوری از زاهد گمراه، زهمراهی به
تو و اندیشه حور و، من و زلف ساقی
اینکه دادند مرا زآنچه تو میخواهی به