ز لطف، پا بسر من چه خوش نهادی باز
خوش آمدی! که مرا جان تازه دادی باز
دو صد گره ز فراق تو بود در کارم
بیامدی و ز کارم گره گشادی باز
بنازمت که گرم سوختی چو پروانه
چو شمع، بر سرم از رقت ایستادی باز
تو ای سرشگ ندانم، که در شبان فراق
چه گوهری! که ز چشم من اوفتادی باز
کنون که میروی، این مهر را مگیر از من
خوشم که شاد نمائی مرا بیادی باز