گنجور

 
علی اشتری

ز لطف، پا بسر من چه خوش نهادی باز

خوش آمدی! که مرا جان تازه دادی باز

دو صد گره ز فراق تو بود در کارم

بیامدی و ز کارم گره گشادی باز

بنازمت که گرم سوختی چو پروانه

چو شمع، بر سرم از رقت ایستادی باز

تو ای سرشگ ندانم، که در شبان فراق

چه گوهری! که ز چشم من اوفتادی باز

کنون که میروی، این مهر را مگیر از من

خوشم که شاد نمائی مرا بیادی باز

 
 
نسکبان اندروید